Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹
زمان : حال
۱۷ آوریل ۲۰۲۶
کیم تهیونگ :
توی بالکن ایستاده بود و سیگار بین انگشتانش قرار داشت ، هوا تقریبا به رنگ نارنجی و صورتی درآمده بود و کم کم موقع غروب آفتاب قرار رسیده بود .
پکی به سیگارش زد و به نرده ها تکیه داده بود که گوشیش زنگ خورد ، آن را از جیبش درآورد و با صدای سرد و خشنش جواب داد .
_ چیه؟
+ ر...رئیس ، پیداشون کردیم
_ بلاخره . خیلی طولش دادین ، آدرسو برام بفرست خودم کار اینا رو تموم می کنم
+ چشم رئیس
تماس را قطع کرد و تلفن را دوباره در جیبش گذاشت ، آخرین پک را به سیگارش زد و آن را روی زمین انداخت و با پا لهش کرد و داخل خانه برگشت .
سوییچ ماشین را برداشت و از خانه خارج شد و سوار ماشین مشکی اش شد و به سمت آدرس حرکت کرد .
وقتی رسید از قبل افرادش خانه را محاصره کرده بودند و همه چیز را زیر نظر گرفته بودن .
از ماشین پیاده شد و به سمت در خانه رفت و زنگ در را زد و لحظه ای بعد پسری حدودا ۲۰ ساله در را باز کرد .
با دیدن بدن زخمی و لاغرش که نشانه میداد مدت هاست غذای کاملی نخورده و احتمالا سوءتغذیه شدیدی داره احساس کرد چیزی در قلبش فشرده شد ، کل بدن پسرک پر از کبودی و زخم بود .
لباس نازک و کهنه ای پوشیده بود که قطعا هیچ مقاومتی در برابر سرما نداشت .
و چشمان گرد و تیله ایش که هر قلبی را ذوب میکرد ، داشت تا اعماق وجود تهیونگ نفوذ میکرد .
پوست نرم و سفیدش حالا در از کبودی و زخم بود و چشمان تیله ایش پر از غم .
پسرک با ترس به تهیونگ و افرادش نگاه کرد
_ ش...شما ک...کی هستین ؟
با صدایی ارزان زمزمه کرد و با آن چهره ی مظلوم و ترسیده به رئیس مافیا ( تهیونگ ) نگاه کرد .
....ادامه دارد
ₚₐᵣₜ : ¹
زمان : حال
۱۷ آوریل ۲۰۲۶
کیم تهیونگ :
توی بالکن ایستاده بود و سیگار بین انگشتانش قرار داشت ، هوا تقریبا به رنگ نارنجی و صورتی درآمده بود و کم کم موقع غروب آفتاب قرار رسیده بود .
پکی به سیگارش زد و به نرده ها تکیه داده بود که گوشیش زنگ خورد ، آن را از جیبش درآورد و با صدای سرد و خشنش جواب داد .
_ چیه؟
+ ر...رئیس ، پیداشون کردیم
_ بلاخره . خیلی طولش دادین ، آدرسو برام بفرست خودم کار اینا رو تموم می کنم
+ چشم رئیس
تماس را قطع کرد و تلفن را دوباره در جیبش گذاشت ، آخرین پک را به سیگارش زد و آن را روی زمین انداخت و با پا لهش کرد و داخل خانه برگشت .
سوییچ ماشین را برداشت و از خانه خارج شد و سوار ماشین مشکی اش شد و به سمت آدرس حرکت کرد .
وقتی رسید از قبل افرادش خانه را محاصره کرده بودند و همه چیز را زیر نظر گرفته بودن .
از ماشین پیاده شد و به سمت در خانه رفت و زنگ در را زد و لحظه ای بعد پسری حدودا ۲۰ ساله در را باز کرد .
با دیدن بدن زخمی و لاغرش که نشانه میداد مدت هاست غذای کاملی نخورده و احتمالا سوءتغذیه شدیدی داره احساس کرد چیزی در قلبش فشرده شد ، کل بدن پسرک پر از کبودی و زخم بود .
لباس نازک و کهنه ای پوشیده بود که قطعا هیچ مقاومتی در برابر سرما نداشت .
و چشمان گرد و تیله ایش که هر قلبی را ذوب میکرد ، داشت تا اعماق وجود تهیونگ نفوذ میکرد .
پوست نرم و سفیدش حالا در از کبودی و زخم بود و چشمان تیله ایش پر از غم .
پسرک با ترس به تهیونگ و افرادش نگاه کرد
_ ش...شما ک...کی هستین ؟
با صدایی ارزان زمزمه کرد و با آن چهره ی مظلوم و ترسیده به رئیس مافیا ( تهیونگ ) نگاه کرد .
....ادامه دارد
- ۵۱
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط