{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❼❸
خوابیدم دست های خواستنی یونگی روی دلمه.. احتمالا داشته دلم رو ماساژمیداده خخیلی خسته بوده و همین طوری تو اب گرم وان خوابیده برگشتم مستش و خودم رو بیشتر تو بغلش فشار دادم و سرم رو به سینه اش تیکه دادم تکون کوچیکی خورد و نفس عمیق ترین کشید.. بیدار شده و بد.. دستش رو روی کمر خیسم قرار داد و گفت🐱حالت خوبه؟.. دل درد نداری؟( خواب الود و بم) صدای دیوانه کننده اش تو حموم میپیچید 🦋نه.. خوبم.. تو.. خوبی؟ 🐱اره.. بیا بریم بیرون.. چون بیشتر بمونیم بدن درد میگیریم. از وان خارج شد. حوله ی سیاهی رو دور کمرش بیچید و اب وان رو خالی کرد منو تو حوله پیچید و بغلم کرد و بلندم کرد رفتیم بیرون یه بلوز سفید با شلوار سبز کمرنگ پوشیدم و یونگی هم یه تیپ مشکی با یه روپوش یکبار طرح های طلایی پوشیدم شمشیرش رو دور کمرش بست من که پشت میز نشسته بودم و تمام مدت نگاهش میکردم بهم نگاهی کرد.. لبخند قشنگی روی لب هاش نشست و به سمتم قدم ورداشت 🐱.. هانا کم کم باید یاد بگیری مثل یک ملکه رفتار کنی.. خدمتکار ها بهت اموزش میدن.. ازشون نترس.. فقط ی باهاشون کارت تموم شد.. باید برای تاج گذاری اماده بشی.. با شاهزاده ها اشنا بشی و یاد بگیری چطور کشور رو اداره بکنی.. نگران نباش.. همه ی اینارو یاد میگیری و من کنارتم.. خب؟ 🦋باشه.. سعی میکنم همه چی ور به ذهنم بسپارم 🐱ممنون ملکه ی من.. من میرم.. شب موقع تاج گذاری میبینمت.. /داشت میرفت که گفتم🦋یونگی.. با سوهی چیکار کردی؟. برگشت سمتم قیافه اش سرد بود 🐱دستور دادم ازادش کنن.. ولی خب.. چطوری بگم.. فرستادمش.. به یه جای دیگه 🦋کجا؟🐱هرزه خونه.. 🦋اون.. اون جا کجاست 🐱از اسمش معلوم نیست؟ پر از دختر هایی که در ازای پول بدنشون رو تقدیم هر ادمی میکنن.. البته مال خوانواده ی پادشاهیه سوهی اونجا رئیسه.. هرکاری که دوست داشته باشه میکنه.. اون هنوز شاهدخته.. و میتونه هروقت بخواد اینجا باشه.. ولی دیگه کنترلی روی سربازا.. خدمتکار ها و کسایی که تو قصرن.. نداره 🦋عا.. هواش رو داشته باش🐱خیلی خب.. من میرم کاری داشتی بیا دربار🦋باشه. یونگی از اتاق خارج شد اینجا یه دیوارش کلا کتابه.. بین کتاب ها گشتم و کتاب هایی که مربوط به پزشکیه رو ور داشتم که خیلی سنگین شدن و البته خیلی قدشون.. دراز شد. همرو دلم یه زره درد میکرد و نیم تونستم همه رو با هم ببرم رو میز. گذاشتمشون زمین که صدای یه دختر تو اتاق پیچید 🐮وای خاک برسرم ملکه اجازه بدین کمکتون کنم. یه دختر اومد جلو سنش بیشتر از ۱۳,۱۴ نمیخورد. کم کم همه ی کتاب هارو به میز انتقال داد من فقط با تعجب نگاهش میکردم موهاش قهوه ای رنگ و فرفری داشت پوستش تیره بود و کم مک داره چشم هاش ابیه ولی لبی تیره برگشت بهم نگاه کرد و گفت🐮ببخشید ملکه خودم رو..
دیدگاه ها (۳)

....پارت نهم....

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

.....پارت هفدهم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط