تنفر قبل از عشقپارت
《تنفر قبل از عشق》پارت ۴
در مدرسه
انیا داشت برای خودش راه می رفت که یکی دستشو گرفت و کشیدش پشت مدرسه
انیا:کمکککککککککک
دامیان:آروم بابا منم یواش حرف بزن
آنیا:اه پسر دوم تویی که...چرا یواش حرف بزنم؟
دامیان:کسی بشنوه برامون شایعه درست میکنه
آنیا:آهااااا...پس برای جبرانه چ..چ..چی..میخوای ها؟
دامیان:نمیخوام بخورمت که چته؟
انیا:مرض
و بعد هر دو میخندن
دامیان:میشه باهام با یه مهمونی بیای ؟
آنیا:م..مهمونی؟
دامیان:آره برای خانواده دزمونده و تو همراهمی و برادرمم یه همراه میخواد ولی خو نداره
آنیا:د...پسر اول و میگی؟
دامیان:پسر اول؟...آهاااا آره آره همون دمتریوس(الان فهمیدم چرا بهم میگه پسر دوم)
آنیا:پس به بکی میگم بیاد
دامیان:باش...
که یدفعه یکی حرفش و قطع کرد و بله
اون بکی بود که فال گوش وایستاده بود
بکی:لازم نیست همرو شنیدم دو مرغ عشق عاشق.
آنیا و دامیان با هم:ما عاشق هم نیستیممممممم
در حالی که آنیا این و خیلی خونسرد میگفت دامیان کاملا سرخ شده بود
بکی:بیا دامیان سرخ شده بجنب دیگه پسر کی موخای اعتراف کنی؟
دامیان:هیچوقت
بکی:اوووو ردش نکردی؟
دامیان:ن..نهههه منظورم این..نب..ود🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:حالا به هر حال من لباس ندارم
بکی:من بهت میدم
آنیا:نه نمیشه تو قدت خیلی بلنده و منم قدم خیلی کوتاهه لباست برام بلند میشه
اومممم نمیشه با لباس مدرسه بیام
دامیان :نهههههههههههه آبرو و شرف کل خانواده دزموند و میبری(با داد)
آنیا:خو چی کار کنم؟
دامیان:بیا بریم بیرون...خ..خودم برات لباس میگیرم🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:خیلی خب پس اوکیه(ایول نقشه بی کلی پیشرفت کرده)
دامیان:م...میشه شمارت و بدی ....ف...فقط برای اینکه موقع مهمونی و موقع خرید بهت زنگ بزنم میخواما🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:هه حتی گوشاتم سرخ شده
دامیان:اهم....نخیرم حالا شمارتو بده
آنیا:بیا
(خودتون یچیزی تصور کنید)
دامیان:خیلی خب من رفتم خدافظ
و بعد به سرعت موشک ناپدید شد
پایان پارت ۴
(برای ۲ پارت آینده براتون سوپرایز دارم)
در مدرسه
انیا داشت برای خودش راه می رفت که یکی دستشو گرفت و کشیدش پشت مدرسه
انیا:کمکککککککککک
دامیان:آروم بابا منم یواش حرف بزن
آنیا:اه پسر دوم تویی که...چرا یواش حرف بزنم؟
دامیان:کسی بشنوه برامون شایعه درست میکنه
آنیا:آهااااا...پس برای جبرانه چ..چ..چی..میخوای ها؟
دامیان:نمیخوام بخورمت که چته؟
انیا:مرض
و بعد هر دو میخندن
دامیان:میشه باهام با یه مهمونی بیای ؟
آنیا:م..مهمونی؟
دامیان:آره برای خانواده دزمونده و تو همراهمی و برادرمم یه همراه میخواد ولی خو نداره
آنیا:د...پسر اول و میگی؟
دامیان:پسر اول؟...آهاااا آره آره همون دمتریوس(الان فهمیدم چرا بهم میگه پسر دوم)
آنیا:پس به بکی میگم بیاد
دامیان:باش...
که یدفعه یکی حرفش و قطع کرد و بله
اون بکی بود که فال گوش وایستاده بود
بکی:لازم نیست همرو شنیدم دو مرغ عشق عاشق.
آنیا و دامیان با هم:ما عاشق هم نیستیممممممم
در حالی که آنیا این و خیلی خونسرد میگفت دامیان کاملا سرخ شده بود
بکی:بیا دامیان سرخ شده بجنب دیگه پسر کی موخای اعتراف کنی؟
دامیان:هیچوقت
بکی:اوووو ردش نکردی؟
دامیان:ن..نهههه منظورم این..نب..ود🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:حالا به هر حال من لباس ندارم
بکی:من بهت میدم
آنیا:نه نمیشه تو قدت خیلی بلنده و منم قدم خیلی کوتاهه لباست برام بلند میشه
اومممم نمیشه با لباس مدرسه بیام
دامیان :نهههههههههههه آبرو و شرف کل خانواده دزموند و میبری(با داد)
آنیا:خو چی کار کنم؟
دامیان:بیا بریم بیرون...خ..خودم برات لباس میگیرم🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:خیلی خب پس اوکیه(ایول نقشه بی کلی پیشرفت کرده)
دامیان:م...میشه شمارت و بدی ....ف...فقط برای اینکه موقع مهمونی و موقع خرید بهت زنگ بزنم میخواما🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅🍅
آنیا:هه حتی گوشاتم سرخ شده
دامیان:اهم....نخیرم حالا شمارتو بده
آنیا:بیا
(خودتون یچیزی تصور کنید)
دامیان:خیلی خب من رفتم خدافظ
و بعد به سرعت موشک ناپدید شد
پایان پارت ۴
(برای ۲ پارت آینده براتون سوپرایز دارم)
- ۳.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط