راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی ناگهان

راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی ناگهان ماشینش خاموش شد.

همون جا شروع کرد به شکایت از خدا، که خدایا پس داری اون بالا چیکار می کنی؟ چون خسته بود خوابش برد.

و وقتی صبح از خواب بیدار شد، از شکایت دیشبش خیلی شرمنده شد.

چون ماشینش دقیقا نزدیک به پرتگاه خطرناک خاموش شده بود.

#به_خداوند_اعتماد_کنیم.
دیدگاه ها (۲)

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

The Remains of Love پارت دومنزدیک ساعت یازده بود که صدای باز...

رمان عشق ممنوع

دیدار باتو (پارت ۲)

پارت دهم صبح روز چشن راوی: جونگکوک با صدای پرنده ها از خواب ...

سناریو جدید

ادامه ی پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط