{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی ناگهان

راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی ناگهان ماشینش خاموش شد.

همون جا شروع کرد به شکایت از خدا، که خدایا پس داری اون بالا چیکار می کنی؟ چون خسته بود خوابش برد.

و وقتی صبح از خواب بیدار شد، از شکایت دیشبش خیلی شرمنده شد.

چون ماشینش دقیقا نزدیک به پرتگاه خطرناک خاموش شده بود.

#به_خداوند_اعتماد_کنیم.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴ : عزیزم اونجا برای تو که ۱۵ سالته جای بازرگیه . × من...

رمان عشق ممنوع

سناریو:وقتی تو خواب گریه میکردی و...مکنه لاین]جیمین:تو خواب ...

part:41سو هو ماشینش رو آورد پشت ماشین جونگ کوک و finch رو (ی...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

رمان دخت من

دیدار باتو (پارت ۲)

ادامه ی پارت ۱۹۵

سناریو جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط