Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ³
مرد با تعجب به تهیونگ نگاه کرد
_ چ....چی ؟
تهیونگ بدون معطلی گفت
+ گفتم میخرمش و هرچقدر بخوای بابتش بهت میدم و بدهیتو بیخیال میشم ، بدهی های دیگت رو هم میدم .
جونگکوک از پشت دیوار با وحشت به تهیونگ نگاه کرد ، بدن زخمی اش بی اختیار میلرزید و وحشت تمام وجودش را در بر گرفته بود .
مرد با چشمانی گرد و متعجب به تهیونگ و سپس به جونگکوک نگاه کرد
_ و...واقعا ؟ هر...هرچقدر بخوام میدی و بدهی هامو صاف میکنی ؟ ق...قبوله
+ خوبه ، پس من اونو با خودم میبرم و چقدر بابتش پول میخوای؟ ۲۰۰ میلیون وون کافیه ؟
تهیونگ با سردی پرسید و به مرد نگاه کرد
مرد سریع تعظیم کرد و بدون معطلی گفت
_ عالیه
و جونگکوک را به سمت تهیونگ هل داد
+ از این به بعد اگه حتی بهش نگاه کنی هم میکشمت ، دوست ندارم کسی به اموالم نزدیک بشه .
تهیونگ با جدیت و سردی گفت و به یکی از افرادش علامت داد تا پول رو بیاره
مرد با ترس زمزمه کرد
_ متوجه شدم قربان ، ممنونم بابت کمکتون
و تعظیم دیگری کرد
+ خوبه
و کیفی پر از پول را جلویش پرت کرد و به جونگکوک که با وحشت بهش خیره شده بود نگاه کرد .
آرام دستش را گرفت و در گوشش زمزمه کرد
_ ششش...نگران نباش
و درحالی که دستش را گرفته بود از خانه خارج شدند .
آرام در ماشین را باز کرد و به جونگکوک کمک کرد تا سوار ماشین بشه ، قبل از اینکه خودش هم سوار ماشین بشه کنش را درآورد و دور پسرک پیچید .
خودش هم کنارش نشست و راننده به سمت عمارت حرکت کرد ، در تمام راه پسرک آرام در خودش جمع شده بود و در سکوت از پنجره به بیرون خیره شده بود درحالی که در درون وحشت زده بود و به این فکر میکرد که چه بلایی قراره سرش بیاد .
....ادامه دارد
ₚₐᵣₜ : ³
مرد با تعجب به تهیونگ نگاه کرد
_ چ....چی ؟
تهیونگ بدون معطلی گفت
+ گفتم میخرمش و هرچقدر بخوای بابتش بهت میدم و بدهیتو بیخیال میشم ، بدهی های دیگت رو هم میدم .
جونگکوک از پشت دیوار با وحشت به تهیونگ نگاه کرد ، بدن زخمی اش بی اختیار میلرزید و وحشت تمام وجودش را در بر گرفته بود .
مرد با چشمانی گرد و متعجب به تهیونگ و سپس به جونگکوک نگاه کرد
_ و...واقعا ؟ هر...هرچقدر بخوام میدی و بدهی هامو صاف میکنی ؟ ق...قبوله
+ خوبه ، پس من اونو با خودم میبرم و چقدر بابتش پول میخوای؟ ۲۰۰ میلیون وون کافیه ؟
تهیونگ با سردی پرسید و به مرد نگاه کرد
مرد سریع تعظیم کرد و بدون معطلی گفت
_ عالیه
و جونگکوک را به سمت تهیونگ هل داد
+ از این به بعد اگه حتی بهش نگاه کنی هم میکشمت ، دوست ندارم کسی به اموالم نزدیک بشه .
تهیونگ با جدیت و سردی گفت و به یکی از افرادش علامت داد تا پول رو بیاره
مرد با ترس زمزمه کرد
_ متوجه شدم قربان ، ممنونم بابت کمکتون
و تعظیم دیگری کرد
+ خوبه
و کیفی پر از پول را جلویش پرت کرد و به جونگکوک که با وحشت بهش خیره شده بود نگاه کرد .
آرام دستش را گرفت و در گوشش زمزمه کرد
_ ششش...نگران نباش
و درحالی که دستش را گرفته بود از خانه خارج شدند .
آرام در ماشین را باز کرد و به جونگکوک کمک کرد تا سوار ماشین بشه ، قبل از اینکه خودش هم سوار ماشین بشه کنش را درآورد و دور پسرک پیچید .
خودش هم کنارش نشست و راننده به سمت عمارت حرکت کرد ، در تمام راه پسرک آرام در خودش جمع شده بود و در سکوت از پنجره به بیرون خیره شده بود درحالی که در درون وحشت زده بود و به این فکر میکرد که چه بلایی قراره سرش بیاد .
....ادامه دارد
- ۹۹
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط