You are paying back karma پارت³⁹
You are paying back karma پارت³⁹
¹⁴:⁰⁹ سئول
«⁵سال بعد»
سومین ⁵ سالش شده بود و سوآه ⁴ ساله.
اونا صاحب یه پسر امگا و یه دختر امگا شده بودن
و با خوشحالی کنار هم زندگی میکردن...
جیمین رو به روی بچه ها نشسته بود
سومین: مامانیی..بگو چجوری با بابا آشنا شدییی
سوآه: اوپا راست میگهه، مامانی بگوو
جیمین آروم خندید و موهای دختر و پسرش رو نوازش کرد
جیمین: خب..یه روز بارونی بود، یه گوشه نشسته بودم که باباتون با یه چتر جلوم ظاهر شد و..
یونگی حرفش رو قطع کرد و ادامه داد
یونگی: و اونجا بود که دلمو بهت باختم..
سوآه: واییی مامانیی چقدر قشنگگ
سومین: ولی خیلی کوتاه بودد، داستان به دنیا اومدن مارو تعریف کنن
جیمین: خب..سومین میدونی وقتی به بابات گفتم تو داری میای چی گفت؟
سومین: امم، نمیدونم!
جیمین: بهش بگو نیاد..انقدر هول کرده بود که نمیدونست داره چی میگه
سوآه: پس من چیی؟
جیمین: داشتم اتاقتو میچیدم و مثل اینکه دختر کوچولوم خیلی عجله داشت تا بیاد!
و بعدش با انگشت اشاره اش روی نوک بینی دوتا امگا کوچولو زد
صدای زنگ تلفن اومد..یونگی به سمت گوشیش رفت و جواب داد
یونگی: تهیونگ..چه عجب از هیونگت یادی کردی!
تهیونگ: با ایان مشغول بودم..هیونگ یه اتفاقی افتاده
یونگی: چیشده؟
تهیونگ: اون برگشته..
یونگی: کی برگشته؟
تهیونگ: پ..پدر.
گوشی از دستش افتاد..جیمین با ترس به سمتش برگشت.
چرا دقیقا موقعی که داشت با آرامش زندگیشو میکرد باید همچین اتفاقی میوفتاد؟! تمام خاطراتش جلوی چشماش مرور شد..
«آییی، داغهه»
«من کاری نکردمم! ببخشیدد»
«نهه..لطفااا»
«درد دارههه، بابااا نکنن»
همه اون کتک هایی که خورده بود..به عنوان یه بچه ¹¹ ساله اونموقع خیلی درد کشیده بود، اونموقع که قاشق و داغ میکرد و روی بازوش میذاشت؟..یا وقتی که روی پهلوش آبجوش ریخت؟
باید راجب چه چیزی شکایت میکرد؟
یونگی: جیمینم..بیا امیدوار باشیم این پایان خوشبختیمون نباشه
جیمین: یونگی چیشده؟!
یونگی: میدونستم این اتفاق میوفته..
جیمین: چه اتفاقی؟!
یونگی: ا..اون برگشته...بعد از ⁵ سال.
امگا دستشو روی دهنش گذاشت و جیغ خفه ای کشید...
نه..نباید این اتفاق میوفتاد..
¹⁴:⁰⁹ سئول
«⁵سال بعد»
سومین ⁵ سالش شده بود و سوآه ⁴ ساله.
اونا صاحب یه پسر امگا و یه دختر امگا شده بودن
و با خوشحالی کنار هم زندگی میکردن...
جیمین رو به روی بچه ها نشسته بود
سومین: مامانیی..بگو چجوری با بابا آشنا شدییی
سوآه: اوپا راست میگهه، مامانی بگوو
جیمین آروم خندید و موهای دختر و پسرش رو نوازش کرد
جیمین: خب..یه روز بارونی بود، یه گوشه نشسته بودم که باباتون با یه چتر جلوم ظاهر شد و..
یونگی حرفش رو قطع کرد و ادامه داد
یونگی: و اونجا بود که دلمو بهت باختم..
سوآه: واییی مامانیی چقدر قشنگگ
سومین: ولی خیلی کوتاه بودد، داستان به دنیا اومدن مارو تعریف کنن
جیمین: خب..سومین میدونی وقتی به بابات گفتم تو داری میای چی گفت؟
سومین: امم، نمیدونم!
جیمین: بهش بگو نیاد..انقدر هول کرده بود که نمیدونست داره چی میگه
سوآه: پس من چیی؟
جیمین: داشتم اتاقتو میچیدم و مثل اینکه دختر کوچولوم خیلی عجله داشت تا بیاد!
و بعدش با انگشت اشاره اش روی نوک بینی دوتا امگا کوچولو زد
صدای زنگ تلفن اومد..یونگی به سمت گوشیش رفت و جواب داد
یونگی: تهیونگ..چه عجب از هیونگت یادی کردی!
تهیونگ: با ایان مشغول بودم..هیونگ یه اتفاقی افتاده
یونگی: چیشده؟
تهیونگ: اون برگشته..
یونگی: کی برگشته؟
تهیونگ: پ..پدر.
گوشی از دستش افتاد..جیمین با ترس به سمتش برگشت.
چرا دقیقا موقعی که داشت با آرامش زندگیشو میکرد باید همچین اتفاقی میوفتاد؟! تمام خاطراتش جلوی چشماش مرور شد..
«آییی، داغهه»
«من کاری نکردمم! ببخشیدد»
«نهه..لطفااا»
«درد دارههه، بابااا نکنن»
همه اون کتک هایی که خورده بود..به عنوان یه بچه ¹¹ ساله اونموقع خیلی درد کشیده بود، اونموقع که قاشق و داغ میکرد و روی بازوش میذاشت؟..یا وقتی که روی پهلوش آبجوش ریخت؟
باید راجب چه چیزی شکایت میکرد؟
یونگی: جیمینم..بیا امیدوار باشیم این پایان خوشبختیمون نباشه
جیمین: یونگی چیشده؟!
یونگی: میدونستم این اتفاق میوفته..
جیمین: چه اتفاقی؟!
یونگی: ا..اون برگشته...بعد از ⁵ سال.
امگا دستشو روی دهنش گذاشت و جیغ خفه ای کشید...
نه..نباید این اتفاق میوفتاد..
- ۱.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط