فن فیک هاروچیوسانزویاندرهو اتدخترسالهاش
فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت5”
✨ Start ✨
**با صدای وحشتناکی شیشه شکسته میشه و خورده های شیشه توی فضای اتاق پخش میشه..
(ا.ت) نفس نفس میزنه.. خورده های شیشه صورت و دستش رو خراش میندازه !..
شاید خراش هاکمی سوزش ایجاد کنن ..اما اون اهمیتی نمیده ..فقط میخواد از این زندان فرار کنه!
خوردههای شیشه مثل خنجرهایی بودند که به جسمش فرو میرفتن، اما او فقط حسِ سبک شدن داشت.!
انگار هر خراش، باری بود که از دوشش برداشته میشد.
چوب بییسبال رو پرت میکنه کنار و با صدای محیطی به دیوار کوبیده میشه و روی زمین میافته..
(ا.ت) بدون هیچ وسیله ای.. هیچی .. بدون لحظهای درنگ، خودش رو به بیرون پرت کرد. انگار که دیگه جسمی نداشت، فقط ارادهای برای رفتن بود.
چشماش،کاملا بی روح..کل صورتش بدون حس..اما قلبش حس آزادی داشت!
چشمهاش به دوردست خیره شده بود، انگار هیچ چیز رو نمیدید.
نه خانهها، نه ماشینها، نه آدمها..
اما در درونش، طوفانی از هیجان و سبکی برپا بود.
قلبی که سالها در قفس تپیده بود، حالا آزادانه میتپید.
جلوی خونه ایستاده بود برگشت و روش رو سمت پنجره اتاقش کرد..
_«بالاخره..آزاد شدم..بدرود بابا(سانزو) دیگه نمیبینمت!»
(ا.ت) این جمله رو با صدای یکه از فشار میلرزید اما کاملا بدون احساس گفت)
اون شکافِ سیاه، انگار هنوز داشت نگاهش میکرد. ‘بدرود بابا…’ جمله تکرار شد، اما این بار با کمی لرزش بیشتر. آیا واقعاً دیگه اونجا نبود؟
قدم اولش سخت بود، انگار پاهای بیحسش به زمین چسبیده بودن,اما قدم دوم، کمی راحتتر.
و بعد، بدون توقف، به راه افتاد.
مقصد مهم نبود، مهم رفتن بود.
برگشت و رفت سمت پیاده رو، نمیدونست دقیقا داره کجا میره دستاش پایین آویزون بودن و سرش هم پایین بود..حتی پلک هم نمیزد!
اون بالاخره آزاد شده بود ولی…
تصویر قاب عکس شکسته، عکس پاره شدهی خودش با سانزو، توی ذهنش تکرار میشد. اما این بار، دیگه دردی نداشت.
فقط یه تصویر بود.
*راه میرفت، بیهدف. احساسِ سبکی میکرد، اما این سبکی، سنگینتر از هر باری بود که تا به حال حس کرده بود.*
**پایان پارت پنجم**
“پارت5”
✨ Start ✨
**با صدای وحشتناکی شیشه شکسته میشه و خورده های شیشه توی فضای اتاق پخش میشه..
(ا.ت) نفس نفس میزنه.. خورده های شیشه صورت و دستش رو خراش میندازه !..
شاید خراش هاکمی سوزش ایجاد کنن ..اما اون اهمیتی نمیده ..فقط میخواد از این زندان فرار کنه!
خوردههای شیشه مثل خنجرهایی بودند که به جسمش فرو میرفتن، اما او فقط حسِ سبک شدن داشت.!
انگار هر خراش، باری بود که از دوشش برداشته میشد.
چوب بییسبال رو پرت میکنه کنار و با صدای محیطی به دیوار کوبیده میشه و روی زمین میافته..
(ا.ت) بدون هیچ وسیله ای.. هیچی .. بدون لحظهای درنگ، خودش رو به بیرون پرت کرد. انگار که دیگه جسمی نداشت، فقط ارادهای برای رفتن بود.
چشماش،کاملا بی روح..کل صورتش بدون حس..اما قلبش حس آزادی داشت!
چشمهاش به دوردست خیره شده بود، انگار هیچ چیز رو نمیدید.
نه خانهها، نه ماشینها، نه آدمها..
اما در درونش، طوفانی از هیجان و سبکی برپا بود.
قلبی که سالها در قفس تپیده بود، حالا آزادانه میتپید.
جلوی خونه ایستاده بود برگشت و روش رو سمت پنجره اتاقش کرد..
_«بالاخره..آزاد شدم..بدرود بابا(سانزو) دیگه نمیبینمت!»
(ا.ت) این جمله رو با صدای یکه از فشار میلرزید اما کاملا بدون احساس گفت)
اون شکافِ سیاه، انگار هنوز داشت نگاهش میکرد. ‘بدرود بابا…’ جمله تکرار شد، اما این بار با کمی لرزش بیشتر. آیا واقعاً دیگه اونجا نبود؟
قدم اولش سخت بود، انگار پاهای بیحسش به زمین چسبیده بودن,اما قدم دوم، کمی راحتتر.
و بعد، بدون توقف، به راه افتاد.
مقصد مهم نبود، مهم رفتن بود.
برگشت و رفت سمت پیاده رو، نمیدونست دقیقا داره کجا میره دستاش پایین آویزون بودن و سرش هم پایین بود..حتی پلک هم نمیزد!
اون بالاخره آزاد شده بود ولی…
تصویر قاب عکس شکسته، عکس پاره شدهی خودش با سانزو، توی ذهنش تکرار میشد. اما این بار، دیگه دردی نداشت.
فقط یه تصویر بود.
*راه میرفت، بیهدف. احساسِ سبکی میکرد، اما این سبکی، سنگینتر از هر باری بود که تا به حال حس کرده بود.*
**پایان پارت پنجم**
- ۱.۸k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط