آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 46
["ویو تهیونگ"]
رد پاها روی چمنها تا نزدیکی دیوار باغ کشیده شده بودن.
بعد...
ناپدید میشدن.
انگار کسی عمداً مسیرش رو پاک کرده باشه.
فکم از شدت فشار درد گرفته بود.
اما الان وقت فکر کردن نبود.
الان فقط یک چیز مهم بود.
آمِلیا.
دستم سریع سمت گوشیم رفت.
شماره اضطراری رو گرفتم.
_"سرگرد کیم تهیونگ هستم."
صدای اپراتور از اون طرف خط اومد.
_"بفرمایید."
_"احتمال آدمربایی.
دختر پنج ساله.
کمتر از چند دقیقه از ناپدید شدنش گذشته."
کنارم صدای هقهق سلین بلند شد.
قلبم فشرده شد.
اما سعی کردم صدام نلرزه.
_"نیرو میخوام.
همین الان."
["ویو سلین"]
نمیفهمیدم چی داره اتفاق میافته.
نمیفهمیدم.
عروسک آمِلیا هنوز توی دستم بود.
و دستهام اونقدر میلرزیدن که نمیتونستم نگهش دارم.
+"نه..."
اشکها بیوقفه پایین میاومدن.
+"نه..."
نفسم بالا نمیاومد.
همهچی تار شده بود.
فقط یه اسم توی سرم تکرار میشد.
آمِلیا.
دخترم.
بچهام.
زندگیم.
+"دخترم..."
زانوهام خم شد.
روی زمین نشستم.
_"سلین."
صدای تهیونگ رو شنیدم.
اما انگار از خیلی دور میاومد.
+"دخترم کجاست؟"
اشکام بیشتر شد.
+"تهیونگ دخترم کجاست؟"
اون لحظه دیگه قوی نبودم.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
فقط مادری بودم که بچهاش گم شده بود.
+"من باید پیداش کنم."
از جام بلند شدم.
+"باید برم دنبالش."
_"سلین..."
+"بذار برم!"
صدام توی خونه پیچید.
+"آمِلیا تنهاست!"
شونههام از شدت گریه میلرزید.
+"میترسه..."
خدایا...
آمِلیا از تاریکی میترسید.
از تنها موندن میترسید.
از غریبهها میترسید.
و الان...
کجا بود؟
در خونه با شدت باز شد.
_"سلین!"
صدای آوا.
بعد جونگکوک.
هر دو با عجله وارد شدن.
احتمالاً بعد از تماس تهیونگ خودشون رو رسونده بودن.
اما وقتی چشمشون به قیافه من افتاد، هر دو خشکشون زد.
آوا رنگش پرید.
_"چی شده؟"
جونگکوک اخم کرد.
_"تهیونگ؟"
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
سکوت وحشتناکی توی خونه نشست.
بعد تهیونگ آروم گفت:
_"آمِلیا ناپدید شده."
جهان متوقف شد.
آوا همونجا دستش رو روی دهنش گذاشت.
_"نه..."
جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ خیره موند.
انگار مغزش نمیتونست جمله رو پردازش کنه.
_"چی گفتی؟"
_"وقتی رسیدیم اتاقش..."
صدای تهیونگ گرفته بود.
_"نبود."
رنگ صورت جونگکوک از بین رفت.
کامل.
_"نه..."
برای اولین بار ترس رو توی چشمهاش دیدم.
ترسی واقعی.
ترس یک دایی که آمِلیا رو مثل دختر خودش دوست داشت.
آوا اشک میریخت.
من اشک میریختم.
و جونگکوک...
فقط به زمین خیره شده بود.
چند ثانیه بعد ناگهان سرش رو بلند کرد.
_"کار اون بوده."
تهیونگ اخم کرد.
_"کی؟"
اما جونگکوک جواب نداد.
چون همون لحظه...
گوشی تهیونگ زنگ خورد.
همه نگاهها سمت صفحه گوشی رفت.
و قلب من ایستاد.
چون شماره...
ناشناس بود.
پارت 46
["ویو تهیونگ"]
رد پاها روی چمنها تا نزدیکی دیوار باغ کشیده شده بودن.
بعد...
ناپدید میشدن.
انگار کسی عمداً مسیرش رو پاک کرده باشه.
فکم از شدت فشار درد گرفته بود.
اما الان وقت فکر کردن نبود.
الان فقط یک چیز مهم بود.
آمِلیا.
دستم سریع سمت گوشیم رفت.
شماره اضطراری رو گرفتم.
_"سرگرد کیم تهیونگ هستم."
صدای اپراتور از اون طرف خط اومد.
_"بفرمایید."
_"احتمال آدمربایی.
دختر پنج ساله.
کمتر از چند دقیقه از ناپدید شدنش گذشته."
کنارم صدای هقهق سلین بلند شد.
قلبم فشرده شد.
اما سعی کردم صدام نلرزه.
_"نیرو میخوام.
همین الان."
["ویو سلین"]
نمیفهمیدم چی داره اتفاق میافته.
نمیفهمیدم.
عروسک آمِلیا هنوز توی دستم بود.
و دستهام اونقدر میلرزیدن که نمیتونستم نگهش دارم.
+"نه..."
اشکها بیوقفه پایین میاومدن.
+"نه..."
نفسم بالا نمیاومد.
همهچی تار شده بود.
فقط یه اسم توی سرم تکرار میشد.
آمِلیا.
دخترم.
بچهام.
زندگیم.
+"دخترم..."
زانوهام خم شد.
روی زمین نشستم.
_"سلین."
صدای تهیونگ رو شنیدم.
اما انگار از خیلی دور میاومد.
+"دخترم کجاست؟"
اشکام بیشتر شد.
+"تهیونگ دخترم کجاست؟"
اون لحظه دیگه قوی نبودم.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
فقط مادری بودم که بچهاش گم شده بود.
+"من باید پیداش کنم."
از جام بلند شدم.
+"باید برم دنبالش."
_"سلین..."
+"بذار برم!"
صدام توی خونه پیچید.
+"آمِلیا تنهاست!"
شونههام از شدت گریه میلرزید.
+"میترسه..."
خدایا...
آمِلیا از تاریکی میترسید.
از تنها موندن میترسید.
از غریبهها میترسید.
و الان...
کجا بود؟
در خونه با شدت باز شد.
_"سلین!"
صدای آوا.
بعد جونگکوک.
هر دو با عجله وارد شدن.
احتمالاً بعد از تماس تهیونگ خودشون رو رسونده بودن.
اما وقتی چشمشون به قیافه من افتاد، هر دو خشکشون زد.
آوا رنگش پرید.
_"چی شده؟"
جونگکوک اخم کرد.
_"تهیونگ؟"
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
سکوت وحشتناکی توی خونه نشست.
بعد تهیونگ آروم گفت:
_"آمِلیا ناپدید شده."
جهان متوقف شد.
آوا همونجا دستش رو روی دهنش گذاشت.
_"نه..."
جونگکوک چند ثانیه به تهیونگ خیره موند.
انگار مغزش نمیتونست جمله رو پردازش کنه.
_"چی گفتی؟"
_"وقتی رسیدیم اتاقش..."
صدای تهیونگ گرفته بود.
_"نبود."
رنگ صورت جونگکوک از بین رفت.
کامل.
_"نه..."
برای اولین بار ترس رو توی چشمهاش دیدم.
ترسی واقعی.
ترس یک دایی که آمِلیا رو مثل دختر خودش دوست داشت.
آوا اشک میریخت.
من اشک میریختم.
و جونگکوک...
فقط به زمین خیره شده بود.
چند ثانیه بعد ناگهان سرش رو بلند کرد.
_"کار اون بوده."
تهیونگ اخم کرد.
_"کی؟"
اما جونگکوک جواب نداد.
چون همون لحظه...
گوشی تهیونگ زنگ خورد.
همه نگاهها سمت صفحه گوشی رفت.
و قلب من ایستاد.
چون شماره...
ناشناس بود.
- ۹.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط