{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهم می کنی اما تماشایت تماشا نیست

نگاهم می کنی اما تماشایت تماشا نیست
که از چشمان تو حتی کمی هم عشق پیدا نیست

نمیدانم چرا دلشوره داری اشک می ریزی
اگر چه پیش من هستی دلت انگار این جا نیست

اگر از دیده ام خون هم ببارد خیره خواهم ماند
مرا از عشقبازی با دو چشمت هیچ پروا نیست

تو صاحب اختیاری، می روی یا این که می مانی؟
بیا و جان من پیشم بمان ، رفتن پشیمانی ست

بدان با رفتنت بی شک بیابانگرد خواهم شد
چو لیلا نیست مجنون را پناهی غیر صحرا نیست
دیدگاه ها (۲)

دل را بہ دریا می زنمو با تو عبور می کنماز تمامدلتنگَی ها و ت...

گاهی نیاز داری به یک آغوشِ بی منتکه تو رافقط و فقطبرای خودت ...

نامــه ای با اشک چشمانم نوشتم او نخواند پای عهد بستـــه من م...

خنده های لب تو باز گرفتارم کردغمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط