{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


بهم گفت: من کلی به تو بدهکارم
بهش گفتم: پس زودتر بدهیتو صاف کن
گفت: فقط تو بگو چه جوری
با خنده گفتم: شوخی بود
اصرار کرد: نه بگو
چشمامو بستم
یه سری خاطرات در هم و برهم اومد جلوی چشمم... همونایی که باعث شد اینی که الان هستم بشم...
فکر کردم بدبختی ماجرا همینه... بعضی بدهیا هیچ وقت صاف نمیشه
وقت و احساسی که تلف شده، روح و روانی که زخمی شده...
تازه آخرشم مجبوری بگی یه تجربه بود که باید از سر میگذروندم
چشمامو باز کردم
بهش گفتم: تو بدهی به من نداری
اونیکه بدهکاره منم به خودم، تویی به خودت .
دیدگاه ها (۲)

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

وایییی🤣👍🏻حالا مشکلی ندارم مهم نیست ولی بزار بگم بخندین این خ...

دختر بد (سناریو جواهر بخش ای)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط