{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسربچه‌ای پرنده زیبایی داشت. او به آن پرنده بسیار دلبسته

پسربچه‌ای پرنده زیبایی داشت. او به آن پرنده بسیار دلبسته بود. حتی شب‌ها هنگام خواب، قفس آن پرنده را کنار رختخوابش می‌گذاشت و می‌خوابید.
اطرافیانش که از این همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی کار می‌کشیدند. هر وقت پسرک از کار خسته می‌شد و نمی‌خواست کاری را انجام دهد، او را تهدید می‌کردند که الان پرنده‌اش را از قفس آزاد خواهند کرد و پسرک با التماس می‌گفت: نه، کاری به پرنده‌ام نداشته باشید. هر کاری گفتید انجام می‌دهم! تا اینکه یک روز صبح برادرش او را صدا زد که برود از چشمه آب بیاورد و او با سختی و کسالت گفت، خسته‌ام و خوابم میاد،
برادرش گفت: الان پرنده‌ات را از قفس رها می‌کنم، که پسرک آرام و محکم گفت: خودم دیشب آزادش کردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم که با آزادی او خودم هم آزاد شدم! این حکایت همه ما است... تنها فرق ما، در نوع پرنده‌ای است که به آن دلبسته‌ایم! پرنده بسیاری پولشان، بعضی قدرتشان، برخی موقعیتشان، پاره‌ای زیبایی و جمالشان، عده‌ای مدرک و عنوان آکادمیک و خلاصه شیطان و نفس، هر کسی را به چیزی بسته‌اند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا دیگران و گاهی نفس خودمان از ما بیگاری کشیده و ما را رها نکنند! ...
دیدگاه ها (۴)

خرید ضایعاتجلوی تاکسی نشسته بودم و بیرون را نگاه می کردم. وا...

.یک مادربزرگ با موهای حنایی رنگ و یک چارقد گل گلی!یک پدربزرگ...

عکسی از فیلم آقامهدی وارد میشود با حضور ناصر_ملک_مطیعی همرا...

و بدینگونه بود که گل میخوردیم و میباختیم 😏 😏 .

رهایی آن لحظه‌ای نیست که زنجیرها از دست و پایت باز می‌شوند؛ر...

داستان کوتاه پند آموزمرد بیسوادی قرآن می خواند ولی معنی قرآن...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط