{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی داشت میرفت ....

یکی داشت میرفت ....
پاش به سکه ای خورد فکر کرد سکه طلاست...

نور کافی نبود، کاغذی را آتش زد تا آن را بهتر ببیند...

دید که یک سکه دوریالی است... بعد دید کاغذی که آتش زده یک اسکناس هزار تومانی است... با خودش گفت چی رو بخاطر چی آتش زدم؟

این واقعیت زندگی امروز ماهاست .....
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی نصف شب …

پارت ۳۳ 🖤یک شب، جونگ‌کوک منو به همون کافه‌ای برد که اولین با...

قاتل زنجیرای من 🩸⛓️[25]وقتی تهیونگ سوار ماشین شده گوشیش زنگ ...

رز آبی پارت ۲۷

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.35(روایت از زبان جونگ ک...

تکاپو پارت 109:بطری ها🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍از مأموریت ایستگاه قطار چند ...

سناریو ران پارت یک

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p۳۸دو جفت چشم سرخ...بعد سه جفت...بعد یکی ...

لبخند قاتلپارت⁴⁴ویو جونگ‌کوکبارون آروم روی شیشه ماشین می‌خور...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : nine سریع سمت یکی از ماشینای میل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط