{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
«پارت ۲۲»

•ساعت ۸:۳۰ شب•

ویو ا/ت
هرکاری که ممکن بود تو این چندساعت کردم، دنبال راه خروج گشتم، خوابیدم، دوش گرفتم ،لباسای جدیدم رو پرو کردم ،اتاقو مرتب کردم، اخرشم یه جا نشستم و به اتفاقای امروز فکر کردم.
دیگه نمیتونم قرص جلوگیری بخورم، مشخصا جلوی جونگکوکم نمیتونم بگیرم.
ولی هنوزم نمیتونم بزارم پای یه بچه بی‌گناه به دنیای اینا باز بشه.

با صدای ورود ماشین به بالکن رفتم، خودش بود.
نگاهی کوتاه بهم انداخت انگار‌ خودشو کنترل میکرد نگاهشو گرفت و وارد عمارت شد.

انتظار داشتم بیاد تو اتاق ولی حتی صدای قدمشم بهم نرسید.

بعد از ده دقیقه کلید توی قفل چرخید.
سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم کنار در.

ا/ت: اجوما!

اجوما: بیا پایین دخترم.

قبل از رفتن گفتم
ا/ت: خودش گفت درو باز کنی؟

اجوما: اره اره ،گفتم گرسنته و خسته ای دلش سوخت کلیدو داد

ا/ت: الان کجاست؟

اجوما: توی پزیرایی بنظرم

ا/ت: اوکی

رفتیم پایین ،روی مبل نشسته بود و ویسکی مینوشید.
رفتم سمت چپ مبل،

ا/ت: جونگکوک…

کوک: برو شامتو بخور.

لحنش جایی برای بحث نمیزاشت ،بیشتر از قبل
سرد و دور.

ا/ت: باید حرف بزنیم

کوک: که چی؟ که از خطرات دنیام بگیم؟

ا/ت: چیزی نیست که بشه ساده نگاهش کرد..

کوک: این سرنوشتیه که خیلی وقته مهر خورده ،چه برای تو چه برای هرکسی که در آینده واردش بشه ،حالاهم برو شامتو بخور برای شب انرژی لازم داری.

ا/ت: چی؟؟

لیوانش رو روی میز گذاشت و بدون هیچ نگاهی رفت تو اتاق کارش.

این رسما روانیه! بیشن تا بزارم به هدفت برسی!
دیدگاه ها (۰)

ازدواج اجباری «پارت ۲۱» کوک: کی این چرندیات رو تو مغزت فرو ...

پارت های قبل: @Smith_89

Part 3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط