══❖پارت: دوم ❖══
══❖پارت: دوم ❖══
آدرین مثل همیشه، صبحش رو با کلاسهای خستهکننده، درسهای اشرافی و جلسات آداب سلطنتی پر شده بود.
آدرین روی صندلی نشسته بود و با چهرهای بی حوصله گی به استادش نگاه میکرد.
استاد با هیجان درباره تاریخ کشور صحبت میکرد.
اما ذهن آدرین جای دیگری بود.
«...و به همین دلیل خاندان هریسون...»
آدرین به آرامی از پنجره بیرون را نگاه کرد.
آسمان آبی.
مردم شهر.
آدرین-«هوم...»
استاد اخم کرد.
استاد-«شاهزاده آدرین، آیا گوش میدهید؟»
آدرین-«نه.»
استاد-«نههه؟!»
آدرین-«بله.»
استاد نزدیک بود از عصبانیت منفجر شود.
آن شب...
آدرین روی تختش نشسته بود.
سارا <دایه> مشغول مرتب کردن اتاق بود.
سارا-«امشب زود بخوابید.»
آدرین-«باشه.»
سارا-«قول؟»
آدرین-«قول.»
سارا لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.
صبح شد.
امروز هم مثل همیشه آدرین مشغول بود.
سارا اومد و به آدرین گفت امروز کلاس ندارین و میتونین داخل اتاق بمونید، و رفت.
آدرین به بیرون نگاهی کرد....
چند دقیقه بعد.
آدرین بلند شد.
شنل سیاهی برداشت.
پنجره را باز کرد.
و به آرامی از قصر خارج شد.
شهر سلطنتی هریسون.
برای اولین بار پس از مدتها، آدرین آزادانه در خیابانها قدم میزد.
مردم هیچکدام او را نمیشناختند.
شنل چهرهاش را کاملاً پوشانده بود.
آدرین-«خیلی بهتر از کلاسهای مزخرفه...»
در همین لحظه...
صدای فریاد شنید.
آدرین ایستاد.
سرش را به سمت صدا چرخاند.
چند مرد تنومند وسط خیابان ایستاده بودند.
پشت سرشان هفت نوجوان با زنجیر بسته شده بودند.
لباسهای پاره.
بدنهای زخمی.
و نگاههایی پر از خشم و ناامیدی.
یکی از مردها فریاد زد:
«حرکت کنید!»
و شلاقش را بالا برد.
صدای برخورد شلاق در هوا پیچید.
آدرین ساکت نگاه کرد.
چند ثانیه.
فقط چند ثانیه.
بعد آهی کشید.
«واقعاً اعصاب ندارم...»
مرد بردهفروش دوباره شلاق را بالا برد.
اما ناگهان...
شعلهای عظیم از زمین فوران کرد.
«چی؟!»
بوم!
فاصله چند متری جلوی مرد منفجر شد.
همه مردم جیغ کشیدند.
بردهفروشها وحشتزده عقب پریدند.
«جادوگر؟!»
«کیه؟!»
اما کسی را نمیدیدند.
آدرین آرام میان جمعیت ایستاده بود.
صورتش هنوز زیر شنل پنهان بود.
انگشتش را بالا آورد.
شعلههای سرخ از اطراف بردهفروشها بالا کشید.
نه برای کشتن.
فقط برای متوقف کردنشان.
آنها از ترس روی زمین افتادند.
مردم شوکه شده بودند.
هیچکس نفهمید چه اتفاقی افتاد.
هفت بچه هم مات و مبهوت نگاه میکردند.
ناگهان...
بشکن!
نور سفیدی اطرافشان را فرا گرفت.
و همهچیز ناپدید شد.
چند لحظه بعد...
در اعماق جنگلی ناشناخته.
هفت بچه روی زمین افتاده بودند.
همگی شوکه اطراف را نگاه میکردند.
«اینجا کجاست؟!»
«چی شد؟!»
«ما چطور رسیدیم اینجا؟!»
در همان لحظه...
صدایی آرام از پشت سرشان آمد.
آدرین-«فکر کردم کمک لازم داشتین.»
همه برگشتند.
پسر کوچکی با شنل سیاه روی تختهسنگی نشسته بود.
چهرهاش هنوز دیده نمیشد.
بزرگترینشان، کاین، جلو آمد.
کاین-«تو ما رو آوردی اینجا؟»
آدرین-«هوم.»
کاین-«چی میخوای؟»
آدرین-«هیچی.»
کاین-«هیچی؟»
آدرین-«فقط کمک کردم.»
کاین با تردید نگاهش کرد.
کاین-«یه بچه؟»
آدرین سرش را کج کرد.
آدرین-«میخواین برگردین همون جای که بودین؟»
همه ساکت شدند.
«...»
چند ثانیه بعد آدرین خندید.
آدرین-«شوخی کردم. انقدر دیوونه نیستم.»
کاین هنوز مشکوک بود.
کاین-«پس چی ازمون میخوای؟»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را بالا برد.
شنل آرام کنار رفت.
موهای سفید درخشان.
چشمان سرخ یاقوتی.
همه خشکشون زد.
شاهزاده سلطنتی هریسون.
کاین بیاختیار یک قدم عقب رفت.
دیانا نفسش را حبس کرد.
کلارا حتی حرفی برای گفتن نداشت.
آدرین لبخند کوچکی زد.
آدرین-«اونجوری نگاهم نکنین.»
بعد از روی سنگ پایین پرید.
آدرین-«من آدرین دِل هریسون هستم.»
سکوت.
آدرین-«و شما؟»
یکی یکی نامهایشان را گفتند.
کاین.
دیانا.
کلارا.
کال.
کارن.
کارمن.
آلن.
آدرین سر تکان داد.
آدرین-«خوشبختم.»
اما هیچکدام باور نمیکردند یک شاهزاده آنها را نجات داده باشد.
و هیچکدام نمیدانستند...
این دیدار قرار است سرنوشت همهشان را تغییر دهد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
آدرین مثل همیشه، صبحش رو با کلاسهای خستهکننده، درسهای اشرافی و جلسات آداب سلطنتی پر شده بود.
آدرین روی صندلی نشسته بود و با چهرهای بی حوصله گی به استادش نگاه میکرد.
استاد با هیجان درباره تاریخ کشور صحبت میکرد.
اما ذهن آدرین جای دیگری بود.
«...و به همین دلیل خاندان هریسون...»
آدرین به آرامی از پنجره بیرون را نگاه کرد.
آسمان آبی.
مردم شهر.
آدرین-«هوم...»
استاد اخم کرد.
استاد-«شاهزاده آدرین، آیا گوش میدهید؟»
آدرین-«نه.»
استاد-«نههه؟!»
آدرین-«بله.»
استاد نزدیک بود از عصبانیت منفجر شود.
آن شب...
آدرین روی تختش نشسته بود.
سارا <دایه> مشغول مرتب کردن اتاق بود.
سارا-«امشب زود بخوابید.»
آدرین-«باشه.»
سارا-«قول؟»
آدرین-«قول.»
سارا لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.
صبح شد.
امروز هم مثل همیشه آدرین مشغول بود.
سارا اومد و به آدرین گفت امروز کلاس ندارین و میتونین داخل اتاق بمونید، و رفت.
آدرین به بیرون نگاهی کرد....
چند دقیقه بعد.
آدرین بلند شد.
شنل سیاهی برداشت.
پنجره را باز کرد.
و به آرامی از قصر خارج شد.
شهر سلطنتی هریسون.
برای اولین بار پس از مدتها، آدرین آزادانه در خیابانها قدم میزد.
مردم هیچکدام او را نمیشناختند.
شنل چهرهاش را کاملاً پوشانده بود.
آدرین-«خیلی بهتر از کلاسهای مزخرفه...»
در همین لحظه...
صدای فریاد شنید.
آدرین ایستاد.
سرش را به سمت صدا چرخاند.
چند مرد تنومند وسط خیابان ایستاده بودند.
پشت سرشان هفت نوجوان با زنجیر بسته شده بودند.
لباسهای پاره.
بدنهای زخمی.
و نگاههایی پر از خشم و ناامیدی.
یکی از مردها فریاد زد:
«حرکت کنید!»
و شلاقش را بالا برد.
صدای برخورد شلاق در هوا پیچید.
آدرین ساکت نگاه کرد.
چند ثانیه.
فقط چند ثانیه.
بعد آهی کشید.
«واقعاً اعصاب ندارم...»
مرد بردهفروش دوباره شلاق را بالا برد.
اما ناگهان...
شعلهای عظیم از زمین فوران کرد.
«چی؟!»
بوم!
فاصله چند متری جلوی مرد منفجر شد.
همه مردم جیغ کشیدند.
بردهفروشها وحشتزده عقب پریدند.
«جادوگر؟!»
«کیه؟!»
اما کسی را نمیدیدند.
آدرین آرام میان جمعیت ایستاده بود.
صورتش هنوز زیر شنل پنهان بود.
انگشتش را بالا آورد.
شعلههای سرخ از اطراف بردهفروشها بالا کشید.
نه برای کشتن.
فقط برای متوقف کردنشان.
آنها از ترس روی زمین افتادند.
مردم شوکه شده بودند.
هیچکس نفهمید چه اتفاقی افتاد.
هفت بچه هم مات و مبهوت نگاه میکردند.
ناگهان...
بشکن!
نور سفیدی اطرافشان را فرا گرفت.
و همهچیز ناپدید شد.
چند لحظه بعد...
در اعماق جنگلی ناشناخته.
هفت بچه روی زمین افتاده بودند.
همگی شوکه اطراف را نگاه میکردند.
«اینجا کجاست؟!»
«چی شد؟!»
«ما چطور رسیدیم اینجا؟!»
در همان لحظه...
صدایی آرام از پشت سرشان آمد.
آدرین-«فکر کردم کمک لازم داشتین.»
همه برگشتند.
پسر کوچکی با شنل سیاه روی تختهسنگی نشسته بود.
چهرهاش هنوز دیده نمیشد.
بزرگترینشان، کاین، جلو آمد.
کاین-«تو ما رو آوردی اینجا؟»
آدرین-«هوم.»
کاین-«چی میخوای؟»
آدرین-«هیچی.»
کاین-«هیچی؟»
آدرین-«فقط کمک کردم.»
کاین با تردید نگاهش کرد.
کاین-«یه بچه؟»
آدرین سرش را کج کرد.
آدرین-«میخواین برگردین همون جای که بودین؟»
همه ساکت شدند.
«...»
چند ثانیه بعد آدرین خندید.
آدرین-«شوخی کردم. انقدر دیوونه نیستم.»
کاین هنوز مشکوک بود.
کاین-«پس چی ازمون میخوای؟»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد دستش را بالا برد.
شنل آرام کنار رفت.
موهای سفید درخشان.
چشمان سرخ یاقوتی.
همه خشکشون زد.
شاهزاده سلطنتی هریسون.
کاین بیاختیار یک قدم عقب رفت.
دیانا نفسش را حبس کرد.
کلارا حتی حرفی برای گفتن نداشت.
آدرین لبخند کوچکی زد.
آدرین-«اونجوری نگاهم نکنین.»
بعد از روی سنگ پایین پرید.
آدرین-«من آدرین دِل هریسون هستم.»
سکوت.
آدرین-«و شما؟»
یکی یکی نامهایشان را گفتند.
کاین.
دیانا.
کلارا.
کال.
کارن.
کارمن.
آلن.
آدرین سر تکان داد.
آدرین-«خوشبختم.»
اما هیچکدام باور نمیکردند یک شاهزاده آنها را نجات داده باشد.
و هیچکدام نمیدانستند...
این دیدار قرار است سرنوشت همهشان را تغییر دهد.
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۹۶
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط