{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

☀️season one_part four🕤

☀️season one_part four🕤
"and everything start with a coffee"

صادقانه دلیلی واسه مخالف ندارم پس فکر کنم بهتره به استاد اطلاع بدیم
منم موافقم
پس از فردا شروع می کنیم
فقط امشب زودتر یه خلاصه از مقاله خودتون رو برام بفرستید که یه امادگی داشته باشیم بدونم درباره چیه
منم براتون برای خودم رو میفرستم
هانا و ملین با خوشحالی بهم نگاه کردن و هانا گفت
اره حتما
فقط شمارتو ندارم
شمارتو بهم بده و برات میفرستم

هانا گوشیش رو دراورد صفحه تلفن رو باز کرد و رو میز روبه روی پسر گذاشت
سم یه ابروش رو بالا داد و با لبخند مرموزانه ای منتظر ری اکشن کالب موند
هانا وقتی مکث طولانی کالب رو دید با خنده گفت

نگران نباش قرار نیست تو توهم هام باهات زندگی کنم شمارتو بزن فقط درس و دانشگاه

کالب نگاه خسته ای به هانا انداخت و شمارش رو وارد کرد

من اصلا به همچین چیزی فکر نمیکردم
صرفا این اولین بار بود که یه نفر واسه درس شمارم رو میخواست

اره راست میگه

البته که کالب همیشه شماره منو میده تا شماره خودش
رفیق خوبی دارم واسه من کیس جور میکنه

سم خنده شرورانه ای کرد و نگاه یخ زده کالب رو نادیده گرفت

من واست کیس جور نمیکنم فقط برعکس تو حال حوصله سرکله زدن با اینجور ادمارو ندارم
تو عادی نیستی
من عادیم تو عادی نیستی
تو غیر عادی همش سرت تو کتاب و مقالست
نه مثل تو خوبه که هر شب با یه نفری و هر هفته یه پارتی دعوتی
من دارم زندگی میکنم
این اسمش زندگی نیست

هانا به کل کل دوتا پسر نگاه کرد اروم خندید
میزشون از اون حالت رسمی دراومده بود
یکم بیشتر همو شناخته بودن و باهم گرم گرفته بودن
وسط ناهار سم خداحافظی کرد و رفت چون تایم باشگاهش بود

حین ناهار کالب و دوتا دخترا درباره مقاله صحبت کردن هراز گاهی درباره خودشون و کارهایی که میکنن

فضا میز گرمتر بود
ساعت نزدیک های سه بود که بلاخره از هم خداحافظی کردن و هر سه نفر از همه جدا شدن و به سمت خونه خودشون حرکت کردن

اه خدای من امروز چقدر خسته کننده بود

هانا با ناله گفت و رو تختش دراز کشیده
موهاش هنوز خیس از دوش بود و داشت گوشیش رو چک میکرد

وای داشت یادم می رفت باید فایل مقاله رو بفرستم

درحالیکه زیر پتو میخزید فایل مقاله رو برای کالب فرستاد تایپ کرد

اینم فایل مقاله فردا ساعت ۴ عصر کتابخونه میبینمت
بلافاصله کالب انلاین شد
سه نقطه فعال شد
درحال تایپ کردن...

کالب فایل مقاله خودش رو فرستاد و نوشت

یادم میمونه
خب از اونجایی که جلسه اوله
چیزی میخورید بگیرم بیارم؟
مهمون من

هانا از زیر پتو اروم خندید

اوه
چه مهمون نواز
من دست رد به تعارف نمیزنم
من که قهوه البته شیرین باشه
ملین هم ....
خب اون خیلی بد غذاست
یه چای سبز واسش بسه

کالب پشت میزش نشسته بود و بین کتاب ها و مقاله های مختلف پنهان بود
خنده محوی رو لب هاش اومد نوشت

خیلی خب
حواسم هست
فعلا

هانا گوشیش رو خاموش کرد و خودش رو تو تخت و پتو غرق کرد و اماده خواب عمیق شد

کالب هم شروع به مطالعه مقاله هانا و ملین کرد که به طرز فوق العاده ای کامل بود

اون روز سریعتر از حد معمول گذشت
چهارتا دانشجو با چهار زندگی متفاوت
یکی مثل سم به دور از درس و دانشگاه
یکی مثل کالب مدام درحال مطالعه
یکی مثل هانا که اولویتش خواب کافی بود
یکی مثل ملین که درحال پیاده روی بود
هرکس زندگی معمول خودش رو داشت
اما این وسط یه چیزی غیر معمول بود
چیزی که هنوز توسط هیچکدوم بروز داده نشده بود


فقط گرمای اضافه ای تو قلب هانا حس میشد
و دغدغه ناشناخته ای تو ذهن کالب
اولی شاید بخاط پتو و گرمای تخت بود
دومی هم شاید بخاطر حجم و فشار زیاد موقع مطالعه

البته اینا حتی بهانه های قابل قبولی هم نیستن
چه برسه به یه دلیل

پس شاید بهتره باشه منتظر زمان باشیم

شاید زمان یه دلیل خوب واسه گرما ی قلب و دغدغه ذهنی دوتا دانشجو پیدا کرد....
To be continued
season 2 coming soon.
🍵"Season two:first session....."☕️
دیدگاه ها (۰)

🍵season two_part one☕️"first session" فصل دوم: جلسه اول---۴...

☀️season one_part three🕤"and everything start with a coffee"...

☀️season one_part two🕤"and everything start with a coffee"ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط