فیک هرزه حکومتی
فیک هرزه حکومتی
part : 22
وارد خونه شد و داشت میرفت بالا که دوتا مرد سیاه پوش به سمتش اومدن و دست هاشو گرفتن و پارچه سیاه رنگی روی سرش گذاشتن ات در حال تقلا کردن بود ولی فایده ای نداشت
ات : ولم کنید با شماهام عوضی با توهم ولم کن
همینطور داشت حرف میزد که با برخورد جسم محکمی به سرش بیهوش شد
بعد از بهوش اومدنش نگاهی به اطراف انداخت انباری تنها جایی که به ذهنش
رسید خواست حرفی بزنه که متوجه دستهای بسته اش به لبه ی تخت یک نفره ای که روش قرار داشت شد
اب دهنش رو به سختی قورت داد و چند باری نفس عمیقی کشید
کوک : بایدم بترسی
تا شنیدن صدای آشنایی نگاهی به تاریکی گوشه انباری انداخت با پدیدار شدن قامت جونگ کوک در روشنایی کمی به تاج تخت فشار آورد به شدت از مرد رو به روش می ترسید و این چیزی نبود که از چشم کوک دور بمونه
پوزخندی زد و همینطور که به سمت دخترکه ترسیده روی تخت نزدیک میشد آستین لباس سفید رنگش رو تا کرد
کوک : من شبیه احمقام ات؟
با رسیدن به بالای سر ات دستش رو بلند کرد و روی موهای ات قرار داد
شروع کرد به نوازش موهاش و در همون حین موبایلش رو از جیب شلوارش درآورد و رو به روی صورت ات گرفت
کوک : این چیه؟
ات با دیدن عکس خودش و تهیونگ تو ماشین در حال بوسیدن هم بودن
آب دهنش رو به سختی قورت داد و پلک هاش رو بست
کوک با نشنیدن حرفی از ات مو هاش رو کشید که باعث ناله دردمند ات شد
کوک : جواب منو بده هرزه ؟ این چه کوفتیه ؟
ولی ات دوباره لب هاش رو بهم فشار داد و حرفی نزد
بی صدا اشک میریختم و اتفاقاتی که قرار بود بیوفته فکر میکرد کوک سر ات رو چند باری به تاج تخت کوبوند که باعث جمع شدن چهره ی ات شد
کوک: که حرف نمیزنی نه ؟ فکر کنم باید جور دیگه ای حالیت کنم
و با خشم عقب کشید بسته ی سیگاری رو از جیب شلوارش در آورد و با به آتیش کشیدن نخ سیگاری دودش رو تو ریه هاش فرستاد
کوک: نمیدونستم هرزه ای ات
و کام دیگه ای از سیگارش گرفت
کوک : پس امشب مثل هرزه ها زیرم جون میدی و عواقب کارت رو با خون کشیدن بدنت پس میدی
و با قدم برداشتن به سمتش سیگار رو روی شکم دخترکه ترسیده خاموش کرد
باحس شدید سوزش و درد روی شکمش ناله درد مندی سر داد
کوک : وقت واسه ناله کردن زیاده هرزه کوچولو ناله هاتو باید نگه داری وقتی زیرمی سر بدی...
حرفی نداشت بزنه میدونست کارش اشتباه بوده ولی اینجوری تاوان پس دادن هم نهایت بیرحمی بود
کوک : بهت گفته بودم هرکی بهت نزدیک بشه میمیره نگفتم؟؟
کوک : نگاهش کن ... ببین .. الان خوشگل نشده ؟
ات به اورمی پلک هاشو باز کرد و به صفحه ی موبایل کوک خیره شد چیزی که میدید رو باور نمیکرد
تهیونگ باصورت خونی و باد کرده ضعیف بی حال تر از همیشه روی زمین اوفتاده بود
کوک : اینا همش بخاطر هرزه ای مثل توعه ات حتی نمیدونه برای چی انقدر کتک خورده ، ولی تو که میدونی هرزه کوچولو ، مگه نه؟
با هر حرف کوک لرز بدی تمام بدنش رو پر می کرد و پلک هاش از روی ترس میپرید
کوک : خودت بگو چیکارت بکنم باهات! هوم؟
به وضوح عصبانیت کوک رو میتونست ببینه و ای چیزی نبود که بتونه زنده از زیر دستش بیرون بیاد
با دیدن کمر بند توی دستهای کوک بدنش به لرز افتاد اون نمی خواست با سگک کمربند بزنتش؟
یعنی نمی فهمید که اون فلز روی کمربند چقدر دردناکه؟؟
(پارت بعد اسماته جنبه نداری نخون مگه مجبوری؟؟)
شرط : چون چند وقت بود که نبودم شرط نداره ولی حمایت کنید
part : 22
وارد خونه شد و داشت میرفت بالا که دوتا مرد سیاه پوش به سمتش اومدن و دست هاشو گرفتن و پارچه سیاه رنگی روی سرش گذاشتن ات در حال تقلا کردن بود ولی فایده ای نداشت
ات : ولم کنید با شماهام عوضی با توهم ولم کن
همینطور داشت حرف میزد که با برخورد جسم محکمی به سرش بیهوش شد
بعد از بهوش اومدنش نگاهی به اطراف انداخت انباری تنها جایی که به ذهنش
رسید خواست حرفی بزنه که متوجه دستهای بسته اش به لبه ی تخت یک نفره ای که روش قرار داشت شد
اب دهنش رو به سختی قورت داد و چند باری نفس عمیقی کشید
کوک : بایدم بترسی
تا شنیدن صدای آشنایی نگاهی به تاریکی گوشه انباری انداخت با پدیدار شدن قامت جونگ کوک در روشنایی کمی به تاج تخت فشار آورد به شدت از مرد رو به روش می ترسید و این چیزی نبود که از چشم کوک دور بمونه
پوزخندی زد و همینطور که به سمت دخترکه ترسیده روی تخت نزدیک میشد آستین لباس سفید رنگش رو تا کرد
کوک : من شبیه احمقام ات؟
با رسیدن به بالای سر ات دستش رو بلند کرد و روی موهای ات قرار داد
شروع کرد به نوازش موهاش و در همون حین موبایلش رو از جیب شلوارش درآورد و رو به روی صورت ات گرفت
کوک : این چیه؟
ات با دیدن عکس خودش و تهیونگ تو ماشین در حال بوسیدن هم بودن
آب دهنش رو به سختی قورت داد و پلک هاش رو بست
کوک با نشنیدن حرفی از ات مو هاش رو کشید که باعث ناله دردمند ات شد
کوک : جواب منو بده هرزه ؟ این چه کوفتیه ؟
ولی ات دوباره لب هاش رو بهم فشار داد و حرفی نزد
بی صدا اشک میریختم و اتفاقاتی که قرار بود بیوفته فکر میکرد کوک سر ات رو چند باری به تاج تخت کوبوند که باعث جمع شدن چهره ی ات شد
کوک: که حرف نمیزنی نه ؟ فکر کنم باید جور دیگه ای حالیت کنم
و با خشم عقب کشید بسته ی سیگاری رو از جیب شلوارش در آورد و با به آتیش کشیدن نخ سیگاری دودش رو تو ریه هاش فرستاد
کوک: نمیدونستم هرزه ای ات
و کام دیگه ای از سیگارش گرفت
کوک : پس امشب مثل هرزه ها زیرم جون میدی و عواقب کارت رو با خون کشیدن بدنت پس میدی
و با قدم برداشتن به سمتش سیگار رو روی شکم دخترکه ترسیده خاموش کرد
باحس شدید سوزش و درد روی شکمش ناله درد مندی سر داد
کوک : وقت واسه ناله کردن زیاده هرزه کوچولو ناله هاتو باید نگه داری وقتی زیرمی سر بدی...
حرفی نداشت بزنه میدونست کارش اشتباه بوده ولی اینجوری تاوان پس دادن هم نهایت بیرحمی بود
کوک : بهت گفته بودم هرکی بهت نزدیک بشه میمیره نگفتم؟؟
کوک : نگاهش کن ... ببین .. الان خوشگل نشده ؟
ات به اورمی پلک هاشو باز کرد و به صفحه ی موبایل کوک خیره شد چیزی که میدید رو باور نمیکرد
تهیونگ باصورت خونی و باد کرده ضعیف بی حال تر از همیشه روی زمین اوفتاده بود
کوک : اینا همش بخاطر هرزه ای مثل توعه ات حتی نمیدونه برای چی انقدر کتک خورده ، ولی تو که میدونی هرزه کوچولو ، مگه نه؟
با هر حرف کوک لرز بدی تمام بدنش رو پر می کرد و پلک هاش از روی ترس میپرید
کوک : خودت بگو چیکارت بکنم باهات! هوم؟
به وضوح عصبانیت کوک رو میتونست ببینه و ای چیزی نبود که بتونه زنده از زیر دستش بیرون بیاد
با دیدن کمر بند توی دستهای کوک بدنش به لرز افتاد اون نمی خواست با سگک کمربند بزنتش؟
یعنی نمی فهمید که اون فلز روی کمربند چقدر دردناکه؟؟
(پارت بعد اسماته جنبه نداری نخون مگه مجبوری؟؟)
شرط : چون چند وقت بود که نبودم شرط نداره ولی حمایت کنید
- ۱.۸k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط