{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳
ویو دازای
∆شیمیزو سان اگه تا نیمه شب با 10,000,000,000¥
به آدرسی که برات پیامک می‌کنیم نیایی برای صاحب این صدا خوب نمیشه. البته نیاز به گفتن نیس که باید تنها بیایی
مرد گوشی را قطع می‌کند. همزمان پیامکی ارسال می‌شود. صورتم تقریبا خنثی است، نارومی البته زیاد درباره خودش حرف نمی زند. اما متعجبم. فکر نمی‌کردم نارو فردی را داشته باشد ، انقدر عزیز دیگران بتوانند از طریق آن باج خواهی کنند.
به نارو نگاه می‌کنم. رنگش مثل گچ دیوار شده. دهانش کمی باز مانده. آشکارا متعجب شده و شدیداً ترسیده.
لحظه بعد به خودش می‌آید. تعجبش جای خود را به عزمی راسخ می‌دهد. راستش هیچ دلم نمی‌خواهد وقتی او در همچین حالتی است دشمنش باشم.
صدایش لحنی دارد که کمتر کسی جرئت میکند با آن مخالفت کند
=چویا شوخی بسه. همین الان منو بیار پایین
+ب...باشه
وقتی پاهاش روی زمین میرسه به خاطر سرگیجه شدید نزدیکه بیوفته زمین. سریع از زیر بغلش می‌گیرم و یه مقدار از وزنشو روی دوش خودم میندازم. ضربان قلبم رو حس می‌کنم که بالا می‌ره.
بیخیال احتمالا به خاطر وزن نارو هست که یهو اضافه شده. نمیتونه چیز دیگه ای باشه نه؟
- هی نارو خوبی؟ اول باید بشینی
این همه نگرانی چیه تو صدام؟تاحالا برای کسی اینقدر نگران نبودم. شاید چون تقریبا هیچ کسی رو ندارم که براش نگران باشم.
نگاهش سمت ساعت می‌ره. ساعت ۷:۵۰ شب رو نشون میده
=برای نشستن وقت ندارم

ویو نارومی

خودمو از دازای جدا می‌کنم دمای بدنم رو که کمی بالا رفته نادیده می‌گیرم لابد به خاطر شُکیه که بهم وارد شده. اما الان برای شک زمان ندارم. به سختی صاف می‌ایستم. اما تنها چیزی که در ذهنم است صدای جیغ شوکو است. بار ها و بار ها در ذهنم تکرار می‌شود می‌خواهم او را پیدا کنم. سالم. سلامت. با لبخند همیشه درخشانش. می‌خواهم آن روح پاک و معصوم را دوباره ببینم. اما صدای جیغش...
خیسی اندکی را روی گونه سمت راستم حس می‌کنم، بعد گونه چپم، سپس یکی دو قطره روی دستانم که روی میز گذاشته‌ام.
پشتم رو به آنهاست اما نگاه شان را حس می‌کنم.
بعد گرمایی روی سرم حس می‌کنم کنارم را نگاه می‌کنم. چویا کنارم ایستاده اما کلاهش که همیشه مثل یک عضو از بدنش همراهش است روی سرش نیست. روی سر من است.
نگاهش را می‌دزدد و به دیوار کنارش می‌دوزد
+میدونی نارو این که گریه کنی اصلا بهت نمیاد. ترجیه میدم با اون نگاه های پکر فیست اعصاب من و این نره خر بانداژی رو خورد کنی.
دازای روی میزم میشینه طوری که روبه روم باشه. با یه لبخند آروم که هیچ شباهتی به نیشخند های شیطونش نداره میگه
- و وقتی بلاخره موفق میشیم یه لبخند کوچیک گوشه لبت بشونیم باهامون بخندی.
چند لحظه هیچی نمیگم بعد کلاه چویا رو بر می‌دارم و جلوی صورتم می‌گیرم و با پشت اون یکی دستم اون چند تا قطره اشک رو سریع پاک می‌کنم. در حین انجام این کار زمزمه می‌کنم.
=لعنت بهتون
حرفاشون باعث میشه آروم بشم. لعنت بهشون که انقدر حرفای قشنگ می‌زنن. با اینکه اشک ریختنم یه واکنش غیر ارادی بود اما از اینکه جلوی آنها ضعف نشان دادم پشیمان و کمی خجالت زده هستم
باید شو را پیدا کنم. می‌خواهم افرادی که در این کار دخیل بودند از بین بروند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲ویو چویا فورا جیغش می‌ره هوا. قهقهه من و دازای هم بلند...

پارت ۱ ویو نارومیراهرو ها را یکی پس از دیگری طی می‌کنم. درست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط