عشق میان آتش و سایه ها

عشق میان آتش و سایه ها
Part: 1

باد سرد پاییزی موهای بلوند مینجی را روی صورتش پخش کرده بود. جلوی در دبیرستان ایستاد نگاهی به تابلوی بزرگ انداخت و نفس عمیقی کشید مدرسه ای که قرار آخرین سالش را اونجا بگذراند.
مینجی در دلش گفت: سال آخره... فقط باید تمومش کنم و برم دانشگاه دیگه خبری از دردسر نیست.
اما در همان موقع صدای موتور سنگینی در حیاط پیچید.
دانش آموزان همه کنار رفتن ته جا باز بشه. موتور سیکلتی مشکلی با راننده ای که کلاه کاسکتش رابرداشت و موهای نقره ای اش زیر نور خورشید درخشید.
مینجی برای چند ثانیه نمیتوانست چشم برداره. پسر لبخند کجی زد و مستقیم از کنارش رد شد و گفت«به جهنم خوش آمدی تازه وارد»
اون لحضه هنوز نمیدونست که قرار قلبش را به کسی ببازه که باید ازش متنفر باشه...

نظرتون چیه؟
دیدگاه ها (۶)

عشق میان آتش و سایه هاPart: 2 صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید....

عشق میان آتش و سایه هاخلاصه:« لی مینجی» دختر ۱۸ ساله ای که ب...

فیک درمورد کیم چه ووناعتراف ناگهانیتکپارتیدختری با موهای کوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط