آرزوی دیدارت را دارم...
آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 47
["ویو تهیونگ"]
همه به گوشی خیره شده بودن.
شماره ناشناس.
فضای خونه سنگینتر از قبل شده بود.
سلین با چشمهای اشکآلود به گوشی نگاه میکرد.
جونگکوک مشتهاش رو گره کرده بود.
و آوا زیر لب دعا میخوند.
تماس همچنان زنگ میخورد.
و قلب من با هر ثانیه سنگینتر میشد.
بالاخره تماس رو وصل کردم.
_"کیم تهیونگ."
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد.
صدایی که باعث شد جونگکوک همزمان سرش رو بلند کنه.
_"بالاخره پیدام کردی."
فکم قفل شد.
دکتر هان.
_"بچه کجاست؟"
مستقیم رفتم سر اصل مطلب.
سلین با شنیدن صدا از جاش بلند شد.
رنگش پرید.
+"دکتر...؟"
مرد آهی کشید.
_"آروم باشین.
دختر سالمه."
سلین جیغ زد:
+"آمِلیا کجاست؟!"
هقهقش اجازه نمیداد درست حرف بزنه.
+"دخترمو بهم برگردون!"
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای دکتر آرومتر از قبل اومد:
_"خانم پارک...
اگر قصد آسیب زدن بهش رو داشتم، پنج سال پیش نجاتش نمیدادم."
همه ساکت شدن.
حتی نفس کشیدن هم یادمون رفت.
چشمهای تهیونگ ریز شد.
_"منظورت چیه؟"
اما دکتر به جای جواب دادن گفت:
_"وقت حقیقت رسیده."
جونگکوک زیر لب لعنت فرستاد.
انگار از قبل میدونست این لحظه میرسه.
_"تو حق نداشتی بچه رو ببری."
صدای جونگکوک بلند شد.
_"حق نداشتی آمِلیا رو وارد این ماجرا کنی."
دکتر چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
_"مجبور شدم."
_"مجبور؟"
این بار صدای من بود.
خشم توی وجودم میجوشید.
_"یه بچه پنج ساله رو دزدیدی و اسمشو میذاری اجبار؟"
_"چون هیچکدومتون حاضر نبودین به حقیقت نگاه کنین."
سلین گریه میکرد.
دستهاش میلرزید.
_"خواهش میکنم...
فقط بهم بگو دخترم خوبه..."
برای اولین بار صدای دکتر نرم شد.
_"خوبه."
همون یک کلمه باعث شد سلین روی مبل بشینه.
انگار جون تازهای گرفته باشه.
اما اشکهاش بند نمیاومدن.
دکتر ادامه داد:
_"اون خوابیده.
نترسین."
نفس حبسشدهم کمی آزاد شد.
اما فقط کمی.
چون هنوز دخترمون پیش ما نبود.
و هنوز نمیدونستم این مرد چه بازیای راه انداخته.
_"چی میخوای؟"
دکتر جواب داد:
_"هیچی."
_"پس چرا این کارو کردی؟"
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جملهای گفت که همه چیز رو به هم ریخت.
_"چون دیگه نمیتونستم حقیقت رو پنهان کنم."
سلین سرش رو بلند کرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
و من...
احساس کردم چیزی در آستانه فروپاشیه.
دکتر نفس عمیقی کشید.
و آرام گفت:
_"فردا ساعت ده صبح.
کلینیک قدیمی بوسان."
سکوت.
_"همهتون بیاین."
_"و اگر نیایم؟"
صدای سرد من توی خونه پیچید.
دکتر بدون مکث جواب داد:
_"میاین."
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
_"چون این بار قراره درباره آمِلیا حرف بزنیم."
و تماس قطع شد.
همون لحظه...
صدای شکستن لیوانی از سمت آشپزخونه بلند شد.
همه برگشتیم.
سلین بود.
که با صورت رنگپریده وسط آشپزخونه ایستاده بود.
و فقط یک جمله زیر لب تکرار میکرد:
+"آمِلیا...
فقط دخترمو بهم برگردونین..."
پارت 47
["ویو تهیونگ"]
همه به گوشی خیره شده بودن.
شماره ناشناس.
فضای خونه سنگینتر از قبل شده بود.
سلین با چشمهای اشکآلود به گوشی نگاه میکرد.
جونگکوک مشتهاش رو گره کرده بود.
و آوا زیر لب دعا میخوند.
تماس همچنان زنگ میخورد.
و قلب من با هر ثانیه سنگینتر میشد.
بالاخره تماس رو وصل کردم.
_"کیم تهیونگ."
چند ثانیه سکوت بود.
بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد.
صدایی که باعث شد جونگکوک همزمان سرش رو بلند کنه.
_"بالاخره پیدام کردی."
فکم قفل شد.
دکتر هان.
_"بچه کجاست؟"
مستقیم رفتم سر اصل مطلب.
سلین با شنیدن صدا از جاش بلند شد.
رنگش پرید.
+"دکتر...؟"
مرد آهی کشید.
_"آروم باشین.
دختر سالمه."
سلین جیغ زد:
+"آمِلیا کجاست؟!"
هقهقش اجازه نمیداد درست حرف بزنه.
+"دخترمو بهم برگردون!"
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای دکتر آرومتر از قبل اومد:
_"خانم پارک...
اگر قصد آسیب زدن بهش رو داشتم، پنج سال پیش نجاتش نمیدادم."
همه ساکت شدن.
حتی نفس کشیدن هم یادمون رفت.
چشمهای تهیونگ ریز شد.
_"منظورت چیه؟"
اما دکتر به جای جواب دادن گفت:
_"وقت حقیقت رسیده."
جونگکوک زیر لب لعنت فرستاد.
انگار از قبل میدونست این لحظه میرسه.
_"تو حق نداشتی بچه رو ببری."
صدای جونگکوک بلند شد.
_"حق نداشتی آمِلیا رو وارد این ماجرا کنی."
دکتر چند لحظه ساکت موند.
بعد گفت:
_"مجبور شدم."
_"مجبور؟"
این بار صدای من بود.
خشم توی وجودم میجوشید.
_"یه بچه پنج ساله رو دزدیدی و اسمشو میذاری اجبار؟"
_"چون هیچکدومتون حاضر نبودین به حقیقت نگاه کنین."
سلین گریه میکرد.
دستهاش میلرزید.
_"خواهش میکنم...
فقط بهم بگو دخترم خوبه..."
برای اولین بار صدای دکتر نرم شد.
_"خوبه."
همون یک کلمه باعث شد سلین روی مبل بشینه.
انگار جون تازهای گرفته باشه.
اما اشکهاش بند نمیاومدن.
دکتر ادامه داد:
_"اون خوابیده.
نترسین."
نفس حبسشدهم کمی آزاد شد.
اما فقط کمی.
چون هنوز دخترمون پیش ما نبود.
و هنوز نمیدونستم این مرد چه بازیای راه انداخته.
_"چی میخوای؟"
دکتر جواب داد:
_"هیچی."
_"پس چرا این کارو کردی؟"
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جملهای گفت که همه چیز رو به هم ریخت.
_"چون دیگه نمیتونستم حقیقت رو پنهان کنم."
سلین سرش رو بلند کرد.
جونگکوک چشمهاش رو بست.
و من...
احساس کردم چیزی در آستانه فروپاشیه.
دکتر نفس عمیقی کشید.
و آرام گفت:
_"فردا ساعت ده صبح.
کلینیک قدیمی بوسان."
سکوت.
_"همهتون بیاین."
_"و اگر نیایم؟"
صدای سرد من توی خونه پیچید.
دکتر بدون مکث جواب داد:
_"میاین."
بعد از چند ثانیه اضافه کرد:
_"چون این بار قراره درباره آمِلیا حرف بزنیم."
و تماس قطع شد.
همون لحظه...
صدای شکستن لیوانی از سمت آشپزخونه بلند شد.
همه برگشتیم.
سلین بود.
که با صورت رنگپریده وسط آشپزخونه ایستاده بود.
و فقط یک جمله زیر لب تکرار میکرد:
+"آمِلیا...
فقط دخترمو بهم برگردونین..."
- ۱.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط