{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتیوقتی به پسرتون حسودی میکنه وptend

چندپارتی:وقتی به پسرتون حسودی میکنه و...pt⁴(end)

شروع به صحبت کرد ولی نه با مین هو..با یونجی!
انگار هنوز وقتش نرسیده بود..نگاهشو به چشمای مشکی و مضطرب همسرش داد:"میدونی...مدت هاست وقتی تو اون چشم ها نگاه میکنم ، احساس نمیکنم که همسر منی...احساس میکنم فقط مادر مین هویی!"
این حرفو با خجالت میزد..مین هو پلک زد ، خواست چیزی بگه که جونگ کوک ادامه داد:"میدونم حرفم مسخرست!
خودمم درک نمیکنم چرا باید انقدر حساس باشم...اره من صلاح مین هو رو میخوام دلم میخواد آسیب نبینه...دلم میخواد نمره هاش خوب باشه تا بتونه شغل خوبی داشته باشه دلم میخواد به حرفم گوش بده تا آسیب نبینه و البته که همینه ولی...گاهی وقتا بهت حسودیم میشه پسر!"
مین هو پوزخندی زد:"به من؟!"
جونگ کوک لبخند تلخی زد:"اره..به تو!
تو..آم..خب.."
به زبون آوردنش سخت بود نگاه های یونجی رو روخودش حس میکرد..سرشو انداخت پایین و ادامه داد:"تو و مامانت زیادی به هم نزدیکید...این خیلی خوبه من خیلی‌ خوشحالم که رابطه ی بین تو و مامانت خوبه دارم این حرفو از ته قلبم میزنم ولی...گاهی احساس میکنم وجود ندارم..یونجی من..زیادی دوستت دارم..هم تو و هم مین هو رو...شما دوتا برای من خیلی با ارزشید..من فقط زیادی رو مامانت حساسم مین هو..زمانی که از تو دفاع میکنه تو دلم میگم کاش همونجوری که تورو دوست داره منم..دوست داشته باشه.."
یونجی:"جونگ کوک من.."
کوک پرید وسط حرفش:"میدونم...حرفم خیلی مسخرست ولی بعضی دعواهام با مین هو منطقی نبود و سر درساش نبود..الکی به دوست دختر داشتنش گیر دادم و الکی به خیلی چیزا گیر دادم فقط چون حسود بودم...چون دوست نداشتم یونجی فقط به تو اهمیت بده...دوست داشتم منم براش مهم باشم..درست مثل تو.."
بغض گلوشو گرفته بود و خودشم دلیلشو نمیتونست درک کنه..دست مین هو رو گرفت:"متاسفم...نه تونستم پدر خوبی باشم و.."
به یونجی نگاه کرد و گفت:"نه همسر خوبی!"
مین هو و یونجی بهم دیگه نگاه کردن...هردوشون از حرفای جونگ کوک شکه شده بودن..یونجی جاشو تغیر داد و کنار جونگ کوک نشست و دستای جونگ کوک رو گرفت:"یااااا...تو..همیشه بهترین بودی و هستی خب؟..فکر کنم بیشتر دعواهاتون به خاطر منه.."
_" نه..به خاطر تو نیست من فقط..زیادی حسودم میدونی..زیادی حساسم...دوست ندارم هیچکس بهت نزدیک بشه ولی حواسم نبود اون یه نفر پسر خودمه!"
مین هو دست پدرشو فشار داد:"میدونی...چرا درسام بده؟"
جونگ کوک زیر چشمی نگاهش کرد و مین هو ادامه داد:"چون نزاشتی رشته ای که میخوام رو برم...خودتم خوب میدونستی که دوستش ندارم درسته؟"
جونگ کوک ناراحت سر تکون داد:" من فقط خوبتو میخواست ولی به چیزی که میخوای اهمیت ندادم.."و مین هو گفت:"نمیدونستم دلیل گیر دادن های الکی تون چیه بابا ولی...منم معذرت میخوام چون باعث شدم فکر کنی بی اهمیتی...منم بهتون حسودیم میشه چون..یه نفر مثل مامان همسرتونه!"
یونجی لبخندی زد و گفت:"جونگ کوک من...دوست دارم خیلی زیاد تر از چیزی که خودت فکر کنی ولی..فکر نکن من فقط یه نفر اهمیت میدم.. اینکه از مین هو دفاع میکردم دلیل نمیشد نسبت به تو بی اهمیت باشم!
ولی جوری رفتار کردم انگار بهت اهمیت نمیدم..من هم مادر مین هو ام...هم مادر و همسر تو پسر قشنگم!"
جونگ کوک لبخند خرگوشی ای زد و نگاه مین هو کرد:"فکر کنم...الان دیگه آشتی کردیم ، نه؟"
مین هو سرشو انداخت پایین:"قول میدید دیگه سخت گیری نکنید؟"
جونگ کوک با شرمندگی گفت:" تو بزرگ شدی پسر...فکر کنم دیگه نیازی نباشه من تو کارت دخالت کنم..دیگه نمیخوام بهت حسودی کنم "
مین هو با لبخند دوندون نما به پدرش نگاه کرد..لبخندی که دقیقا شبیه پدرش بود..اون همه جوره شبیه باباش بود..جونگ کوک اون رو کشید تو بغلش:"پس آشتی!"
مین هو خندید...یونجی غرید:"عههههه پس من چیییی؟."
_"بیا ببینم مامان خرگوشه مهربون!"
یونجی هم اونارو بغل کرد...
"عاشق هردوتونم پسر کوچولو های من!"
The end
میدونم واقا خیلی قشنگ نبود و ایندفعه خیلی خوب نشد ولی برای فیک بعدی قشنگ تر مینویسم
دیروز قرار بودم بزارم ولی دیروز ادمینتون به فنا رفته بود🤣
دستم اگزما زده و امروزم امتحان داشتم دیروز داشتم کلا میخوندم🤓💔
خلاصه با اینکه خیلی قشنگ نشد و فکر نمیکنم ولی امیدوارم دوستش داشته باشید
اها راستی ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
دیدگاه ها (۳۶)

چندپارتی:وقتی به پسرتون حسودی میکنه و...pt³بالاخره وقت حرف ز...

چندپارتی:وقتی به پسرتون حسودی میکنه و...pt²صدای کلید در ،سکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط