{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم

پارت هفتم
چیکا کم کم داشت از اون همه سکوت خسته میشد پس یهو گفت:«بیاید بریم خونه ی من!»
هنوز آکیرا داشت سعی می‌کرد توی مسیرِ خونه‌یِ چیکا، به یه راهِ فرارِ منطقی فکر کنه، که کنتو با اون انرژیِ بی‌پایانش، کلِ مسیر رو داشت درباره‌یِ «مزایایِ مثبتِ روابطِ رمانتیک بر عملکردِ درسی» سخنرانی می‌کرد. آکیرا فقط می‌خواست یه گوشه‌ی دنج پیدا کنه و برای همیشه ناپدید بشه.
وقتی بالاخره وارد خونه‌یِ چیکا شدن، خونه‌شون فضای گرم و صمیمی‌ای داشت، اما برای آکیرا مثلِ قفس بود. چیکا با یه لبخندِ شیطنت‌آمیز که می‌گفت «امشب قرار نیست به کسی رحم کنم»، ازشون پذیرایی کرد.
کنتو، همون‌طور که داشت با کنجکاوی به عکس‌هایِ روی دیوار نگاه می‌کرد، یهو برگشت سمتِ اون دو نفر. چشماش برق می‌زد. «ببینید، من تا وقتی با چشم‌های خودم نبینم باور نمی‌کنم! اگه واقعاً توی رابطه‌اید، خب... ثابتش کنید! همدیگه رو ببوسید!»
سکوتی که در اتاق حاکم شد، می‌تونست یخِ قطب رو آب کنه! آکیرا که تا اون لحظه داشت سعی می‌کرد با دور کردنِ صندلی، فاصله‌ی فیزیکی‌اش رو با چیکا حفظ کنه، یهو انگار برقِ ۳ فاز بهش وصل کردن. صورتش به رنگی دراومد که تا حالا هیچ‌کس توی عمرش ندیده بود.
آکیرا با لکنت، دستش رو آورد بالا: «کنتو... تو... تو داری چی می‌گی؟! این... این منطقی نیست! ما اصلاً در اون مرحله نیستیم که بخوایم... نه نههههه این اشتباهه!»
آکیرا می‌خواست یه سخنرانیِ طولانی درباره‌ی «مرزهایِ حریمِ خصوصی» راه بندازه و این پیشنهادِ کنتو رو به صورتِ علمی رد کنه، اما قبل از اینکه حتی بتونه دهنش رو باز کنه، یه اتفاقی افتاد که تمامِ سیستمِ عصبی‌اش رو از کار انداخت.
چیکا، با همون آرامشِ ترسناکش، یه قدم به سمتِ آکیرا برداشت. آکیرا می‌خواست عقب‌نشینی کنه، اما به دیوارِ پشت سرش برخورد کرد. چیکا بدونِ هیچ تردیدی، دستش رو دورِ یقه آکیرا حلقه کرد و قبل از اینکه آکیرا حتی بتونه واکنشی نشون بده، لب‌هاش رو روی لب‌هایِ آکیرا گذاشت...
انقدر یهویی بود که انگار یه لحظه همه چی متوقف شد...
کنتو توی هوا خشکش زد. دهنش باز موند و چشماش مثل دو تا توپِ تنیس گرد شده بود. «اوووووووووووووووووووو! پس واقعی بود! واقعاً یه زوجِ واگعی هستید!»
آکیرا... خب، آکیرا رسماً مغزش از کار افتاده بود.(نویسنده: بچم عاشق شد رفت) چشماش گشاد شده بود و بدنش مثل یه تیکه چوب خشک شده بود. چیکا بعد از چند ثانیه، با یه لبخندِ پیروزمندانه و شیطنت‌آمیز از آکیرا فاصله گرفت، در حالی که آکیرا هنوز داشت به فضایِ خالیِ روبروش خیره می‌شد...
آکیرا کمی مکث کرد و گفت:
«چیکا....من....چرا هیچوقت نتونستم ازت متنفر باشم ها؟ لعنتی جوابم رو بده...»
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این پارت رو نمیخوام گذارش بشم هرکی میخواد بگه پیویش ب...

هعی.... کی گفته من حالم بدهکی گفته.. من عالی اممن وظیفم اینه...

لطفا هر دوتا اسلاید هارو ببینید... یوری شهید شد دیگه یوری ند...

پارت پنجمسکوت بین آکیرا و چیکا همچنان ادامه داشت که ناگهان ص...

پارت ششمسکوتِ کوتاهی که بعد از حرفِ چیکا برقرار شده بود، مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط