{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه های سردت را باور نمی کنم. این را هم می گذارم به حساب

نگاه های سردت را باور نمی کنم. این را هم می گذارم به حساب سردی این روز های زمستانی. آخر چه کسی باور می کند پشت این همه سکوت بین ما داستانی طولانی خفته باشد؟ راستش را بخواهی دلم برای قهرمان داستان های تو بودن تنگ شده است، برای خندیدن ها و حتی گریستن ها. برای تمام روز هایی که می دانستم روزی به پایان می رسد اما هیچ وقت انتظار نداشتیم آن روز کذایی اینقدر زود برسد. یک روز سرد و گرفته و غریب شبیه سردسیر های نگاه این روز های تو. نگران نباش. من مدت هاست که دیگر هیچ چیز را به دل نمی گیرم. دیگر دست من و تو نیست. گذشته اتفاق افتاده است. حتی اگر بخواهی هم نمی توانی فراموشش کنی. هنوز فکر می کنم ساعت ما جایی میان سال های پیش در عصری گرم و آفتابی خواب مانده است. زندگی ایستاده است و ما مانند دو روح، کالبد خوشحال و خندان مان را ترک کرده ایم و سال هاست سرگردان و بی هدف خیابان های زندگی مان را جدا جدا متر می کنیم. اما هنوز دلم برای تو، برای ماه تنگ می شود. سری به کوچه پس کوچه های تقویم می زنم. به روزهایی که هنوز سوز سرما حریف نگاه های گرمت نشده بود...
دیدگاه ها (۱)

اسفند ؛ عین پنجشنبه هاست که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست...

آنقدر نامت را میخوانمتا بند بند دلتدر لالایی چشمانم...به خوا...

در یخچال را باز می کرد و می بست. شمردم. هفت بار. درست هفت با...

واقعی تر از تو رویایی ندیده بودم. رویایی که تمام عکس های تکی...

گاهی...دلم برایت آن قدر تنگ می شودکه حتی نمی توانم اسمش را د...

سال هاست هیچ هوایی از این اتاق غمگینبه کوچه ام نمی کشاند جز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط