{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نامــه ای با اشک چشمانم نوشتم او نخواند

نامــه ای با اشک چشمانم نوشتم او نخواند
پای عهد بستـــه من ماندم ولیکن او نماند
تیر بی مهـــــری چنان در قلب زارم رخنه کرد
نیمه جان خسته ام را بیکسی بر لب رساند

ما که از داغِ غــــم او روز و شب را سـوختیم
نا مـــــروت کفتر دل را چرا از دل پـــراند ؟

مـا به نــــاز او جـــــوانی داده ایم او در عوض
عاقلــی بودم مرا تا مـرز رسوایی کشاند

ما پرستیدیم او را بهتــــر از هر بت پرست
بی وفا دیگـــر پرست و غیـر را از خود نراند

بال پروازم شکست وچشمها خون گریه کرد
رفت اما رد پایش گوشه ی این سینه ماند
دیدگاه ها (۳)

نگاهم می کنی اما تماشایت تماشا نیستکه از چشمان تو حتی کمی هم...

دل را بہ دریا می زنمو با تو عبور می کنماز تمامدلتنگَی ها و ت...

خنده های لب تو باز گرفتارم کردغمزه فرمودی و چشمان تو بیمارم ...

یه تبسم... به تکلم....به دلارایی توبه خموشی...به تماشا...به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط