چه درد آور است اين باريدنها
چه درد آور است اين باريدنها
و كس نداندبا کدام تب
اينگونه مي سوزم و مي نوسيم؟!
چشم بر راه آمدن هايت
تو را در حلقوم تنهايي ناليده ام
زمزمه هايم را مي شنوي؟؟
من از هزاره ي افسوسها مي آيم
نشاني ام را از مهتاب بپرس!
در عمق تيره ي شب
در هر طلوع و غروبي چشم به راه توام...
بيصدا، نرم و خاموش
مي خواهم در صحراي خيالت محو شوم
در پيچ و خم نگاهت غرق...
و دردهاي كهنه ام را در زير آسمانت
با فريادهاي بيصدايم فرياد كنم
كاش بداني چقدر نياز به گم شدن دارم
آه...چه لذتي دارد در اين ناليدنها
براي نداشتن تو...گم شوم...
و كس نداندبا کدام تب
اينگونه مي سوزم و مي نوسيم؟!
چشم بر راه آمدن هايت
تو را در حلقوم تنهايي ناليده ام
زمزمه هايم را مي شنوي؟؟
من از هزاره ي افسوسها مي آيم
نشاني ام را از مهتاب بپرس!
در عمق تيره ي شب
در هر طلوع و غروبي چشم به راه توام...
بيصدا، نرم و خاموش
مي خواهم در صحراي خيالت محو شوم
در پيچ و خم نگاهت غرق...
و دردهاي كهنه ام را در زير آسمانت
با فريادهاي بيصدايم فرياد كنم
كاش بداني چقدر نياز به گم شدن دارم
آه...چه لذتي دارد در اين ناليدنها
براي نداشتن تو...گم شوم...
- ۱.۰k
- ۲۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط