══❖پارت: اول ❖══
══❖پارت: اول ❖══
باران آرامی بر فراز قصر سلطنتی هریسون میبارید.
در یکی از بزرگترین اتاقهای قصر، صدای گریه نوزادی تازه متولد شده پیچید.
پزشک سلطنتی با احترام سر خم کرد.
«تبریک میگویم، اعلیحضرت. شاهزاده سوم به سلامت متولد شد.»
پادشاه آرنوس فقط نگاهی کوتاه به نوزاد انداخت.
نه لبخندی زد و نه خوشحالی خاصی نشان داد.
«خوب است.»
همین.
تنها همین یک جمله.
ملکه الیسا که روی تخت دراز کشیده بود نیز نگاه کوتاهی به نوزاد انداخت.
چشمان قرمز یاقوتی...
موهای سفید درخشانی که حتی در همان کودکی دیده میشدند.
نشانهای واضح از خاندان سلطنتی هریسون.
اما او نیز چیزی نگفت.
نه آغوشی.
نه لبخندی.
نه حتی نوازشی.
انگار نوزاد تنها یک وظیفه سیاسی دیگر بود.
پزشک کمی معذب شد.
«نام شاهزاده چه خواهد بود؟»
پادشاه بدون فکر پاسخ داد:
«آدرین.»
و اینگونه شاهزاده سوم هریسون متولد شد.
سالها گذشت.
آدرین ده ساله شد.
در تمام این سالها، محبت واقعی از پدر و مادرش ندیده بود.
پادشاه همیشه سرگرم اداره کشور بود.
ملکه الیسا نیز بیشتر وقت خود را میان اشراف و جلسات سیاسی میگذراند.
اما یک نفر همیشه کنار آدرین بود.
زنی مهربان به نام سارا.
دایهای که از روز اول مراقب او بود.
برای آدرین، سارا بیشتر از هر چیزی شبیه مادر بود.
آن روز نیز سارا مشغول مرتب کردن لباسهای او بود.
«شاهزاده آدرین، امروز کلاس جادو داری.»
آدرین که روی مبل دراز کشیده بود، با بیحوصلگی گفت:
«هوم...»
سارا آه کشید.
«حداقل جواب کامل بده.»
«باشه.»
«حداقل بنشین.»
«حوصله ندارم.»
سارا خندید.
«یک روز پادشاه میشوی.»
«نمیشوم.»
«از کجا معلوم؟»
«چون نمیخواهم.»
سارا بار دیگر خندید.
تنها کسی که میتوانست اینطور با شاهزاده سوم صحبت کند، او بود.
در همان زمان...
در سالن تمرین قصر.
صدای برخورد شمشیرها شنیده میشد.
شاهزاده اول، آیهان هریسون، مشغول تمرین بود.
جوانی بیست ساله با موهای سفید و چشمان سرخ.
ولیعهد آینده کشور.
یکی از شوالیهها جلو آمد.
«اعلیحضرت ولیعهد، جلسه شورا تا یک ساعت دیگر آغاز میشود.»
آیهان شمشیرش را کنار گذاشت.
«متوجه شدم.»
اما قبل از رفتن ناگهان پرسید:
«آدرین کجاست؟»
«احتمالاً در کتابخانه یا اتاقش.»
آیهان سری تکان داد.
هرچقدر مشغله داشت، همیشه حواسش به برادر کوچکش بود.
در گوشهای دیگر از قصر...
شاهزاده دوم، آرین هریسون، مشغول مطالعه گزارشهای نظامی بود.
او نیز مانند همیشه اهمیتی به برادرانش نمیداد.
و آنها نیز چندان به او نزدیک نبودند.
خاندان سلطنتی هریسون خانوادهای نبود که دور هم جمع شوند و شام بخورند.
هرکس زندگی خودش را داشت.
و هرکس اهداف خودش را دنبال میکرد.
اما هیچکس نمیدانست...
در قلب شاهزاده ده سالهای که روی تختش دراز کشیده بود...
رویایی آرامآرام در حال شکل گرفتن بود.
رویایی که روزی تمام قاره را تغییر میداد.
رویایی به نام...
تسالیوس.
کشوری که هنوز وجود نداشت.
اما سرنوشتش از همین امروز آغاز میشد...
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
باران آرامی بر فراز قصر سلطنتی هریسون میبارید.
در یکی از بزرگترین اتاقهای قصر، صدای گریه نوزادی تازه متولد شده پیچید.
پزشک سلطنتی با احترام سر خم کرد.
«تبریک میگویم، اعلیحضرت. شاهزاده سوم به سلامت متولد شد.»
پادشاه آرنوس فقط نگاهی کوتاه به نوزاد انداخت.
نه لبخندی زد و نه خوشحالی خاصی نشان داد.
«خوب است.»
همین.
تنها همین یک جمله.
ملکه الیسا که روی تخت دراز کشیده بود نیز نگاه کوتاهی به نوزاد انداخت.
چشمان قرمز یاقوتی...
موهای سفید درخشانی که حتی در همان کودکی دیده میشدند.
نشانهای واضح از خاندان سلطنتی هریسون.
اما او نیز چیزی نگفت.
نه آغوشی.
نه لبخندی.
نه حتی نوازشی.
انگار نوزاد تنها یک وظیفه سیاسی دیگر بود.
پزشک کمی معذب شد.
«نام شاهزاده چه خواهد بود؟»
پادشاه بدون فکر پاسخ داد:
«آدرین.»
و اینگونه شاهزاده سوم هریسون متولد شد.
سالها گذشت.
آدرین ده ساله شد.
در تمام این سالها، محبت واقعی از پدر و مادرش ندیده بود.
پادشاه همیشه سرگرم اداره کشور بود.
ملکه الیسا نیز بیشتر وقت خود را میان اشراف و جلسات سیاسی میگذراند.
اما یک نفر همیشه کنار آدرین بود.
زنی مهربان به نام سارا.
دایهای که از روز اول مراقب او بود.
برای آدرین، سارا بیشتر از هر چیزی شبیه مادر بود.
آن روز نیز سارا مشغول مرتب کردن لباسهای او بود.
«شاهزاده آدرین، امروز کلاس جادو داری.»
آدرین که روی مبل دراز کشیده بود، با بیحوصلگی گفت:
«هوم...»
سارا آه کشید.
«حداقل جواب کامل بده.»
«باشه.»
«حداقل بنشین.»
«حوصله ندارم.»
سارا خندید.
«یک روز پادشاه میشوی.»
«نمیشوم.»
«از کجا معلوم؟»
«چون نمیخواهم.»
سارا بار دیگر خندید.
تنها کسی که میتوانست اینطور با شاهزاده سوم صحبت کند، او بود.
در همان زمان...
در سالن تمرین قصر.
صدای برخورد شمشیرها شنیده میشد.
شاهزاده اول، آیهان هریسون، مشغول تمرین بود.
جوانی بیست ساله با موهای سفید و چشمان سرخ.
ولیعهد آینده کشور.
یکی از شوالیهها جلو آمد.
«اعلیحضرت ولیعهد، جلسه شورا تا یک ساعت دیگر آغاز میشود.»
آیهان شمشیرش را کنار گذاشت.
«متوجه شدم.»
اما قبل از رفتن ناگهان پرسید:
«آدرین کجاست؟»
«احتمالاً در کتابخانه یا اتاقش.»
آیهان سری تکان داد.
هرچقدر مشغله داشت، همیشه حواسش به برادر کوچکش بود.
در گوشهای دیگر از قصر...
شاهزاده دوم، آرین هریسون، مشغول مطالعه گزارشهای نظامی بود.
او نیز مانند همیشه اهمیتی به برادرانش نمیداد.
و آنها نیز چندان به او نزدیک نبودند.
خاندان سلطنتی هریسون خانوادهای نبود که دور هم جمع شوند و شام بخورند.
هرکس زندگی خودش را داشت.
و هرکس اهداف خودش را دنبال میکرد.
اما هیچکس نمیدانست...
در قلب شاهزاده ده سالهای که روی تختش دراز کشیده بود...
رویایی آرامآرام در حال شکل گرفتن بود.
رویایی که روزی تمام قاره را تغییر میداد.
رویایی به نام...
تسالیوس.
کشوری که هنوز وجود نداشت.
اما سرنوشتش از همین امروز آغاز میشد...
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۱۰
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط