{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد مه و لشکر ستاره

آمد مه و لشکر ستاره
خورشید گریخت یک سواره

آن مه که ز روز و شب برون است
کو چشم که تا کند نظاره

چشمی که مناره را نبیند
چون بیند مرغ بر مناره

ابر دل ما ز عشق این مه
گه گردد جمع و گاه پاره

چون عشق تو زاد حرص تو مرد
بی‌کار شوی هزارکاره

چون آخر کار لعل گردد
بی‌کار نبوده‌ست خاره

گر بر سر کوی عشق بینی
سرهای بریده بر قناره

مگریز درآ تمام بنگر
زنده شده گشتگان دوباره
دیدگاه ها (۱)

حالم بد است مثل زمانی که نیستیدردا که تو همیشه همانی که نیست...

غمی دارد دلم شرحش فقط افسانه می خواهدبه پای خواندنش هم گریه ...

بســـــلامتـی زخـم‌هـای تَـنـم کـههـرکس آنهـا را دیـدازم پرس...

☻ ﺧــﺪﺍﯾــــــﺎ☻ ﺑـہ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ” ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺎﺯے ﻧﯿﺴﺖ☻ ﻣـﺎ ﺁﺩﻣﻬـﺎ ﻫ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط