[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²¹
فردا شب بالاخره رسید. خبرِ نامزدیِ جونکوک و دخترِ الکس مثل بمب توی رسانههای خبری و شبکههای مافیایی ترکیده بود. کل شهر داشتند درباره این اتحاد بزرگ حرف میزدند.
توی عمارت، همهچیز حالتِ رسمیتر و جدیتری به خودش گرفته بود. آلیس توی اتاقش راه میرفت و کلافه ناخنهاش رو میجوید. یک شلوار جین مشکی با یک تیشرت لش و ساده پوشیده بود و اصلاً قصد نداشت برای مراسم امشب تن به لباسهای مجلسی سوسولبازی بده.
درِ اتاق تقتق باز شد و نینا پرید داخل.
نینا دستهاش رو زد به کمرش، چشمهاش رو گرد کرد و گفت:
«آلیس! هنوز که عوض نکردی! جونکوک پایین منتظره ها. بابا هم گفته همین الان بیایید پایین، عکاسها و خبرنگارهای خودی جلوی در جمع شدن.»
آلیس با حرص چرخید سمتش، موهای مشکیِ لختش رو از توی صورتش زد کنار و غرید:
«نینا به اون داداشت بگو بره با عمهاش عکس بگیره! من اصلاً پایین نمیام. مگه سیرکه؟!»
نینا پرید روی تخت، بالشت رو بغل کرد و غشغش خندید:
«وای آلیس، تو رو خدا بیا! اگه ببینی سوهوی چطوری داره از حسادت میترکه! از صبح داره توی سالن پا میکوبه و حرص میخوره. تازه، جونکوک هم دستِ کمی از تو نداره، پایین با یه قیافهای ایستاده که انگار میخواد عکاسها رو زنده زنده بخوره!»
آلیس پوزخند زد. موهاش رو بست بالای سرش، دستهاش رو کرد توی جیب شلوارش و گفت:
«باشه! میام پایین، ولی فقط برای اینکه حالِ اون پسرهی مغرور و اون سوهویِ لوس رو بگیرم!»
وقتی آلیس با همون تیپِ اسپرت و سادهاش از پلهها اومد پایین، کل سالن رفت توی سکوت.
جینوو وسط سالن با چند تا از بزرگان خاندان ایستاده بود. سوهوی با یه پیراهن قرمز چسبون کنار عمه بومی تکیه داده بود به ستون و با دیدن تیپِ سادهی آلیس، پوزخند خبیثی زد. زیر لب به بومی گفت: «نگاه کن... انگار رفته سرِ کوچه ماست بخره!»
عمه بومی هم اخم کرد و سرش رو با تاسف تکون داد. اونطرفتر لوک با لیوان مشروبش تکیه داده بود به دیوار و با دیدن آلیس پوزخند زد. عمه میران و سونا هم نگران به آلیس نگاه میکردن، ولی هانی و عمه ناری فقط چشمغره میرفتن.
اما جونکوک...
جونکوک با یه کتوشلوار مشکی بسیار شیک، کنار تهیونگ ایستاده بود. به محض اینکه آلیس رسید پایین پلهها، سرش رو چرخوند. نگاهِ سرد و نفوذناپذیرش روی تیپِ اسپرت و چهرهی بدون آرایشِ آلیس قفل شد.
توی چشمهای مشکیِ جونکوک یه تعجبِ خیلی محو رد شد. انتظار نداشت این دختر تا این حد به دستورهای جینوو بیمحلی کنه و با تیشرت بپره وسط مراسم نامزدی!
آلیس رفت درست روبهروی جونکوک ایستاد. چونهاش رو داد بالا و با همون چشمهای خاکستری و پرجراتش زل زد توی چشمهای مشکیش:
«چیه آقای کوه یخ؟ زل زدی به چی؟ توقع داشتی تورِ عروس سر کنم بیام؟»
تهیونگ که کنار جونکوک بود، دستش رو گذاشت روی دهنش تا صدای خندهاش بیرون نزنه.
جونکوک حتی یه خط هم به پیشونیاش نیفتاد. قدِ بلندش رو کمی خم کرد سمت آلیس، زل زد توی چشمهاش و با همون صدای بم و خشکش، جوری که فقط خودِ آلیس بشنوه گفت:
«برای من فرقی نمیکنه چی پوشیدی، بچه. این خیمهشببازی فقط برای پنج دقیقهست. بعدش گم میشی میری تو اتاقت.»
آلیس دندونهاش رو از حرص روی هم فشار داد. نزدیک بود همونجا مشتش رو بخوابونه توی صورت جونکوک که جینوو اومد جلو و رو به عکاسها گفت:
«خب... وقتشه. حلقه رو بگذارید روی میز.»
یه جعبهی مخمل مشکی با یه جفت حلقه الماسیِ فوقالعاده گرونقیمت روی میز بود.
جینوو اشاره کرد: «جونکوک... دستِ آلیس رو بگیر.»
جونکوک با اکراه و بدون هیچ حسی، دستش رو آورد جلو. آلیس هم با اخم و لجبازی دستِ ظریفش رو داد جلو.
به محض اینکه انگشتهای سردِ جونکوک لمس شد به پوستِ گرمِ آلیس، یه حسِ عجیب و پر از تضاد بینشون رد شد. هر دو برای یه ثانیه مکث کردن و زل زدن به دستهای گرهخوردهشون.
آلیس زیر لب طوری که فقط جونکوک بشنوه غرید: «فکر نکن بردی... این تازه اولشه.»
جونکوک هم حلقه رو کرد توی انگشتِ آلیس، پوزخندِ محوی زد و زیر گوشش زمزمه کرد: «ببینیم و تعریف کنیم، بچه.»
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایک ــ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے²¹
فردا شب بالاخره رسید. خبرِ نامزدیِ جونکوک و دخترِ الکس مثل بمب توی رسانههای خبری و شبکههای مافیایی ترکیده بود. کل شهر داشتند درباره این اتحاد بزرگ حرف میزدند.
توی عمارت، همهچیز حالتِ رسمیتر و جدیتری به خودش گرفته بود. آلیس توی اتاقش راه میرفت و کلافه ناخنهاش رو میجوید. یک شلوار جین مشکی با یک تیشرت لش و ساده پوشیده بود و اصلاً قصد نداشت برای مراسم امشب تن به لباسهای مجلسی سوسولبازی بده.
درِ اتاق تقتق باز شد و نینا پرید داخل.
نینا دستهاش رو زد به کمرش، چشمهاش رو گرد کرد و گفت:
«آلیس! هنوز که عوض نکردی! جونکوک پایین منتظره ها. بابا هم گفته همین الان بیایید پایین، عکاسها و خبرنگارهای خودی جلوی در جمع شدن.»
آلیس با حرص چرخید سمتش، موهای مشکیِ لختش رو از توی صورتش زد کنار و غرید:
«نینا به اون داداشت بگو بره با عمهاش عکس بگیره! من اصلاً پایین نمیام. مگه سیرکه؟!»
نینا پرید روی تخت، بالشت رو بغل کرد و غشغش خندید:
«وای آلیس، تو رو خدا بیا! اگه ببینی سوهوی چطوری داره از حسادت میترکه! از صبح داره توی سالن پا میکوبه و حرص میخوره. تازه، جونکوک هم دستِ کمی از تو نداره، پایین با یه قیافهای ایستاده که انگار میخواد عکاسها رو زنده زنده بخوره!»
آلیس پوزخند زد. موهاش رو بست بالای سرش، دستهاش رو کرد توی جیب شلوارش و گفت:
«باشه! میام پایین، ولی فقط برای اینکه حالِ اون پسرهی مغرور و اون سوهویِ لوس رو بگیرم!»
وقتی آلیس با همون تیپِ اسپرت و سادهاش از پلهها اومد پایین، کل سالن رفت توی سکوت.
جینوو وسط سالن با چند تا از بزرگان خاندان ایستاده بود. سوهوی با یه پیراهن قرمز چسبون کنار عمه بومی تکیه داده بود به ستون و با دیدن تیپِ سادهی آلیس، پوزخند خبیثی زد. زیر لب به بومی گفت: «نگاه کن... انگار رفته سرِ کوچه ماست بخره!»
عمه بومی هم اخم کرد و سرش رو با تاسف تکون داد. اونطرفتر لوک با لیوان مشروبش تکیه داده بود به دیوار و با دیدن آلیس پوزخند زد. عمه میران و سونا هم نگران به آلیس نگاه میکردن، ولی هانی و عمه ناری فقط چشمغره میرفتن.
اما جونکوک...
جونکوک با یه کتوشلوار مشکی بسیار شیک، کنار تهیونگ ایستاده بود. به محض اینکه آلیس رسید پایین پلهها، سرش رو چرخوند. نگاهِ سرد و نفوذناپذیرش روی تیپِ اسپرت و چهرهی بدون آرایشِ آلیس قفل شد.
توی چشمهای مشکیِ جونکوک یه تعجبِ خیلی محو رد شد. انتظار نداشت این دختر تا این حد به دستورهای جینوو بیمحلی کنه و با تیشرت بپره وسط مراسم نامزدی!
آلیس رفت درست روبهروی جونکوک ایستاد. چونهاش رو داد بالا و با همون چشمهای خاکستری و پرجراتش زل زد توی چشمهای مشکیش:
«چیه آقای کوه یخ؟ زل زدی به چی؟ توقع داشتی تورِ عروس سر کنم بیام؟»
تهیونگ که کنار جونکوک بود، دستش رو گذاشت روی دهنش تا صدای خندهاش بیرون نزنه.
جونکوک حتی یه خط هم به پیشونیاش نیفتاد. قدِ بلندش رو کمی خم کرد سمت آلیس، زل زد توی چشمهاش و با همون صدای بم و خشکش، جوری که فقط خودِ آلیس بشنوه گفت:
«برای من فرقی نمیکنه چی پوشیدی، بچه. این خیمهشببازی فقط برای پنج دقیقهست. بعدش گم میشی میری تو اتاقت.»
آلیس دندونهاش رو از حرص روی هم فشار داد. نزدیک بود همونجا مشتش رو بخوابونه توی صورت جونکوک که جینوو اومد جلو و رو به عکاسها گفت:
«خب... وقتشه. حلقه رو بگذارید روی میز.»
یه جعبهی مخمل مشکی با یه جفت حلقه الماسیِ فوقالعاده گرونقیمت روی میز بود.
جینوو اشاره کرد: «جونکوک... دستِ آلیس رو بگیر.»
جونکوک با اکراه و بدون هیچ حسی، دستش رو آورد جلو. آلیس هم با اخم و لجبازی دستِ ظریفش رو داد جلو.
به محض اینکه انگشتهای سردِ جونکوک لمس شد به پوستِ گرمِ آلیس، یه حسِ عجیب و پر از تضاد بینشون رد شد. هر دو برای یه ثانیه مکث کردن و زل زدن به دستهای گرهخوردهشون.
آلیس زیر لب طوری که فقط جونکوک بشنوه غرید: «فکر نکن بردی... این تازه اولشه.»
جونکوک هم حلقه رو کرد توی انگشتِ آلیس، پوزخندِ محوی زد و زیر گوشش زمزمه کرد: «ببینیم و تعریف کنیم، بچه.»
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایک ــ ۳۰ کامنت _ ۱۰ بازنشر
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۶k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط