{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز که فکر میکنم

امروز که فکر می‌کنم
می‌بینم در آن شب‌ها ...
احساسِ خوش‌بختی می‌کردم ...
می‌دانم که همیشه گذشته تلطیف می‌شود ...
که خاطره آرامش می‌بخشد
شاید هم آن شب‌ها فقط سرد بودند ...
و به طرزی تمسخرآمیز ، سرگرم‌کننده ...
امّا امروز تمامِ آن لحظه‌ها ...
آن‌قدر برایم عزیز و آن‌چنان ازدست‌رفته‌اند
که رنجم می‌دهند ...............
دیدگاه ها (۱)

دلم وقتی بریزد راهِ برگشتی نخواهد بود ...که سوی آسمان ، برف ...

انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد ...خود را جدا می‌سازد...

به من بیاموز چگونه میشود سختی را ندید ...میتوان گفت گور پدر ...

وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم ...وقتی دوریم ...می...

داستان سهراب وپریسا نویسنده مرتضی متقیان

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

نمیتوانم بتو تکیه کنم نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط