{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت اول

صدای زنگ گوشی، لیانا را از خواب بیدار کرد.

با بی‌حوصلگی گوشی را برداشت و وقتی اسم مگی را دید، تماس را جواب داد.

— چی شده صبح به این زودی؟

مگی با هیجان گفت:

— لیانا! ایمیلت رو دیدی؟!

— نه، مگه چی شده؟

— سریع برو ببین!

لیانا با تعجب تماس را قطع کرد و وارد ایمیلش شد.

یک پیام جدید از استودیو برایش آمده بود.

چند ثانیه با ترس به صفحه خیره شد و بالاخره پیام را باز کرد.

چشم‌هایش از تعجب گرد شد.

او برای نقش اصلی یک فیلم جدید انتخاب شده بود.

— وای خدای من...

چند بار متن را خواند تا مطمئن شود اشتباه نمی‌کند.

بعد با صدای بلند جیغ زد:

— قبول شدمممم!

---

چند روز بعد، لیانا جلوی ساختمان بزرگ استودیو ایستاده بود.

این اولین پروژه‌ی بزرگ زندگی‌اش بود و نمی‌خواست حتی یک اشتباه کوچک انجام دهد.

با نفس عمیقی وارد ساختمان شد و خودش را به اتاق جلسه رساند.

کارگردان و چند نفر از بازیگران آنجا بودند.

کارگردان لبخند زد و گفت:

— خوشحالم که قراره این پروژه رو با شما شروع کنیم. امروز بازیگر نقش اصلی مرد هم به جمع ما اضافه می‌شه.

لیانا با کنجکاوی به سمت در نگاه کرد.

چند ثانیه بعد، در باز شد.

و پسری وارد اتاق شد.

لیانا همان لحظه خشک شد.

نه...

امکان نداشت.

اما خودش بود.

کیم تهیونگ.

نگاه تهیونگ روی لیانا ثابت ماند و لبخند کمرنگی روی لبش نشست.

— عجب...

لیانا با ناباوری به او نگاه کرد.

— تو اینجا چیکار می‌کنی؟

تهیونگ آرام روی صندلی روبه‌روی او نشست.

— فکر کنم سؤال منم همینه.

کارگردان با خوشحالی گفت:

— پس شما همدیگه رو می‌شناسید؟

لیانا و تهیونگ هم‌زمان جواب دادند:

— متأسفانه.

چند نفر در اتاق خندیدند.

اما لیانا اصلاً نمی‌خندید.

چون تازه فهمیده بود...

قرار است ماه‌ها، هر روز، کنار کسی کار کند که آرزو داشت دیگر هیچ‌وقت او را نبیند.

کیم تهیونگ.

ادامه دارد... 🎭🖤
دیدگاه ها (۵)

🎭 آخرین نقشپارت دومفضای اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.ل...

🎭 آخرین نقشپارت سومروز اول فیلم‌برداری بالاخره رسید.لیانا جل...

فردا تولد توئه، جنگکوک… 🥹💜۲۹ سال از روزی می‌گذره که تو به ای...

𓆏 ˚₊‧꒰🌿꒱ ₊˚این عکس منه :)) 💚و خببب، میدونم خودم همیشه از فیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط