پارت نهم
پارت نهم
بالاخره تصمیم گرفتن بعد از اون اتفاق رسما باهم قرار بذارن
"اولین قرارشون: "
همه چیز خوب بود... باهم داشتن جاهای مختلف میرفتن و خوش میگذروندن که یهو آکیرا پرسید:«چیکا....؟ تو حالت خوبه؟...مثل همیشه نیستی....انگار یه چیزی درونت تغییر کرده...»
چیکا ناگهان وقتی حرف های آکیرا رو شنید زد زیر گریه...گفت«آخه ی باید بگم؟ خودمم نمیدونم چه مرگم شده...همش حس میکنم یچیزی سر جاش نیست...ببخشید...ببخشید که این روز مهم رو دارم اینجوری خراب میکنم...»
آکیرا با دیدنِ اشکهایِ ناگهانیِ چیکا، انگار که برق گرفته باشتش، بلافاصله در جایش میخکوب شد. تمامِ آن آرامشی که دقایقی پیش در فضایِ بینشان جریان داشت، حالا با صدایِ هقهقِ چیکا به لرزه افتاده بود. آکیرا همیشه برایِ هر مشکلی یک راهکارِ مرحلهبندیشده داشت، حالا در برابرِ این «طوفانِ عاطفی» کاملاً بیدفاع بود.
آکیرا به سرعت جلو رفت و با دستهایِ لرزان، شونههایِ چیکا رو گرفت. «هی، هی... آروم باش چیکا! کی گفته داری خرابش میکنی؟ هیچ چیزی خراب نشده.»
چیکا در حالی که صورتش از اشک خیس بود و سعی میکرد نفسهایِ بریدهبریدهاش رو کنترل کنه، سرش رو به سینهیِ آکیرا تکیه داد. صدایِ لرزونش تویِ هوایِ خنکِ شب گم میشد: «من... من همیشه فکر میکردم اگه یه روزی خودِ واقعیام رو نشون بدم، همه چیز درست میشه. ولی حالا... حالا حس میکنم یه تیکهیِ گمشده دارم. یه چیزی... یه چیزی که نمیدونم کجاست، ولی نبودنش داره منو از درون میخوره. انگار اون "چیکایِ شاد" دیگه نیست، ولی "چیکایِ واقعی" هم هنوز نمیدونه چطور باید زندگی کنه.»
آکیرا که صدایِ ضربانِ قلبِ چیکا رو از نزدیک حس میکرد، آروم دستش رو لایِ موهایِ چیکا برد و به آرومی اونها رو نوازش کرد. اون خوب میدونست که چیکا الان درگیرِ یک «فروپاشیِ سازنده» است؛ چیزی که برایِ پوستاندازیِ روحِ آدمها ضروریه.
آکیرا با صدایی که حالا آرامبخشتر از همیشه بود، گفت: «ببین...» اون دوباره چونهیِ چیکا رو بالا آورد تا تو چشمهاش نگاه کنه. «تو لازم نیست همون آدمِ قبلی باشی. لازم نیست "چیکایِ شاد" باشی تا من کنارت بمونم. میدونی چیه؟ من عاشقِ اون نقابِ شادت شدم، ولی حالا دارم عاشقِ این آدمِ واقعی میشم که داره یاد میگیره چطور احساساتش رو بشناسه. این "خراب کردن" نیست، چیکا. این "شروعِ دوباره" است.»
آکیرا کمی مکث کرد و بعد، با لبخندی که ذرهای تردید توش نبود، اضافه کرد: «اگه حس میکنی یه چیزی سرِ جاش نیست، اشکالی نداره. نمیخواد همین الان درستش کنی. من کنارت هستم، حتی اگه لازم باشه ساعتها اینجا بشینیم تا تو فقط... نفس بکشی. لازم نیست امروز "خوب" باشی، فقط کافیه "اینجا" باشی. پیشِ من.»
چیکا با شنیدنِ این کلمات، دوباره بغضش ترکید، اما این بار نه از سرِ استیصال، بلکه از سرِ تسلیمِ کامل. اون حس کرد که بالاخره، برایِ اولین بار در تمامِ عمرش، کسی رو داره که حتی وقتی خودش هم خودش رو گم کرده، اون رو محکم نگه میداره....)؛
_________
پایان پارت نهم
بچه ها خودم هم حس میکنم چیکا یکم زیادی لوسه ولی خب گذشته ی سختی داشته توی پارت های بعدی قراره بفهمید...
بالاخره تصمیم گرفتن بعد از اون اتفاق رسما باهم قرار بذارن
"اولین قرارشون: "
همه چیز خوب بود... باهم داشتن جاهای مختلف میرفتن و خوش میگذروندن که یهو آکیرا پرسید:«چیکا....؟ تو حالت خوبه؟...مثل همیشه نیستی....انگار یه چیزی درونت تغییر کرده...»
چیکا ناگهان وقتی حرف های آکیرا رو شنید زد زیر گریه...گفت«آخه ی باید بگم؟ خودمم نمیدونم چه مرگم شده...همش حس میکنم یچیزی سر جاش نیست...ببخشید...ببخشید که این روز مهم رو دارم اینجوری خراب میکنم...»
آکیرا با دیدنِ اشکهایِ ناگهانیِ چیکا، انگار که برق گرفته باشتش، بلافاصله در جایش میخکوب شد. تمامِ آن آرامشی که دقایقی پیش در فضایِ بینشان جریان داشت، حالا با صدایِ هقهقِ چیکا به لرزه افتاده بود. آکیرا همیشه برایِ هر مشکلی یک راهکارِ مرحلهبندیشده داشت، حالا در برابرِ این «طوفانِ عاطفی» کاملاً بیدفاع بود.
آکیرا به سرعت جلو رفت و با دستهایِ لرزان، شونههایِ چیکا رو گرفت. «هی، هی... آروم باش چیکا! کی گفته داری خرابش میکنی؟ هیچ چیزی خراب نشده.»
چیکا در حالی که صورتش از اشک خیس بود و سعی میکرد نفسهایِ بریدهبریدهاش رو کنترل کنه، سرش رو به سینهیِ آکیرا تکیه داد. صدایِ لرزونش تویِ هوایِ خنکِ شب گم میشد: «من... من همیشه فکر میکردم اگه یه روزی خودِ واقعیام رو نشون بدم، همه چیز درست میشه. ولی حالا... حالا حس میکنم یه تیکهیِ گمشده دارم. یه چیزی... یه چیزی که نمیدونم کجاست، ولی نبودنش داره منو از درون میخوره. انگار اون "چیکایِ شاد" دیگه نیست، ولی "چیکایِ واقعی" هم هنوز نمیدونه چطور باید زندگی کنه.»
آکیرا که صدایِ ضربانِ قلبِ چیکا رو از نزدیک حس میکرد، آروم دستش رو لایِ موهایِ چیکا برد و به آرومی اونها رو نوازش کرد. اون خوب میدونست که چیکا الان درگیرِ یک «فروپاشیِ سازنده» است؛ چیزی که برایِ پوستاندازیِ روحِ آدمها ضروریه.
آکیرا با صدایی که حالا آرامبخشتر از همیشه بود، گفت: «ببین...» اون دوباره چونهیِ چیکا رو بالا آورد تا تو چشمهاش نگاه کنه. «تو لازم نیست همون آدمِ قبلی باشی. لازم نیست "چیکایِ شاد" باشی تا من کنارت بمونم. میدونی چیه؟ من عاشقِ اون نقابِ شادت شدم، ولی حالا دارم عاشقِ این آدمِ واقعی میشم که داره یاد میگیره چطور احساساتش رو بشناسه. این "خراب کردن" نیست، چیکا. این "شروعِ دوباره" است.»
آکیرا کمی مکث کرد و بعد، با لبخندی که ذرهای تردید توش نبود، اضافه کرد: «اگه حس میکنی یه چیزی سرِ جاش نیست، اشکالی نداره. نمیخواد همین الان درستش کنی. من کنارت هستم، حتی اگه لازم باشه ساعتها اینجا بشینیم تا تو فقط... نفس بکشی. لازم نیست امروز "خوب" باشی، فقط کافیه "اینجا" باشی. پیشِ من.»
چیکا با شنیدنِ این کلمات، دوباره بغضش ترکید، اما این بار نه از سرِ استیصال، بلکه از سرِ تسلیمِ کامل. اون حس کرد که بالاخره، برایِ اولین بار در تمامِ عمرش، کسی رو داره که حتی وقتی خودش هم خودش رو گم کرده، اون رو محکم نگه میداره....)؛
_________
پایان پارت نهم
بچه ها خودم هم حس میکنم چیکا یکم زیادی لوسه ولی خب گذشته ی سختی داشته توی پارت های بعدی قراره بفهمید...
- ۸۵۳
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط