بچه ها این عکس ا.ت دازای و چویا است امید وارم خوب شده باش
بچه ها این عکس ا.ت دازای و چویا است امید وارم خوب شده باشه
ماشین جلوی خونه ایستاد. چراغ حیاط روشن بود. یه سایه پشت پرده آشپرخونه تکون میخورد. جونو. یا تکوچو.
چویا پیاده شد. در ماشین رو باز کرد. خم شد به من. بوی کتش. بارون و دود و عرق.
گفتم: «چویا.»
ایستاد.
گفتم: «اول بچهها رو میبینم. بعدش هر جا خواستی ببرم.»
چویا نگاهم کرد. اون چشمای روشن توی نور کم حیاط برق زدن. فکش رو گرفت. همون حرکتی که وقتی میخواد مخالفت کنه.
«ا.ت، پات شکسته. باید بریم بیمارستان.»
گفتم: «میدونم.»
«پس...»
گفتم: «چویا، بچهها سه روزه من رو ندیدن. یوکی هر شب گریه کرده. کای توی انباری نشسته با چاقوی آشپرخونه. اگه الان برم بیمارستان، اونا فردا صبح بیدار میشن و میبینن بازم نیستم. بازم فکر میکنن رفتن. بازم...»
صدام شکست. نخوردم به حرفم.
چویا چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: «دازای، بیا اینجا.»
دازای اومد. نگاهش به من بود. بعد به چویا.
چویا: «ا.ت میخواد اول بچهها رو ببینه.»
دازای ابروش رو بالا انداخت. «با اون پا؟»
چویا: «آره.»
دازای یه نفس کشید. «خب... پس ببریمش تو. ولی اگه بچهها ترسیدن، تقصیر خودته.»
چویا برگشت به من. خم شد دوباره. با یه دست زیر شونم، با یه دست زیر زانوی سالم. بلندم کرد.
قدم برداشت سمت در.
---
در باز شد.
اول چیزی که دیدم نور بود. نور گرم خونه. بوی چای. بوی خونه. بوی زندگی.
بعدش صدا بود.
«بابا! مامان رو آوردین؟!»
یوکی.
از توی راهرو دوید. موهای قهوهای روشن نامرتب، لباس خواب، خرگوش صورتی رو با یه دست بغل کرده بود. ایستاد. نگاه کرد به من که توی بغل چویا بودم.
یه لحظه سکوت کرد.
بعد گفت: «مامان! چرا بغلت کردن؟» خندید. «باز بازی میکنین؟»
نفسم راحت شد. نمیدید. نمیفهمید.
چویا من رو گذاشت رو مبل. آروم. طوری که پام تکون نخوره. نشستم. پام رو صاف نگه داشتم. ورم رو پنهان میکردم.
یوکی دوید سمت من. پرید بغلم. شونههاش رو گرفتم. بوی بچگی میداد. بوی شامپوی توتفرنگی.
«مامان کجا بودی؟»
گفتم: «یه جایی.»
«چرا رفت؟»
گفتم: «کار داشتم. ولی برگشتم.»
یوکی محکمتر بغلم کرد.
---
یوری از پلهها اومد پایین. آروم. مثل همیشه. موهای نارنجیاش شونه زده بود. لباس خواب آبی به تن داشت. ایستاد آخر پله. نگاه کرد به من. به چویا. به دازای.
چیزی نگفت.
اومد جلو. کنار مبل ایستاد. دستش رو دراز کرد و یه سیب گذاشت روی پام. کنار پام. جایی که درد نمیکرد.
گفت: «برات نگه داشتم.»
سیب قرمز بود. یه گاز کوچک ازش برداشته شده بود. یوری.
گفتم: «ممنون عزیزم.»
سرش رو تکون داد. هنوز حرف نمیزد. ولی اومد کنارم نشست. دستش رو گذاشت روی دست من.
---
کای نیومد پایین.
یه دقیقه گذشت. دو دقیقه.
جونو از آشپرخونه اومد بیرون. چشماش قرمز بود. گفت: «توی انباریه. از دیشب نیومده بیرون جز برای آب.»
چویا نگاه کرد به راهرو. بعد به من.
گفتم: «بذار برم پیشش.»
چویا: «با اون پا؟»
گفتم: «میخزم اگه لازم باشه.»
چویا چیزی نگفت. اومد جلو و من رو بلند کرد. دوباره. این دفعه راحتتر بود. دیگه عادت کرده بود.
برد منو تا در انباری. گذاشت زمین. روی یه پا ایستادم. در رو باز کردم.
---
کای نشسته بود گوشه انباری. تاریک بود. چراغ رو روشن کردم.
کای نگاه کرد به من.
همون چشمای سبز نافذ. همون صورت ساکت. یه کاسه نخودچی کنارش بود. دستش رو چاقوی آشپرخونه گرفته بود.
گفتم: «کای.»
چیزی نگفت.
گفتم: «برگشتم.»
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد چاقو رو گذاشت زمین. بلند شد. اومد سمت من. ایستاد.
دستش رو بلند کرد. گذاشت روی پای من. همون جایی که شکسته بود. حتی از بالای کت، حس کرد. انگار میدونست.
گفتم: «آسیب ندیده. فقط یه کم درد داره.»
کای دستش رو برداشت. به چشمام نگاه کرد. باز چیزی نگفت.
بعد دستش رو گرفت دور انگشت من. کشیدمش سمت خودم.
---
توی نشیمن، همه جمع بودن. یوکی رو مبل وول میخورد. یوری کنارش نشسته بود. دازای تکیه داده بود به دیوار. چویا ایستاده بود کنار پنجره. جونو و تکوچو از آشپرخونه نگاه میکردن.
کای رفت نشست کنار یوکی. هیچی نگفت. ولی دستش رو گذاشت روی دست یوکی. یوکی نگاهش کرد. چیزی نگفت.
چویا اومد سمت من.
آروم گفت: «حالا بیمارستان.»
گفتم: «نیم ساعت دیگه.»
چویا: «ا.ت...»
گفتم: «نیم ساعت. باهاشون باشم. بعدش هر جا گفتی میرم.»
ماشین جلوی خونه ایستاد. چراغ حیاط روشن بود. یه سایه پشت پرده آشپرخونه تکون میخورد. جونو. یا تکوچو.
چویا پیاده شد. در ماشین رو باز کرد. خم شد به من. بوی کتش. بارون و دود و عرق.
گفتم: «چویا.»
ایستاد.
گفتم: «اول بچهها رو میبینم. بعدش هر جا خواستی ببرم.»
چویا نگاهم کرد. اون چشمای روشن توی نور کم حیاط برق زدن. فکش رو گرفت. همون حرکتی که وقتی میخواد مخالفت کنه.
«ا.ت، پات شکسته. باید بریم بیمارستان.»
گفتم: «میدونم.»
«پس...»
گفتم: «چویا، بچهها سه روزه من رو ندیدن. یوکی هر شب گریه کرده. کای توی انباری نشسته با چاقوی آشپرخونه. اگه الان برم بیمارستان، اونا فردا صبح بیدار میشن و میبینن بازم نیستم. بازم فکر میکنن رفتن. بازم...»
صدام شکست. نخوردم به حرفم.
چویا چند ثانیه نگاهم کرد. بعد گفت: «دازای، بیا اینجا.»
دازای اومد. نگاهش به من بود. بعد به چویا.
چویا: «ا.ت میخواد اول بچهها رو ببینه.»
دازای ابروش رو بالا انداخت. «با اون پا؟»
چویا: «آره.»
دازای یه نفس کشید. «خب... پس ببریمش تو. ولی اگه بچهها ترسیدن، تقصیر خودته.»
چویا برگشت به من. خم شد دوباره. با یه دست زیر شونم، با یه دست زیر زانوی سالم. بلندم کرد.
قدم برداشت سمت در.
---
در باز شد.
اول چیزی که دیدم نور بود. نور گرم خونه. بوی چای. بوی خونه. بوی زندگی.
بعدش صدا بود.
«بابا! مامان رو آوردین؟!»
یوکی.
از توی راهرو دوید. موهای قهوهای روشن نامرتب، لباس خواب، خرگوش صورتی رو با یه دست بغل کرده بود. ایستاد. نگاه کرد به من که توی بغل چویا بودم.
یه لحظه سکوت کرد.
بعد گفت: «مامان! چرا بغلت کردن؟» خندید. «باز بازی میکنین؟»
نفسم راحت شد. نمیدید. نمیفهمید.
چویا من رو گذاشت رو مبل. آروم. طوری که پام تکون نخوره. نشستم. پام رو صاف نگه داشتم. ورم رو پنهان میکردم.
یوکی دوید سمت من. پرید بغلم. شونههاش رو گرفتم. بوی بچگی میداد. بوی شامپوی توتفرنگی.
«مامان کجا بودی؟»
گفتم: «یه جایی.»
«چرا رفت؟»
گفتم: «کار داشتم. ولی برگشتم.»
یوکی محکمتر بغلم کرد.
---
یوری از پلهها اومد پایین. آروم. مثل همیشه. موهای نارنجیاش شونه زده بود. لباس خواب آبی به تن داشت. ایستاد آخر پله. نگاه کرد به من. به چویا. به دازای.
چیزی نگفت.
اومد جلو. کنار مبل ایستاد. دستش رو دراز کرد و یه سیب گذاشت روی پام. کنار پام. جایی که درد نمیکرد.
گفت: «برات نگه داشتم.»
سیب قرمز بود. یه گاز کوچک ازش برداشته شده بود. یوری.
گفتم: «ممنون عزیزم.»
سرش رو تکون داد. هنوز حرف نمیزد. ولی اومد کنارم نشست. دستش رو گذاشت روی دست من.
---
کای نیومد پایین.
یه دقیقه گذشت. دو دقیقه.
جونو از آشپرخونه اومد بیرون. چشماش قرمز بود. گفت: «توی انباریه. از دیشب نیومده بیرون جز برای آب.»
چویا نگاه کرد به راهرو. بعد به من.
گفتم: «بذار برم پیشش.»
چویا: «با اون پا؟»
گفتم: «میخزم اگه لازم باشه.»
چویا چیزی نگفت. اومد جلو و من رو بلند کرد. دوباره. این دفعه راحتتر بود. دیگه عادت کرده بود.
برد منو تا در انباری. گذاشت زمین. روی یه پا ایستادم. در رو باز کردم.
---
کای نشسته بود گوشه انباری. تاریک بود. چراغ رو روشن کردم.
کای نگاه کرد به من.
همون چشمای سبز نافذ. همون صورت ساکت. یه کاسه نخودچی کنارش بود. دستش رو چاقوی آشپرخونه گرفته بود.
گفتم: «کای.»
چیزی نگفت.
گفتم: «برگشتم.»
چند ثانیه نگاهم کرد. بعد چاقو رو گذاشت زمین. بلند شد. اومد سمت من. ایستاد.
دستش رو بلند کرد. گذاشت روی پای من. همون جایی که شکسته بود. حتی از بالای کت، حس کرد. انگار میدونست.
گفتم: «آسیب ندیده. فقط یه کم درد داره.»
کای دستش رو برداشت. به چشمام نگاه کرد. باز چیزی نگفت.
بعد دستش رو گرفت دور انگشت من. کشیدمش سمت خودم.
---
توی نشیمن، همه جمع بودن. یوکی رو مبل وول میخورد. یوری کنارش نشسته بود. دازای تکیه داده بود به دیوار. چویا ایستاده بود کنار پنجره. جونو و تکوچو از آشپرخونه نگاه میکردن.
کای رفت نشست کنار یوکی. هیچی نگفت. ولی دستش رو گذاشت روی دست یوکی. یوکی نگاهش کرد. چیزی نگفت.
چویا اومد سمت من.
آروم گفت: «حالا بیمارستان.»
گفتم: «نیم ساعت دیگه.»
چویا: «ا.ت...»
گفتم: «نیم ساعت. باهاشون باشم. بعدش هر جا گفتی میرم.»
- ۱۱۱
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط