زندگی را از نفس بیتاب کردم چو شمع
زندگی را از نفس بیتاب کردم چو شمع
از چه گل در آتش این خاک و خون بی آب کردم چون شمع
تا تو رفتی دور از من ، من بمرگ خویشتن
زندگی را در فراقش بیتو چون سیماب کردم چو شمع
تا به کی در حسرت وصل تو ای ابر بهار
دیده را پر اشگ و دل پر در و گوهر ناب کردم چو شمع
گر تو رفتی از برم ، ای یار شیرین سخن من
جان و دل را از غم و اندوه تو خوناب کردم چو شمع
گر تو رفتی از برم ای ماه تابان بیقرینی
من درین غم ، خویش را بییار و بیانباز کردم چو شمع
از چه گل در آتش این خاک و خون بی آب کردم چون شمع
تا تو رفتی دور از من ، من بمرگ خویشتن
زندگی را در فراقش بیتو چون سیماب کردم چو شمع
تا به کی در حسرت وصل تو ای ابر بهار
دیده را پر اشگ و دل پر در و گوهر ناب کردم چو شمع
گر تو رفتی از برم ، ای یار شیرین سخن من
جان و دل را از غم و اندوه تو خوناب کردم چو شمع
گر تو رفتی از برم ای ماه تابان بیقرینی
من درین غم ، خویش را بییار و بیانباز کردم چو شمع
- ۳.۲k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط