{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍵season two_part one☕️

🍵season two_part one☕️
"first session"
فصل دوم: جلسه اول
---
۴ فوریه ۲۰۲۵
۳:۵۰ عصر
کتابخانه دانشگاه
---
هانا ده دقیقه زودتر رسید. این برای خودش یک رکورد محسوب میشد. معمولاً اون کسی بود که با نفس نفس و یه دقیقه تأخیر میرسید، ولی امروز حس میکرد نباید جلوی کالب کم بیاره. نه که بخواد بهش ثابت کنه چیز خاصیه، نه... فقط میخواست اولین جلسه گروهی رو خوب شروع کنن.

کیفیش رو گذاشت روی میز و نگاهی به ساعت انداخت. کتابخانه تقریباً خلوت بود. چندتا دانشجو توی گوشه ها مشغول خوندن بودن و صدای صفحه کلید لپتاپها مثل بارون ملایمی فضا رو پر کرده بود.
هانا دو تا صندلی رو کنار کشید، یکی برای ملین، یکی هم برای کالب. بعد یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به چیدن وسایلش. کتاب، ماژیکهای رنگی، یه دفترچه یادداشت، و چندتا برگه که لای کتابش قایم کرده بود.

چهار و پنج دقیقه شد که ملین رسید.

اه یادم رفت یه چیزی بیارم بخوریم
تا عصر میمریم از گشنگی
ملین با عجز گفت رو صندلی نشست

نگران نباش کالب گفت قهوه و چایی میاره

ملین یه ابروی کج بالا انداخت و با لحنی شیطون گفت:
وای... اولین جلسه، اولین قهوه. رومنسه.

خفه شو
هانا با خنده یه کاغذ مچاله پرت کرد سمتش
فقط مهمون نوازه.

آره آره، مهمون نواز
ملین با طعنه گفت و خندید.

صدای قدم های مطمئنی توی راهرو کتابخونه پیچید. هر دو دختر سرشون رو چرخوندن سمت ورودی.
کالب وارد شد. همینطور که میاومد سمت میز، یه نگاه سریع به اطراف انداخت. باز هم پیراهن مشکی پوشیده بود، این بار با یه ژاکت بژ روشن روش. موهاش مرتب بود و یه لیوان قهوه و چای سبز و یه بطری آب توی دست داشت.
وقتی رسید کنار میز، لیوان قهوه رو گذاشت جلوی هانا و بطری آب رو برای خودش و چای سبز رو برای ملین.
قهوه شیرین، درسته؟ — پرسید و نشست.

هانا کمی جا خورد. یادش نبود که دیروز دقیقاً گفته «قهوه شیرین»؟ یا نه... ولی ظاهراً کالب یادش بود.
آره... مرسی — گفت و لیوان رو برداشت.

ملین با نگاهش بین هانا و کالب یه گشتی زد و لبخند کوچکی زد. بعد سریعاً چای سبزش رو برداشت و جرعهای نوشید تا چیزی نگفته باشه.

کالب لپتاپش رو باز کرد و گفت:
— خب... هر دو فایل رو خوندم. از دیشب تا الان سه بار.

هانا با تعجب نگاهش کرد:
— سه بار؟ مگه چند صفحست که سه بار خوندیش؟

— ۱۴ صفحه، ۱۸ صفحه — کالب شانه بالا انداخت.
بد نیست. موضوعات خیلی به هم نزدیکن. مقاله من بیشتر روی جنبه های اجتماعی هست، مال شما روی تأثیرات روانشناختی.

ملین سریع دفترچه اش رو برداشت و شروع کرد به نت برداری:
— دقیقاً. من و هانا با هم کار کردیم روی این که چطور...

— اجازه بده حدس بزنم — کالب وسط حرفش پرید، ولی نه با بی ادبی، بیشتر با یه کنجکاوی علمی — شما روی تأثیر گروه های کوچیک در شهر کار کردید، درسته؟
ملین چشمهاش گرد شد:
— از کجا فهمیدی؟

— توی نتیجه گیریتون اشاره کردید به « تشکیل گروههای دوستانه» یا همون گروه های کوچک ولی هیچ دادهای از گروههای بزرگ نداشتید. مشخص بود که دامنه پژوهش محدودتر بوده.

هانا لبخند زد. این پسر واقعاً حواسش جمع بود. نه مثل بقیه که فقط ادای درس خوندن رو درمیارن.

— خب — هانا جلو کشید — حالا اگه ما دو تا مقاله رو ترکیب کنیم، میتونیم یه چیز جامعتر بسازیم. جنبه های اجتماعی + روانشناختی. یه مقاله کاملتر.

کالب سریع چندتا خط توی لپتاپش تایپ کرد و گفت:
— من یه پیشنویس اولیه از ساختار جدید نوشتم. نگاه کنین.

صفحه لپتاپ رو چرخوند سمت دخترها.
هانا و ملین خم شدن و شروع به خوندن کردن. هانا یه ماژیک قرمز برداشت و روش یه خط کشید:

— این بخش رو من میتونم ببرم.

ملین هم اشاره کرد به یه قسمت دیگه:
— اینم مال من. ولی اینجا... اینجا باید با هم کار کنیم.

کالب سری تکان داد و برداشت:
— موافقم. اینجا پیچیده ترین بخش مقاله هست. بهتره سه تایی روش کار کنیم.

برای مدتی فقط صدای صفحه کلید و خش خش کاغذ و گاهی جرعه های قهوه بود. هانا هر چند دقیقه یه بار قهوه رو مینوشید، ولی به نظرش میرسید که لیوان هیچوقت خالی نمیشه. انگار کالب هر بار که حواسش نبود، یه جرعه اضافه میکرد.
---
ساعت ۶:۲۰ عصر بود که ملین بالاخره کمرش رو صاف کرد و با ناله گفت:

— دیگه چشمام داره چهارتا میبینه. من باید برم.

هانا نگاهی به کالب انداخت. اون هنوز غرق تایپ بود و بنظر خسته نبود.
— باشه — هانا گفت — منم میرم. فردا همون موقع؟

کالب سرش رو بلند کرد:
— نه، فردا ساعت ۳. من یه جلسه دیگه دارم ساعت ۵.
— باشه ۳.
دخترا وسایلشون رو جمع کردن. هانا که داشت میرفت، برگشت و گفت:
— مرسی بابت قهوه... واقعاً خوب بود.

کالب نگاهش رو بهش دوخت و برخلاف همیشه، یه لبخند بسیار ریز و نامحسوس زد:
خوشحالم خوشت اومد

همون شب، ساعت ۱۱:۴۵...
To be continued
season two_part 2 coming soon.
دیدگاه ها (۰)

☀️season one_part four🕤"and everything start with a coffee"ص...

☀️season one_part three🕤"and everything start with a coffee"...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط