{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت چهارم | ترسی که بی‌دلیل نبود

تشویق مهمان‌ها کم‌کم تمام شد.

رز لبخند کوتاهی زد و دوباره پشت پیانو نشست تا قطعه‌ی بعدی را اجرا کند.

اما این بار...

دستانش مثل قبل آرام نبود.

از وقتی نگاهش با آن مرد غریبه تلاقی کرده بود، حس عجیبی تمام وجودش را گرفته بود.

سرد...

سنگین...

و غیرقابل توصیف.

نگاهش را از پیانو برداشت.

چند مرد تنومند با کت‌وشلوارهای مشکی، بی‌سیم به گوش، در گوشه‌های سالن ایستاده بودند.

یکی از آن‌ها آرام چیزی در بی‌سیم گفت و چند محافظ دیگر بی‌صدا جابه‌جا شدند.

رز زیر لب زمزمه کرد:

«این دیگه چه جور جشن تولدیه...؟»

قلبش کمی تندتر می‌زد.

دوباره انگشتانش را روی کلاویه‌ها گذاشت و سعی کرد فقط روی موسیقی تمرکز کند.

اما موفق نمی‌شد.

احساس می‌کرد کسی مدام نگاهش می‌کند.

---

چند دقیقه بعد، اجرای آخرش به پایان رسید.

یکی از خدمتکارها به سمتش آمد.

ـ «خانم رز، لطفاً برای دریافت دستمزد و استراحت، از این طرف بفرمایید.»

رز با احترام سر تکان داد و دنبالش راه افتاد.

راهروهای عمارت، طولانی و ساکت بودند.

دیوارها با تابلوهای قدیمی و چراغ‌های طلایی تزئین شده بود.

همین که از کنار یکی از اتاق‌ها رد شد...

صدای فریاد مردی را شنید.

ـ «گفتم دیگه حق نداری اشتباه کنی!»

صدای شکستن یک لیوان در راهرو پیچید.

رز بی‌اختیار ایستاد.

قلبش فرو ریخت.

چند ثانیه بعد، دو مرد با لباس مشکی، مرد جوانی را که صورتش زخمی شده بود از اتاق بیرون کشیدند.

یکی از محافظ‌ها با صدایی آرام اما تهدیدآمیز گفت:

ـ «رئیس منتظر اشتباه دوم نمی‌مونه.»

رز ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.

دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد.

خدمتکار که متوجه ترس او شده بود، سریع گفت:

ـ «لطفاً به راهتون ادامه بدید، خانم.»

رز چیزی نگفت.

اما دیگر مطمئن شده بود...

این خانواده، یک خانواده‌ی معمولی نبودند.

---

در همان لحظه...

لینو از انتهای راهرو، بی‌صدا صحنه را دید.

رز رنگش پریده بود.

انگشتانش کیفش را آن‌قدر محکم گرفته بودند که بند کیف در دستش فرو رفته بود.

لینو آرام زیر لب گفت:

«ترسیدی...»

برای اولین بار، از خودش ناراحت شد.

او هیچ‌وقت نمی‌خواست رز، دنیای تاریک خانواده‌اش را این‌طور ببیند.

اما دیگر دیر شده بود.

رز تنها یک آرزو داشت...

هرچه زودتر از آن عمارت خارج شود.

غافل از اینکه صاحب آن عمارت...

از همان لحظه، اجازه‌ی رفتنش را فقط تا امشب داده بود.🥹🖤🌹
دیدگاه ها (۰)

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت شش...

یعنی من حق اینو که لایک کنید ندارم دیشب بهتون گفتم فیک میزار...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت سو...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط