{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»

دو روز بعد...

شرکت از صبح شلوغ‌تر از همیشه بود.

همه برای آماده کردن لباس‌های اجرای جدید، مدام بین اتاق‌ها رفت‌وآمد می‌کردند.

مانلی هم از صبح بدون استراحت مشغول کار بود.


---

حدود عصر...

باران شدیدی شروع شد.

چند دقیقه بعد...

ناگهان...

تمام برق شرکت قطع شد.

همه‌جا در تاریکی فرو رفت.

صدای تعجب کارمندها بلند شد.

«برق رفت؟»

«کسی چراغ قوه داره؟»


---

مانلی همان‌جا ایستاد.

از بچگی...

از تاریکی خوشش نمی‌آمد.

نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام بماند.

اما قلبش تندتر از همیشه می‌زد.


---

در همان تاریکی...

صدای قدم‌های آرامی نزدیک شد.

بعد...

خیلی آرام...

دستی، دست مانلی را پیدا کرد.

گرم...

مطمئن...

بدون هیچ عجله‌ای.

تهیونگ بود.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط...

دست در دست هم.


---

چند ثانیه...

هیچ صدایی نبود.

نه حرفی...

نه نگاهی...

فقط گرمای دستی که به دیگری اطمینان می‌داد:

«من اینجام.»


---

برای مانلی...

انگار ترس تاریکی همان لحظه از بین رفت.

دیگر فقط صدای نفس‌های خودش و تهیونگ را می‌شنید.

قلبش آرام‌تر شده بود.


---

حدود ده ثانیه بعد...

چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

نور ناگهانی همه‌جا را پر کرد.

تهیونگ و مانلی هم‌زمان به دست‌هایشان نگاه کردند.

هر دو با عجله دستشان را عقب کشیدند.

صورت هر دو سرخ شده بود.


---

چند نفر از همکارها مشغول شوخی درباره قطع برق بودند و اصلاً متوجه آن لحظه نشده بودند.

اما...

جیمین که درست از انتهای راهرو بیرون آمده بود...

همه‌چیز را دیده بود.

چشم‌هایش گرد شد.

آرام زیر لب گفت:

«اوه...»


---

چند دقیقه بعد...

جیمین کنار نامجون ایستاد.

آهسته گفت:

«فکر کنم امروز یه اتفاق مهم افتاد.»

نامجون لبخند محوی زد.

«چی دیدی؟»

جیمین فقط خندید.

«فعلاً هیچی نمی‌گم... ولی اون دوتا دیگه مثل قبل نیستن.»


---

از آن طرف...

مانلی دوباره پشت میز طراحی نشست.

مداد را برداشت...

اما نتوانست حتی یک خط بکشد.

ناخودآگاه به دستش نگاه کرد.

همان دستی که چند دقیقه قبل...

در دست تهیونگ بود.

لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.


---

تهیونگ هم در سالن تمرین...

چند بار به کف دستش نگاه کرد.

بعد خیلی آرام...

بی‌اختیار لبخند زد.

برای اولین بار...

حس کرد سکوت هم می‌تواند چیزی را اعتراف کند.


---

آن شب...

هر دو با یک فکر خوابیدند...

آن ده ثانیه...

شاید کوتاه‌ترین لحظه‌ی زندگی‌شان بود.

اما...

هیچ‌کدام دیگر نمی‌توانستند آن را فراموش کنند.


---

پایان پارت ۸۸... 🤍✨

> گاهی یک دست گرفتنِ بی‌صدا، بیشتر از هزار بار گفتنِ «دوستت دارم» در قلب آدم می‌ماند. 🌙🤍
دیدگاه ها (۱)

دخترجیمین فالوشه@jiminshii

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

پارت ۸۷ | «فاصله‌ای که درد داشت...»صبح روز بعد...هوای سئول ا...

پارت ۸۶ | «یک خاطره‌ی کوچک»چند روز بعد...شرکت دوباره مثل همی...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط