[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹³
درِ اتاق که بسته شد، صدای قدمهای جینوو توی راهرو کمکم محو شد. آلیس توی سکوتِ اتاق تنها ماند.
حرصی نفسش را فوت کرد بیرون، دو قدم رفت جلو و پایش را محکم کوبید روی قالیچهی نرمِ کف اتاق.
«مهمونی خانوادگی؟ هه... خیال کردی!» زیر لب با خودش غرید و رفت سمت تخت. خودش رو پرت کرد روی تختِ دونفرهی سلطنتی. بالشتهای ابریشمی زیر سرش خیلی نرم بودند، اما هیچکدام نتونستند بادِ بادکنکِ اعصابِ خردشدهاش رو خالی کنند.
تمام حرفهای جینوو توی سرش زنگ میزد. دشمنهای پدرت... امنیت... جونکوک...
«حالا انگار اون پسرهی یخمکک کی هست که من بخوام برم زیر سایهش؟» آلیس چرخید روی پهلو، پاهاش رو توی خودش جمع کرد و با عصبانیت ملحفه رو کشید روی سرش. «عمراً بذارم برام تصمیم بگیرند. فردا شب نشونتون میده دخترِ الکس یعنی چی!»
صبح روز بعد، خورشید تازه از پشت کوهها زده بود بالا که صداهای تپتپِ پاشنهی کفش، تقتقِ جابهجا کردن وسایل و پچپچِ خدمتکارها توی فضا میپیچید.
آلیس چشمهاش رو آروم باز کرد. هنوز کاملاً بیدار نشده بود که درِ اتاقش بدون اینکه کسی در بزند، تق باز شد!
آلیس سیخ نشست روی تخت، گارد گرفت و با چشمهای خوابآلود و ناخوانا داد زد: «کیه؟ چه خبرتونه؟!»
نینا با یک لبخند پهن، در حالی که یک کاورِ بزرگِ لباس روی دستش بود، پرید توی اتاق: «سلام صبحبهخیر عروس خانم! پاشو که عمارت رفته روی هوا!»
آلیس با حرص دستش رو کشید روی صورتش و اخم کرد: «نینا... تویی؟ اولاً مگه کوری نمیبینی خوابم؟ ثانیاً یکبار دیگه به من بگی عروس، طوری میزنمت که خودتم اسمت یادت بره!»
نینا غشغش خندید، کاور لباس را پرت کرد روی پای آلیس و خودش هم پرید گوشهی تخت نشست: «باشه بابا، وحشی نشو! ولی خدایی پاشو ببین پایین چه خبره.»
آلیس زیپ کاور لباس را کشید پایین. یک لباس مجلسی مشکیِ مخمل، فوقالعاده شیک اما در عین حال ساده اون داخل بود. آلیس دستش را کشید روی پارچهی نرمِ لباس، ابرویی بالا انداخت و گفت: «این چیه دیگه؟»
نینا شانهاش رو داد بالا: «لباس امشبت. بابا سفارش داده. گفت باید امشب مثل یک پرنسس واقعی به چشم بیای. آخه قراره کل فامیلهای دور و نزدیک و اعضای اصلی مافیا بیان.»
آلیس لباس رو پرت کرد اونطرف تخت، با بیمیلی پاهاش رو از تخت آویزون کرد: «من پرنسسِ کسی نیستم. این مسخرهبازیها هم به درد خودشون میخوره.»
نینا با چشمان درشتشده نگاش کرد، خندهای کرد گفت: « امشب سوهوی حسابی به خودش میرسه یعنی میخوای جلوش کم بیاری.»
آلیس ایستاد. قد ظریفش رو راست کرد، موهای مشکیش رو زد پشت گوشش و یک پوزخند شیطون و پرجرات زد: «من هیچوقت جلوی اون تیتیش مامانی کم نمیارم»
در همین حال، پایین توی سالن بزرگ عمارت، عمه بومی با یک لیوان قهوه توی دستش ایستاده بود و به خدمتکارها دستور میداد. سوهوی با لباس خانگیِ ابریشمیاش روی مبل لم داده بود و داشت ناخنهاش رو سوهان میکشید.
سوهوی با لحنی نقنقو و حرصآمیز گفت: «مامان! باورم نمیشه دایی میخواد اون دخترهی یتیمخونهای رو رسماً معرفی کنه. آخه اون چی داره که جونکوک بخواد نگاهش کنه؟ جونکوک اصلاً محلش میده؟»
عمه بومی لیوان قهوه را با تق کوبید روی میز: «صداتو بیار پایین سوهوی! تو فقط امشب حواست به خودت باشه. بهترین لباست رو بپوش، برو سمت جونکوک. بذار همه بفهمند زنِ واقعیِ جونکوک باید کی باشه، نه یک دخترهی بیکسوکارهای خیابونی!»
همان لحظه صدای قدمهای محکم و سنگینی از سمت پلههای اصلی پیچید.
جونکوک با یک تیپ ساده اسپرت مشکی، بدون اینکه حتی نگاهی به بومی و سوهوی بیندازد، داشت از پلهها میآمد پایین. تهیونگ هم با یک پرونده زرد رنگ پشت سرش بود.
سوهوی سریع از روی مبل بلند شد، موهاش رو مرتب کرد و با یک لبخند مصنوعی رفت جلو: «سلام جونکوک! صبحبهخیر... داشتم میگفتم امشب...»
جونکوک حتی سرعت قدمهاش رو کم نکرد. از کنار سوهوی رد شد، انگار که یک تکه هوا از کنارش رد شده باشد!
تهیونگ که پشت سرش میآمد، یک چشمک تمسخرآمیز به سوهوی زد، لبخند خبیثی زد و دنبال جونکوک از در عمارت رفتند بیرون.
سوهوی پا کوبید روی زمین و از حرص دندانهاش رو روی هم فشار داد: «دیدی مامان؟! اصلاً نگاهشم به من نیفتاد!»
بومی اخم کرد: «صبر داشته باش دختر... امشب تازه اول بازیه.»
توی اتاق بالا، آلیس از پشت پنجره رفتنِ ماشینِ مشکیِ جونکوک رو دید. دستهاش رو توی جیب شلوارش کرد و زیر لب گفت: «آقای مغرور... ببینم امشب چطوری میخوای جلوی بقیه قیافه بگیری.»
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایکـ ــ ۳۰ کامنت
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے¹³
درِ اتاق که بسته شد، صدای قدمهای جینوو توی راهرو کمکم محو شد. آلیس توی سکوتِ اتاق تنها ماند.
حرصی نفسش را فوت کرد بیرون، دو قدم رفت جلو و پایش را محکم کوبید روی قالیچهی نرمِ کف اتاق.
«مهمونی خانوادگی؟ هه... خیال کردی!» زیر لب با خودش غرید و رفت سمت تخت. خودش رو پرت کرد روی تختِ دونفرهی سلطنتی. بالشتهای ابریشمی زیر سرش خیلی نرم بودند، اما هیچکدام نتونستند بادِ بادکنکِ اعصابِ خردشدهاش رو خالی کنند.
تمام حرفهای جینوو توی سرش زنگ میزد. دشمنهای پدرت... امنیت... جونکوک...
«حالا انگار اون پسرهی یخمکک کی هست که من بخوام برم زیر سایهش؟» آلیس چرخید روی پهلو، پاهاش رو توی خودش جمع کرد و با عصبانیت ملحفه رو کشید روی سرش. «عمراً بذارم برام تصمیم بگیرند. فردا شب نشونتون میده دخترِ الکس یعنی چی!»
صبح روز بعد، خورشید تازه از پشت کوهها زده بود بالا که صداهای تپتپِ پاشنهی کفش، تقتقِ جابهجا کردن وسایل و پچپچِ خدمتکارها توی فضا میپیچید.
آلیس چشمهاش رو آروم باز کرد. هنوز کاملاً بیدار نشده بود که درِ اتاقش بدون اینکه کسی در بزند، تق باز شد!
آلیس سیخ نشست روی تخت، گارد گرفت و با چشمهای خوابآلود و ناخوانا داد زد: «کیه؟ چه خبرتونه؟!»
نینا با یک لبخند پهن، در حالی که یک کاورِ بزرگِ لباس روی دستش بود، پرید توی اتاق: «سلام صبحبهخیر عروس خانم! پاشو که عمارت رفته روی هوا!»
آلیس با حرص دستش رو کشید روی صورتش و اخم کرد: «نینا... تویی؟ اولاً مگه کوری نمیبینی خوابم؟ ثانیاً یکبار دیگه به من بگی عروس، طوری میزنمت که خودتم اسمت یادت بره!»
نینا غشغش خندید، کاور لباس را پرت کرد روی پای آلیس و خودش هم پرید گوشهی تخت نشست: «باشه بابا، وحشی نشو! ولی خدایی پاشو ببین پایین چه خبره.»
آلیس زیپ کاور لباس را کشید پایین. یک لباس مجلسی مشکیِ مخمل، فوقالعاده شیک اما در عین حال ساده اون داخل بود. آلیس دستش را کشید روی پارچهی نرمِ لباس، ابرویی بالا انداخت و گفت: «این چیه دیگه؟»
نینا شانهاش رو داد بالا: «لباس امشبت. بابا سفارش داده. گفت باید امشب مثل یک پرنسس واقعی به چشم بیای. آخه قراره کل فامیلهای دور و نزدیک و اعضای اصلی مافیا بیان.»
آلیس لباس رو پرت کرد اونطرف تخت، با بیمیلی پاهاش رو از تخت آویزون کرد: «من پرنسسِ کسی نیستم. این مسخرهبازیها هم به درد خودشون میخوره.»
نینا با چشمان درشتشده نگاش کرد، خندهای کرد گفت: « امشب سوهوی حسابی به خودش میرسه یعنی میخوای جلوش کم بیاری.»
آلیس ایستاد. قد ظریفش رو راست کرد، موهای مشکیش رو زد پشت گوشش و یک پوزخند شیطون و پرجرات زد: «من هیچوقت جلوی اون تیتیش مامانی کم نمیارم»
در همین حال، پایین توی سالن بزرگ عمارت، عمه بومی با یک لیوان قهوه توی دستش ایستاده بود و به خدمتکارها دستور میداد. سوهوی با لباس خانگیِ ابریشمیاش روی مبل لم داده بود و داشت ناخنهاش رو سوهان میکشید.
سوهوی با لحنی نقنقو و حرصآمیز گفت: «مامان! باورم نمیشه دایی میخواد اون دخترهی یتیمخونهای رو رسماً معرفی کنه. آخه اون چی داره که جونکوک بخواد نگاهش کنه؟ جونکوک اصلاً محلش میده؟»
عمه بومی لیوان قهوه را با تق کوبید روی میز: «صداتو بیار پایین سوهوی! تو فقط امشب حواست به خودت باشه. بهترین لباست رو بپوش، برو سمت جونکوک. بذار همه بفهمند زنِ واقعیِ جونکوک باید کی باشه، نه یک دخترهی بیکسوکارهای خیابونی!»
همان لحظه صدای قدمهای محکم و سنگینی از سمت پلههای اصلی پیچید.
جونکوک با یک تیپ ساده اسپرت مشکی، بدون اینکه حتی نگاهی به بومی و سوهوی بیندازد، داشت از پلهها میآمد پایین. تهیونگ هم با یک پرونده زرد رنگ پشت سرش بود.
سوهوی سریع از روی مبل بلند شد، موهاش رو مرتب کرد و با یک لبخند مصنوعی رفت جلو: «سلام جونکوک! صبحبهخیر... داشتم میگفتم امشب...»
جونکوک حتی سرعت قدمهاش رو کم نکرد. از کنار سوهوی رد شد، انگار که یک تکه هوا از کنارش رد شده باشد!
تهیونگ که پشت سرش میآمد، یک چشمک تمسخرآمیز به سوهوی زد، لبخند خبیثی زد و دنبال جونکوک از در عمارت رفتند بیرون.
سوهوی پا کوبید روی زمین و از حرص دندانهاش رو روی هم فشار داد: «دیدی مامان؟! اصلاً نگاهشم به من نیفتاد!»
بومی اخم کرد: «صبر داشته باش دختر... امشب تازه اول بازیه.»
توی اتاق بالا، آلیس از پشت پنجره رفتنِ ماشینِ مشکیِ جونکوک رو دید. دستهاش رو توی جیب شلوارش کرد و زیر لب گفت: «آقای مغرور... ببینم امشب چطوری میخوای جلوی بقیه قیافه بگیری.»
ادامه دارد...
#شرط_ها ←3۰ لایکـ ــ ۳۰ کامنت
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive
- ۱.۸k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط