درود
درود*
ببخشید چند وقت پست نزاشتم یک،چون گوشیم خراب شده و دو، چون اینترنت خیلی ضعیفه و پست نمیشد.
امروز از فیک های دیگه هم پارت میدم.
ولی پارت بعد این فیک بعد ۱۲۰تایی!
فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت۶”
✨ Start ✨
(ا.ت) داشت راه میرفت. همین. همین تنها کاری بود که میکرد.
بدرود بابا… دیگه نمیبینمت!» این رو با خودش زمزمه کرد. صداش یه جوری بود، انگار از یه چاه عمیق میاومد. نه گریه، نه خنده، نه هیچی. فقط یه صدا. ولی واقعا دیگه نمیدیدش؟ یا ته دلش یه ترسی داشت که سانزو پیداش کنه؟ سانزو که هیچوقت ول نمیکرد. سانزو که همیشه راهی پیدا میکرد.
قدمهاش کندتر شد. احساس کرد یه چیزی سنگین شده. همون حسِ اولیهی آزادی نبود. انگار داشت بارِ سنگینِ این آزادی رو به دوش میکشید. آزادیای که شاید هیچوقت نمیخواست. شاید اون دیوارها، اون اتاق، حتی اون سانزو… یه جورایی امنیت داشتن؟
یهو یه صدایی شنید. صدای بوق ماشین. (ا.ت) از جا پرید. سرش رو بلند کرد و چشمهاش رو باز کرد. یه ماشینِ قرمزِ اسپورت داشت نزدیک میشد و رانندهش داشت با عصبانیت بوق میزد. انگار (ا.ت) وسط جاده وایستاده بود.
با عجله خودش رو کشید کنار. قلبش تند میزد. نفسنفس میزد. دوباره احساس کرد که توی یه تله افتاده. این بار نه دیوارهای سانزو، بلکه دیوارهایِ یه دنیایِ واقعی که هیچ رحمی نداشت.
«لعنتی! حواست کجاست دختر؟» راننده داد زد و رد شد.
(ا.ت) به زمین نگاه کرد. دوباره همون حسِ بیهدفی. به چپ نگاه کرد، به راست نگاه کرد. هیچ جا براش امن به نظر نمیرسید. هیچ جا خونه نبود. حتی اون پنجرهی شکسته هم دیگه اونجا نبود. انگار همهی راهها به یه بنبست ختم میشد.
«اگه آزاد شده بودم، الان کجا باید میرفتم؟» این سوال توی ذهنش چرخید و هیچ جوابی براش پیدا نشد. شاید… شاید آزادی اون چیزی نبود که فکر میکرد. شاید این فقط یه جور دیگه از زندان بود. زندانِ بیکسی و گمگشتگی.
“ پایان پارت ۶”
ببخشید چند وقت پست نزاشتم یک،چون گوشیم خراب شده و دو، چون اینترنت خیلی ضعیفه و پست نمیشد.
امروز از فیک های دیگه هم پارت میدم.
ولی پارت بعد این فیک بعد ۱۲۰تایی!
فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت۶”
✨ Start ✨
(ا.ت) داشت راه میرفت. همین. همین تنها کاری بود که میکرد.
بدرود بابا… دیگه نمیبینمت!» این رو با خودش زمزمه کرد. صداش یه جوری بود، انگار از یه چاه عمیق میاومد. نه گریه، نه خنده، نه هیچی. فقط یه صدا. ولی واقعا دیگه نمیدیدش؟ یا ته دلش یه ترسی داشت که سانزو پیداش کنه؟ سانزو که هیچوقت ول نمیکرد. سانزو که همیشه راهی پیدا میکرد.
قدمهاش کندتر شد. احساس کرد یه چیزی سنگین شده. همون حسِ اولیهی آزادی نبود. انگار داشت بارِ سنگینِ این آزادی رو به دوش میکشید. آزادیای که شاید هیچوقت نمیخواست. شاید اون دیوارها، اون اتاق، حتی اون سانزو… یه جورایی امنیت داشتن؟
یهو یه صدایی شنید. صدای بوق ماشین. (ا.ت) از جا پرید. سرش رو بلند کرد و چشمهاش رو باز کرد. یه ماشینِ قرمزِ اسپورت داشت نزدیک میشد و رانندهش داشت با عصبانیت بوق میزد. انگار (ا.ت) وسط جاده وایستاده بود.
با عجله خودش رو کشید کنار. قلبش تند میزد. نفسنفس میزد. دوباره احساس کرد که توی یه تله افتاده. این بار نه دیوارهای سانزو، بلکه دیوارهایِ یه دنیایِ واقعی که هیچ رحمی نداشت.
«لعنتی! حواست کجاست دختر؟» راننده داد زد و رد شد.
(ا.ت) به زمین نگاه کرد. دوباره همون حسِ بیهدفی. به چپ نگاه کرد، به راست نگاه کرد. هیچ جا براش امن به نظر نمیرسید. هیچ جا خونه نبود. حتی اون پنجرهی شکسته هم دیگه اونجا نبود. انگار همهی راهها به یه بنبست ختم میشد.
«اگه آزاد شده بودم، الان کجا باید میرفتم؟» این سوال توی ذهنش چرخید و هیچ جوابی براش پیدا نشد. شاید… شاید آزادی اون چیزی نبود که فکر میکرد. شاید این فقط یه جور دیگه از زندان بود. زندانِ بیکسی و گمگشتگی.
“ پایان پارت ۶”
- ۷۲۲
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط