🎭 آخرین نقش
🎭 آخرین نقش
پارت دوم
فضای اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
لیانا هنوز با ناباوری به تهیونگ نگاه میکرد.
کارگردان لبخند زد و گفت:
— خب، حالا که با هم آشنا هستید، کارمون راحتتره.
لیانا زیر لب گفت:
— کاش اینطور بود...
تهیونگ که حرفش را شنیده بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.
— هنوزم همونقدر بدبین هستی.
لیانا اخم کرد.
— و تو هنوزم همونقدر مغروری.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
— خوبه. پس هیچچیز تغییر نکرده.
کارگردان با تعجب به آنها نگاه کرد.
— شما دو نفر مشکلی با هم دارید؟
لیانا سریع جواب داد:
— نه!
تهیونگ همزمان گفت:
— آره.
لیانا با عصبانیت به سمتش برگشت.
— کیم تهیونگ!
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— چی؟ دروغ گفتم؟
کارگردان آهی کشید و برگههای روی میز را برداشت.
— امیدوارم هر مشکلی دارید، بیرون از فیلمبرداری حلش کنید. چون شما دو نفر نقش اصلی این فیلم رو دارید.
لیانا به برگهای که جلویش قرار داشت نگاه کرد.
نام شخصیت خودش و تهیونگ در بالای صفحه نوشته شده بود.
یک زوج عاشق.
او با ناباوری پوزخند زد.
— خیلی هم عالی...
تهیونگ آرام به صندلی تکیه داد.
— نگران نباش. منم از این قضیه خوشحال نیستم.
لیانا با تمسخر گفت:
— چه خوب، بالاخره سر یه چیزی توافق داریم.
جلسه بعد از مدتی تمام شد.
لیانا با عجله از اتاق خارج شد و به سمت راهرو رفت.
اما صدای تهیونگ را پشت سرش شنید.
— لیانا!
او ایستاد، اما برنگشت.
— چی میخوای؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
— فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
لیانا برگشت و مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
— منم فکر نمیکردم.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
— گذشته هنوز تموم نشده؟
لبخند تلخی روی لب لیانا نشست.
— برای تو شاید تموم شده باشه... ولی برای من نه.
و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، از کنارش رد شد.
تهیونگ همانجا ایستاد و نگاهش کرد.
اما چیزی در نگاهش بود که لیانا ندید...
حسی که سالها سعی کرده بود پنهانش کند.
و حالا...
دوباره، همهچیز داشت از اول شروع میشد.
ادامه دارد... 🎭🖤
پارت دوم
فضای اتاق برای چند ثانیه کاملاً ساکت شد.
لیانا هنوز با ناباوری به تهیونگ نگاه میکرد.
کارگردان لبخند زد و گفت:
— خب، حالا که با هم آشنا هستید، کارمون راحتتره.
لیانا زیر لب گفت:
— کاش اینطور بود...
تهیونگ که حرفش را شنیده بود، نگاه کوتاهی به او انداخت.
— هنوزم همونقدر بدبین هستی.
لیانا اخم کرد.
— و تو هنوزم همونقدر مغروری.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
— خوبه. پس هیچچیز تغییر نکرده.
کارگردان با تعجب به آنها نگاه کرد.
— شما دو نفر مشکلی با هم دارید؟
لیانا سریع جواب داد:
— نه!
تهیونگ همزمان گفت:
— آره.
لیانا با عصبانیت به سمتش برگشت.
— کیم تهیونگ!
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— چی؟ دروغ گفتم؟
کارگردان آهی کشید و برگههای روی میز را برداشت.
— امیدوارم هر مشکلی دارید، بیرون از فیلمبرداری حلش کنید. چون شما دو نفر نقش اصلی این فیلم رو دارید.
لیانا به برگهای که جلویش قرار داشت نگاه کرد.
نام شخصیت خودش و تهیونگ در بالای صفحه نوشته شده بود.
یک زوج عاشق.
او با ناباوری پوزخند زد.
— خیلی هم عالی...
تهیونگ آرام به صندلی تکیه داد.
— نگران نباش. منم از این قضیه خوشحال نیستم.
لیانا با تمسخر گفت:
— چه خوب، بالاخره سر یه چیزی توافق داریم.
جلسه بعد از مدتی تمام شد.
لیانا با عجله از اتاق خارج شد و به سمت راهرو رفت.
اما صدای تهیونگ را پشت سرش شنید.
— لیانا!
او ایستاد، اما برنگشت.
— چی میخوای؟
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ آرام گفت:
— فکر نمیکردم دوباره ببینمت.
لیانا برگشت و مستقیم به چشمانش نگاه کرد.
— منم فکر نمیکردم.
تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.
— گذشته هنوز تموم نشده؟
لبخند تلخی روی لب لیانا نشست.
— برای تو شاید تموم شده باشه... ولی برای من نه.
و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، از کنارش رد شد.
تهیونگ همانجا ایستاد و نگاهش کرد.
اما چیزی در نگاهش بود که لیانا ندید...
حسی که سالها سعی کرده بود پنهانش کند.
و حالا...
دوباره، همهچیز داشت از اول شروع میشد.
ادامه دارد... 🎭🖤
- ۸۳۵
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط