چندپارتیوقتی به پسرتون حسودی میکنه وpt
چندپارتی:وقتی به پسرتون حسودی میکنه و...pt²
صدای کلید در ،سکوت خونه رو شکست...مین هو با چهره ی خسته با کوله ی باشگاهی که روی دوشش بود وارد خونه شد..صورتش بهم ریخته و خسته بود که از نگاه جونگ کوک و یونجی دور نموند..یونجی در حالی که تو آشپزخونه ظرف هارو میشست و با پیشبند و دستکش ظرفشویی اومد سمتش و با لبخند گرم و شیرینش گفت:"سلام پسر مامان!..خسته نباشی..غذا نمیخوری؟"
مین هو لبخند خسته ای زد و گفت:"نه مامان..مرسی من ، میخوام استراحت کنم!"
یونجی گفت:"باشه عزیزم هر طور که دوست داری"
یونجی جوری که مین هو نبینه سرشو برگردوند و نگاهی به جونگ کوک انداخت..و با نگاهش بهش فهموند که الان وقت حرف زدنه ولی جونگ کوک آمادگی نداشت ولی احساس میکرد الان وقت حرف زدنه پس با صدای بلند اسم مین هو رو صدا زد:"مین هو؟"
مین هو با شنیدن صدای پدرش سرشو برگردوند و با چشمای خسته و سردش نگاهش کرد..جونگ کوک گفت:"میشه..بیا میخوام باهات حرف بزنم!"
مین هو اخمی کرد و با لحن سردش گفت:"خستم..بعدا!"
به جونگ کوک اجازه حرف زدن نداد و مستقیما به داخل اتاقش رفت!
جونگ کوک صبرش تموم شده و از روی مبل بلند شد و خواست بره سمت اتاق مین هو ولی یونجی اومد جلوش:" وایسااا عهه کجا؟"
جونگ کوک با لحن عصبی گفت:"این بچه داره پاشو از گیلیمش دراز تر میکنه!"
یونجی کلافه گفت:"بس کن تروخداا جونگ کوک...ولش کن الان عصبیه از دستت یکم بهش وقت بده..اصلا من خودم باهاش حرف میزنم بزار خواستیم شام بخوریم باهاش حرف میزنیم..باشه؟"
کوک نفس عمیقی کشید و چیزی نگفته انگار چیزی برای گفتن نداشت...ولی تو دلش پر از حرف بود..پر از حرف!
.
.
.
اروم در اتاق رو زد و بازش کرد پسرک با شنیدن صدای جیغ در آروم سرشو برگردوند و نگاهی به در انداخت با دیدن مامانش که با لبخند نگاهش میکنه ناخداگاه لبخند زد:"جانم؟"
یونجی گفت:"میتونم بیام؟''
_"معلومه!"
یونجی اومد تو اتاق و در اتاق رو بست..کنار پسرش که دراز کشیده بود نشست و موهاشو نوازش کرد:"بیا شام عزیزم دلم..حتما گشنته نه؟ ناهار هم نخوردی! بیا بیا غذا بخوریم"
مین هو با صدای آروم گفت:"باشه مامان"
مین هو همیشه پیش مادرش یه پسر کوچولو بود نه یه جوون نوزده ساله!
یونجی لبخندی زد و سر مین هو رو بوسید..دوست داشت تا زودتر این دعوا و بحث های این دو نفر رو تموم کنه..جونگ کوک سر میز شام نشسته بود و منتظر زنش و پسرش بود..چندین بار تو دلش تمرین کرده بود که چه چیز هایی به زبون بیاره...یونجی کنارش نشست:"یادت نره..با زبون خیلی خوش و مهربونی! فهمیدی؟"
جونگ کوک هوفی کشید:"خیلی خب باشه.."
مین هو بدون اینکه حتی ذره ای به پدرش نگاه کنه نشست سر میز و مشغول خوردم شامش شد..
ادامه دارد...
والا نمیدونم چرا ادامش جا نشد پارت بعد میزارم
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
صدای کلید در ،سکوت خونه رو شکست...مین هو با چهره ی خسته با کوله ی باشگاهی که روی دوشش بود وارد خونه شد..صورتش بهم ریخته و خسته بود که از نگاه جونگ کوک و یونجی دور نموند..یونجی در حالی که تو آشپزخونه ظرف هارو میشست و با پیشبند و دستکش ظرفشویی اومد سمتش و با لبخند گرم و شیرینش گفت:"سلام پسر مامان!..خسته نباشی..غذا نمیخوری؟"
مین هو لبخند خسته ای زد و گفت:"نه مامان..مرسی من ، میخوام استراحت کنم!"
یونجی گفت:"باشه عزیزم هر طور که دوست داری"
یونجی جوری که مین هو نبینه سرشو برگردوند و نگاهی به جونگ کوک انداخت..و با نگاهش بهش فهموند که الان وقت حرف زدنه ولی جونگ کوک آمادگی نداشت ولی احساس میکرد الان وقت حرف زدنه پس با صدای بلند اسم مین هو رو صدا زد:"مین هو؟"
مین هو با شنیدن صدای پدرش سرشو برگردوند و با چشمای خسته و سردش نگاهش کرد..جونگ کوک گفت:"میشه..بیا میخوام باهات حرف بزنم!"
مین هو اخمی کرد و با لحن سردش گفت:"خستم..بعدا!"
به جونگ کوک اجازه حرف زدن نداد و مستقیما به داخل اتاقش رفت!
جونگ کوک صبرش تموم شده و از روی مبل بلند شد و خواست بره سمت اتاق مین هو ولی یونجی اومد جلوش:" وایسااا عهه کجا؟"
جونگ کوک با لحن عصبی گفت:"این بچه داره پاشو از گیلیمش دراز تر میکنه!"
یونجی کلافه گفت:"بس کن تروخداا جونگ کوک...ولش کن الان عصبیه از دستت یکم بهش وقت بده..اصلا من خودم باهاش حرف میزنم بزار خواستیم شام بخوریم باهاش حرف میزنیم..باشه؟"
کوک نفس عمیقی کشید و چیزی نگفته انگار چیزی برای گفتن نداشت...ولی تو دلش پر از حرف بود..پر از حرف!
.
.
.
اروم در اتاق رو زد و بازش کرد پسرک با شنیدن صدای جیغ در آروم سرشو برگردوند و نگاهی به در انداخت با دیدن مامانش که با لبخند نگاهش میکنه ناخداگاه لبخند زد:"جانم؟"
یونجی گفت:"میتونم بیام؟''
_"معلومه!"
یونجی اومد تو اتاق و در اتاق رو بست..کنار پسرش که دراز کشیده بود نشست و موهاشو نوازش کرد:"بیا شام عزیزم دلم..حتما گشنته نه؟ ناهار هم نخوردی! بیا بیا غذا بخوریم"
مین هو با صدای آروم گفت:"باشه مامان"
مین هو همیشه پیش مادرش یه پسر کوچولو بود نه یه جوون نوزده ساله!
یونجی لبخندی زد و سر مین هو رو بوسید..دوست داشت تا زودتر این دعوا و بحث های این دو نفر رو تموم کنه..جونگ کوک سر میز شام نشسته بود و منتظر زنش و پسرش بود..چندین بار تو دلش تمرین کرده بود که چه چیز هایی به زبون بیاره...یونجی کنارش نشست:"یادت نره..با زبون خیلی خوش و مهربونی! فهمیدی؟"
جونگ کوک هوفی کشید:"خیلی خب باشه.."
مین هو بدون اینکه حتی ذره ای به پدرش نگاه کنه نشست سر میز و مشغول خوردم شامش شد..
ادامه دارد...
والا نمیدونم چرا ادامش جا نشد پارت بعد میزارم
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۲۲.۵k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط