{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

در که بسته شد و صدای آخرین مهمان در راه‌پله محو شد، **جونگ کوک** نفس راحتی کشید. برگشت تا چراغ‌ها را کم کند، که ناگهان **آت** از پشت، محکم خودش را به سینه‌اش چسباند.

دست‌های آت دور کمر جونگ کوک حلقه شد، آنقدر محکم که انگار می‌خواست توی وجودش فرو برود. صورتش را توی گردن جونگ کوک فرو کرد و لرزید.

جونگ کوک یک لحظه جا خورد، اما دست‌هایش بدون معطلی دور شانه‌های آت حلقه شد.
«آت... چی شد؟ جانم، ناراحتی؟»

آت جواب نداد. فقط محکم‌تر چسبید. نفس‌هایش تند و بریده بود.

جونگ کوک دستش را روی پشت سر آت گذاشت و آرام نوازش کرد:
«باشه، باشه... من اینجام. نترس.»

اما در همان ثانیه، وزن آت روی او سنگین‌تر شد. پاهای آت سست شد و زانوهایش خم شدند.
جونگ کوک به سرعت دستش را محکم‌تر دور کمرش گرفت و قبل از اینکه آت بیفتد، او را در آغوش کشید و با احتیاط روی مبل نشاند.

«آت؟ آت! چشمانت رو باز کن!»

صورت آت سفیدِ سفید بود، لب‌هایش بی‌رنگ و عرق سردی تمام پیشانی‌اش را پوشانده بود. چشمانش نیمه‌باز بود و نگاهش گیج.

«جونگ... کوک...» صدایش فقط یک زمزمه بود.

«آره، منم. نرو، نریز به خواب. باهات حرف بزنم، باشه؟»

جونگ کوک با یک دست سر آت را گرفت و به شانه‌اش تکیه داد و با دست دیگر لیوان آبی که روی میز بود را برداشت. اما آت حتی توانایی گرفتن لیوان را نداشت. دستش افتاد پایین.

جونگ کوک لب به لیوان گذاشت و با احتیاط، جرعه‌ای آب را لای لب‌های آت ریخت.
«آهسته، آهسته... خوبه. اینجوری.»

آت چند جرعه آب قورت داد، اما بدنش همچنان می‌لرزید. دستش را مشت کرده بود روی شکمش و صورتش را توی سینه‌ی جونگ کوک دفن کرده بود.

جونگ کوک پتو را از پشت مبل کشید و دور هر دویشان انداخت. بعد با چانه روی فرق سر آت گذاشت و آرام شروع کرد به حرف زدن، بی‌آنکه توقع جواب داشته باشد:

«چند سال پیش، منم یه بار سر یه ضبط، اینطوری شدم. تهوع، سرگیجه، بدن درد... فکر کردم دارم می‌میرم. اما بعدش یاد گرفتم که باید زودتر بگم. نباید صبر کنم تا دیر بشه...»

صدایش آرام و یکنواخت بود، مثل لالایی.

آت در آغوشش کمی آرام‌تر شد. نفس‌هایش سنگین بود اما دیگه به هم نمی‌ریخت. انگشت‌هایش که دور پیراهن جونگ کوک گره خورده بود، کم‌کم شل شد.

«جونگ کوک...»
«آره؟»
«نذار برم...»

جونگ کوک لبخند تلخی زد و گونه‌اش را روی موهای آت گذاشت:
«نمی‌ذارم. تا وقتی که حالت خوب نشه، از اینجا تکون نمی‌خورم. قول می‌دم.»

دقایقی گذشت. آت در بغل جونگ کوک، با صورت خیس از عرق و اشک بی‌صدا، به خواب رفت. جونگ کوک اما بیدار ماند، با یک دست پتو را روی شانه‌هایش محکم‌تر کرد و با دست دیگر، پشت آت را نوازش داد.

نمی‌دانست چند ساعت گذشت. فقط می‌دانست که آت در آغوشش است و برای اولین بار، حس کرد وظیفه‌اش همین است که محکم بغلش کند تا دنیا از هم نپاشد.

---

حالا خوب شد؟ 😊 می‌خوای ادامه بدم

لیک وکامنت یادتون نره
دیدگاه ها (۱)

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

ادامه پارت ۱۹۴

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط