زبان باز می کند پیراهنم

زبان باز می کند پیراهنم

که زخمی دستهای توست

فنجان رد لبهایت را به یاد می آورد

چشمهایم بهانه ات را می گیرند

گلهای پشت پنجره

خسته از خاکستر سیگارها

بهار را فراموش می کنند

فریاد می زنند دیوارها

خسته. از سایه ی لاغرم

که دلهره می اندازد در دلهاشان

محکم لبخند تو را بغل می گیرند

من حریف نبودنت نمی شوم



| زهره امیری |
دیدگاه ها (۱)

شکست خورده ترین قبر بی نشانه منم جدا و دل زده و خسته از زما...

آن قدر جای خالیت اینجاست، که کنارم دراز می کشد، برایم قصه ...

مردها، این پسرکوچولوهای ریش‌دار هیچ‌وقت موجودات پیچیده‌ای ن...

من هیچ ندارم که کنم هیچ فدایت جز این دل شیدا شده ی هیچ تر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط