{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۷ | «فاصله‌ای که درد داشت...»

پارت ۸۷ | «فاصله‌ای که درد داشت...»

صبح روز بعد...

هوای سئول ابری بود.

باران ریزی آرام روی شیشه‌های شرکت می‌نشست.

مانلی زودتر از همیشه رسیده بود.

تمام شب را درست نخوابیده بود.

چند بار خواسته بود برای تهیونگ پیام بفرستد...

اما هر بار فقط صفحه‌ی چت را باز کرده و دوباره بسته بود.


---

چند دقیقه بعد...

اعضای BTS وارد شرکت شدند.

صدای خنده‌ی جین و جونگکوک مثل همیشه راهرو را پر کرده بود.

اما...

وقتی تهیونگ از کنار اتاق طراحی رد شد...

فقط یک لحظه به داخل نگاه کرد.

مانلی هم همان لحظه سرش را بالا آورد.

چشم‌هایشان به هم افتاد.

هر دو لبخند کوچکی زدند...

اما هیچ‌کدام جلو نرفتند.


---

جیمین این صحنه را دید.

آرام کنار نامجون ایستاد.

زیر لب گفت:

«این دوتا چرا انقدر رسمی شدن؟»

نامجون آه کوتاهی کشید.

«فکر کنم هر دو دارن زیادی فکر می‌کنن.»


---

ظهر...

مانلی برای آوردن چند نمونه پارچه به انبار رفت.

جعبه‌ها سنگین‌تر از چیزی بودند که انتظار داشت.

همین که خواست یکی را بلند کند...

دستش کمی لرزید.

قبل از اینکه جعبه از دستش بیفتد...

یک نفر آن را گرفت.

تهیونگ بود.

بدون اینکه چیزی بگوید...

جعبه را روی میز گذاشت.

بعد خیلی آرام گفت:

«این یکی سنگینه... خودم میارمش.»

مانلی فقط آرام گفت:

«ممنون...»

دیگر هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد.


---

وقتی تهیونگ از انبار بیرون رفت...

مانلی زیر لب گفت:

«کاش مثل قبل باهام حرف می‌زد...»

در همان لحظه...

آن طرف راهرو...

تهیونگ هم با خودش فکر می‌کرد:

«کاش می‌دونستم چرا ازم فاصله گرفته...»


---

عصر...

تمرین اعضا تمام شد.

باران هنوز می‌بارید.

همه یکی‌یکی از ساختمان خارج شدند.

اعضا داشتن میرفتن که نامجون گفت.

«بچها ماهم دیگه کم کم بریم»

که تهیونگ چند ثانیه بعد جواب داد

«نامجون من الان نمیام...»

جین سمتش برگشت

«برایه چی نمیای»

«راستش تو یکی از دنس ها مشکل پیدا کردم میخوام تمرین کنم بعد میرم»

هوبی گفت

«ولی تو دنس که از همه بهتر رفتی؟»

تهیونگ جوابی نداشت.

«خب... میخوام..... بیشتر تمرین کنم که رو استیج خراب نکنم»

...
چند مین بعد

اعضا همه هرفته بودن ولی مانلیو تهیونگ هنوز در انجا بودن

تهیونک به سرعت به سمت اتاق مانلی رفت.

«خسته نشدی»

مانلی سرش رو اورد بالا

«دقیقا چرا»

تهیونگ رفت سمت میز کار مانلی دقیقا بغل دسته مانلی بود.

«چون خانم طراح خستت میشه با من رسمی حرف میزنه»

«خب کارمه دوستش دارم»

«ول کن حالا میتونی این کانسپت لباس رو توضیح بدی؟»

«اره حتما»

---
مانلی شروع کرد بع توضیح دادن ولی تهیونگ انگا. به حرف هایش گوش نمیداد

به چشمانش خیره بود.

انقدر به مانلی نزدیک بود که اندازه 1سانت بود

تهیونگ دیگه اختیارش دسته خودش نبود

مانلی صورتش رو تا برگردوند

تهیونگ نزدیک شد و لب هایش را به ارامی رو لب هایه دختر کوبید.

مانلی چشمانش گرد شده بود

هنوز تو شوک بود.

که تهیونگ لبایش را حرکت داد

به لب هایه مانلی بوسه هایه ریزی میزد

که یهو تهیونگ ایست کرد.

به خودش اومد

سریع ازش جدا شد

چند ثانیه بعد گفت:

«این بوسه رو فراموش کن اصلا بهش فکر نکن»

---
هیچ کدوم جرعت نداشتن تو چشم هایه هم نگاه کنند

که تهیونگ از اتاق زد بیرون

با خودش یک جمله رو زمزمه میکرد:

«بدبخت شدم اگه دوباره مثل قبل باهام نشه چی؟»

...
پایان پارت78

«شاید توجه کردن یا همان بوسه به معنی اعتراف نبود، برایه اروم گرفتن دل اون شخص شد»
دیدگاه ها (۳)

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

دخترجیمین فالوشه@jiminshii

پارت ۸۶ | «یک خاطره‌ی کوچک»چند روز بعد...شرکت دوباره مثل همی...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط