{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

professor Riddle p19

professor Riddle p19
-چیزی شده؟
نگاهشو به چشمام داد و به ماگ اشاره کرد ولی چیزی نگفت. نگاهمو ازش گرفتم و زود چایی رو سر کشیدم. اسطوخودوس بود. چیزی که بیشتر مواقع میخوردم چون برای اضطراب بی‌دلیلم عالی کار میکرد.سرمو به کاناپه تکیه دادم و چشمامو بستم که وحشت دوباره وجودمو گرفت...اگه اصلا یه قاتل تو این کلبه بود چی؟ یا گیر یه حیوون درنده میفتادم چیکار میکردم؟ با پیچیدن دست بزرگش دورم چشمامو باز کردم که متوجه شدم منو به خودش نزدیکتر کرد و تقریبا نشستم روی پاهاش. روباهه رو روی کاناپه گذاشت و حوله رو کنار گذاشت دستشو بین موهام کشید و لب زد:خوبی؟
سری تکون دادم و نگاهمو دزدیدم که چونه‌مو گرفت و سرمو بالا آورد:چشمات پر شده، بنفشه کوچولو.
صورتمو به سینه‌ش چسبوند و موهامو نوازش کرد که اشکام آروم آروم ریختن. وحشت کرده بودم. الان متوجه عمق فاجعه شده بودم. نزدیک بود به خاطر یه اشتباه جونمو از دست بدم.
-کافیه‌،آلساندرا.
سرمو بالا آوردم و اشکامو پاک کردم. حرفش باعث شد یادم بیاد که اون استادمه و من نباید بشینم رو پاش یا در این حد باهاش صمیمی و نزدیک باشم. اصلا نمیدونم چطور پیشش احساس امنیت میکنم وقتی اون تنها کسیه که بهم آسیب زده. خواستم فاصله بگیرم که دستش باسنم چنگ زد و روی پاش چفتم کرد. پاهام بین پاهاش بود و یکی از دستاش روی باسنم. با دست دیگه‌ش گونه‌مو گرفت و انگشت شستشو نوازش‌وار روش کشید.
-تکون نخور.
-ولی این اشتباهه.
-اشتباه و درست رو کی تعیین میکنه، بنفشه کوچولو؟
-هیچکس رو پای استادش نمیشینه که من بشم دومیش.
-برای هر چیزی یه اولینی لازمه.
-بس کن. الان رو مود بحث کردن نیستم.
-هوم درسته الان میریم بالا و عین یه دختر خوب میخوابی.
خواستم جا به جا شم که اون پتو رو از دورن باز کرد و انداختش کنار روباه کوچولو و دستش روی باسنم محکمتر شد.
-قضیه این روباه چیه؟
-خودشو انداخت رو پام.با اینکه سرش یه سکته ناقص زدم ولی سردش بود و من نتونستم ولش کنم.
-چرا تعجب نمیکنم که بعضی وقتها انقدر مهربونی؟
قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم بلند شد و منو بلند کرد که چسبیدم به سینه‌ش و پیراهنشو چنگ زدم.
-داری چیکار میکنی؟
جوابی بهم نداد و بالا رفت.
منو روی تخت گذاشت و لحافو روم کشید و به سمت در رفت. خودش قراره کجا بخوابه؟ متوجه شدم چند تا هیزم تو شومینه انداخت و اومد پیشم. و نشست روی تخت و ساعتشو چک کرد. عجیب بود که همیشه ساعت دستش بود. کنارم دراز کشید که نفسم حبس شد. داره چیکار میکنه؟ دستشو دور کمرم پیچید و منو به خودش نزدیک کرد. در حدی که بدنم چفت پهلوش شد. از اینکه اینقدر راحت جا به جام میکرد، بدم میومد. حس یه عروسکو دارم.
-بس کن.
-فقط بخواب،ویولت کوچولو. من پیشتم لازم نیست از چیزی بترسی. مراقبتم.
دستش از دور کمرم پایینتر رفت و روی پشت رونم جا گرفت و آروم انگشتاشو روی پوست سردم میکشید.
-ریلکس. آروم باش. همه چی تموم شد،ویولت کوچولو. فقط استراحت کن.
دیدگاه ها (۰)

pov:تو برخلاف اون خیلی محبوبی و اون میترسه.دست بزرگی دور کمر...

professor Riddle, p12❌️قبل از خوندن از جنبه خودتون مطمئن بشی...

مهم

تک پارتی متیو

Professor Riddle, p32

professor Riddle, part 26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط