عشق میان آتش و سایه ها
عشق میان آتش و سایه ها
Part: 2
صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید. دانش آموزان با سر و صدا از کلاس بیرون ریختن. کوک هنوز پشت نیمکتش نشسته بود، با نگاهی خیره به دفترچه ی سیاهش.
روی صفحه ی اول، فقط یک جمله نوشته بود:
«انتقام، تا آخرین نفس...»
او دفتر را بست.
از پنچره با حیاط نگاه کرد، جایی که مینجی ایستاده بود و با دختری دیگر صحبت می کرد. موهای بلوندش زیر نور آفتاب برق میزد.
کوک اخم کرد.
خودش را واداشت تا یادش بیاید برای چی به این مدرسه آمده؛
پدرش، رئیس سابق مافیا، در یک "تصادف" گشته شد. اما او بهتر از کسی میدانست تصادفی در کار نبود.
سر نخ ها، همه به خانواده لی رسید... خانواده ای که حالا فقط مینجی ازش باقی مانده بود.
اما چیزی در چشمای اون دختر بود...
چیزی که باعث می شد دستش برای گرفتن اسلحه بلرزه.
صدای یکی از اعضای گروهش از هدفون کوچک در گوشش پیچید:
«کوک، مرحله ی اول طبق نقشه انجام شد، باید مطمئن شیم اون دختر چیزی نمی فهمه.»
او در سکوت جواب داد:
«او چیزی نخواهد فهمید، من فقط نقش یه هم کلاسی بی اهمیت رو دارم.»
اما ته دلش، خودش هم می دانست دروغ میگوید.
نظرتون چیه؟
Part: 2
صدای زنگ مدرسه در راهرو پیچید. دانش آموزان با سر و صدا از کلاس بیرون ریختن. کوک هنوز پشت نیمکتش نشسته بود، با نگاهی خیره به دفترچه ی سیاهش.
روی صفحه ی اول، فقط یک جمله نوشته بود:
«انتقام، تا آخرین نفس...»
او دفتر را بست.
از پنچره با حیاط نگاه کرد، جایی که مینجی ایستاده بود و با دختری دیگر صحبت می کرد. موهای بلوندش زیر نور آفتاب برق میزد.
کوک اخم کرد.
خودش را واداشت تا یادش بیاید برای چی به این مدرسه آمده؛
پدرش، رئیس سابق مافیا، در یک "تصادف" گشته شد. اما او بهتر از کسی میدانست تصادفی در کار نبود.
سر نخ ها، همه به خانواده لی رسید... خانواده ای که حالا فقط مینجی ازش باقی مانده بود.
اما چیزی در چشمای اون دختر بود...
چیزی که باعث می شد دستش برای گرفتن اسلحه بلرزه.
صدای یکی از اعضای گروهش از هدفون کوچک در گوشش پیچید:
«کوک، مرحله ی اول طبق نقشه انجام شد، باید مطمئن شیم اون دختر چیزی نمی فهمه.»
او در سکوت جواب داد:
«او چیزی نخواهد فهمید، من فقط نقش یه هم کلاسی بی اهمیت رو دارم.»
اما ته دلش، خودش هم می دانست دروغ میگوید.
نظرتون چیه؟
- ۱.۴k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط