{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈

دختری که بوی رز می‌داد

پارت ششم | دوباره همان نگاه

صبح روز بعد...

نور خورشید از لابه‌لای پرده‌های سفید به اتاق رز می‌تابید.

صدای پرنده‌ها با بوی گل‌های رز در هم آمیخته بود.

رز آرام از خواب بیدار شد.

اولین چیزی که دید، دسته‌گل بزرگ کنار پنجره بود.

لبخندی زد و یکی از شاخه‌ها را برداشت.

ـ «کاش امسال هم مامان و بابا پیشم بودن...»

چند لحظه بعد، ویولنش را برداشت و ملودی کوتاهی نواخت؛ ملودی‌ای که همیشه وقتی دلتنگ می‌شد می‌نواخت.

بعد دوربینش را روی شانه انداخت و از خانه بیرون رفت.

او عاشق عکاسی از خیابان‌های پاریس بود.

کافه‌های کوچک، نوازنده‌های خیابانی و گل‌فروشی‌های قدیمی...

همه سوژه‌های مورد علاقه‌اش بودند.

---

در همان زمان...

ساختمان بزرگ شرکت «لی گروپ».

لینو پشت میز چوبی تیره‌رنگش نشسته بود.

روی میز، پرونده‌های زیادی قرار داشت.

اما هیچ‌کدام را نمی‌خواند.

فقط به یک عکس خیره شده بود.

عکسی که شب گذشته یکی از عکاسان مراسم گرفته بود.

رز...

در حالی که پشت پیانوی سفید نشسته بود.

لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌های لینو نشست.

آن‌قدر محو عکس شده بود که صدای در را نشنید.

تق...

ـ «اجازه هست؟»

دستیارش وارد اتاق شد.

ـ «رئیس، جلسه تا پنج دقیقه‌ی دیگه شروع میشه.»

لینو بدون اینکه نگاهش را از عکس بردارد، آرام گفت:

ـ «لغوش کن.»

دستیار با تعجب پرسید:

ـ «تمام جلسه‌ها؟»

ـ «همه‌شون.»

ـ «ولی...»

لینو فقط یک نگاه به او انداخت.

همان یک نگاه کافی بود.

ـ «چشم، رئیس.»

---

رز کنار رودخانه ایستاده بود و از انعکاس نور خورشید روی آب عکس می‌گرفت.

ناگهان صدای ترمز تندی سکوت خیابان را شکست.

چند نفر با عجله کنار رفتند.

یک پسر بچه، بی‌خبر از همه‌جا، وسط خیابان مانده بود.

رز بدون فکر دوید.

در آخرین لحظه، دست کودک را گرفت و هر دو به پیاده‌رو افتادند.

ماشین با فاصله‌ای کم از کنارشان رد شد.

پسر بچه از ترس گریه می‌کرد.

رز او را در آغوش گرفت.

ـ «هی... چیزی نشده... آروم باش.»

در همان لحظه، ماشینی مشکی چند متر آن‌طرف‌تر توقف کرد.

در عقب باز شد.

لینو از ماشین پیاده شد.

از پنجره‌ی ماشین، تمام صحنه را دیده بود.

چند قدم به سمت رز برداشت، اما وقتی دید کودک سالم است، همان‌جا ایستاد.

رز هنوز متوجه حضور او نشده بود.

او فقط سعی می‌کرد کودک را آرام کند تا مادرش با چشمانی اشک‌آلود خودش را به آن‌ها رساند.

زن بارها از رز تشکر کرد و کودک را در آغوش گرفت.

رز لبخندی زد.

ـ «مهم اینه که حالش خوبه.»

لینو از دور، بی‌صدا نگاهش می‌کرد.

در دلش گفت:

«نه فقط زیباست... قلبش هم از همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناسم قشنگ‌تره.»

همان لحظه، رز برای برداشتن دوربینش خم شد.

وقتی سرش را بالا آورد...

دوباره همان چشم‌های سرد را دید.

قلبش برای لحظه‌ای ایستاد.

همان مرد...

همان نگاه...

همان حس عجیب.

این بار، قبل از اینکه چیزی بگوید، لینو فقط سرش را به نشانه‌ی احترام خم کرد.

هیچ حرفی نزد.

دوباره سوار ماشین شد و رفت.

رز تا چند ثانیه فقط به ماشینی که دور می‌شد خیره ماند.

زیر لب زمزمه کرد:

«تو... واقعاً کی هستی؟»🥹🌹✨
دیدگاه ها (۰)

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت چه...

یعنی من حق اینو که لایک کنید ندارم دیشب بهتون گفتم فیک میزار...

𝒯𝒽𝑒 𝑔𝒾𝓇𝓁 𝓌𝒽𝑜 𝓈𝓂𝑒𝓁𝓁𝑒𝒹 𝓁𝒾𝓀𝑒 𝓇𝑜𝓈𝑒𝓈دختری که بوی رز می‌دادپارت سو...

my shy boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط