دوست دختر بامزه من
دوست دختر بامزه من
پارت چهار
ویو راوی:
ات کم کم بیدار شد و نگاهی به سائه کرد، یادش افتاد که چرا تو بغل اونه و بعدش خیلی اروم از بغلش بیرون اومد.
رفت سمت اشپزخونه و ی لیوان اب خورد.
گوشیش رو برداشت و رو کاناپه دراز کشید، و فیلم دید.
از اونطرف بعد حدودا یک ساعت و نیم گوشی سائه زنگ خورد.
نگاهی به اسم کسی که زنگ زد کرد، یوکیمیا بود.
جواب داد:
سائه با صدای خواب الود: ها؟ بله؟
یوکیمیا: سلام، سائه سان میتونی بیای اینجا؟
سائه اهی کشید و غرغر کنان گفت:«واقعا شکاها قرار نیست اجازه بدین دو دقیقه پیش دوست دخترم بمونم؟»
یوکیمیا کمی خندید و گفت:«نه نه نگران نباش زود تموم میشه ولی میتونی ات چان هم بیاری.»
سائه باشهای گفت و قطع کرد.
متوجه شد ات نیست و از روی تخت بلند شد.
رقت پایین و ات رو دید که داره با گوشی فیلم میبینه.
رفت بالا سرش و گوشی رو از دست ات گرفت و ات تازه متوجه حضور سائه شد.
سائه گفت:«کی بیدار شدی؟»
ات یکم تعجب کرد و گفت:«نمیدونم...یک ساعت؟یا دو ساعت...درست یادم نیست...چطور؟»
سائه اروم کنار ات نشست و گفت:«همینجوری،دلیل خاصی نداشت.راستی من میرم بیرون البته زود برمیگردم»
ات با ی چهره ناراحت بچگونه گفت:«نمیشه پیشم بمونی؟»
سائه کمی سرخ شد.
اروم گفت:«عزیزم...انقدر بامزه نباش باعث میشی قلبم ی ضربه جا بندازه...قول میدم زودبرگردم باشه؟»
و خم شد و بوسه ای نرم و عمیق روی لب های ات گذاشت.
وقتی عقب رفت ات اروم زیر لب گفت:«باشه...ولی قول دادیا!»
سائه که کم پیش میومد بخنده تک خنده ای زیر لب کرد و گفت:«باشه باشه کوچولوی تنبل من»
و بلند شد، اماده شد و رفت سمت در تا بره بیرون...
پایان
ببخشید اگه دیر و بد شد...
پارت چهار
ویو راوی:
ات کم کم بیدار شد و نگاهی به سائه کرد، یادش افتاد که چرا تو بغل اونه و بعدش خیلی اروم از بغلش بیرون اومد.
رفت سمت اشپزخونه و ی لیوان اب خورد.
گوشیش رو برداشت و رو کاناپه دراز کشید، و فیلم دید.
از اونطرف بعد حدودا یک ساعت و نیم گوشی سائه زنگ خورد.
نگاهی به اسم کسی که زنگ زد کرد، یوکیمیا بود.
جواب داد:
سائه با صدای خواب الود: ها؟ بله؟
یوکیمیا: سلام، سائه سان میتونی بیای اینجا؟
سائه اهی کشید و غرغر کنان گفت:«واقعا شکاها قرار نیست اجازه بدین دو دقیقه پیش دوست دخترم بمونم؟»
یوکیمیا کمی خندید و گفت:«نه نه نگران نباش زود تموم میشه ولی میتونی ات چان هم بیاری.»
سائه باشهای گفت و قطع کرد.
متوجه شد ات نیست و از روی تخت بلند شد.
رقت پایین و ات رو دید که داره با گوشی فیلم میبینه.
رفت بالا سرش و گوشی رو از دست ات گرفت و ات تازه متوجه حضور سائه شد.
سائه گفت:«کی بیدار شدی؟»
ات یکم تعجب کرد و گفت:«نمیدونم...یک ساعت؟یا دو ساعت...درست یادم نیست...چطور؟»
سائه اروم کنار ات نشست و گفت:«همینجوری،دلیل خاصی نداشت.راستی من میرم بیرون البته زود برمیگردم»
ات با ی چهره ناراحت بچگونه گفت:«نمیشه پیشم بمونی؟»
سائه کمی سرخ شد.
اروم گفت:«عزیزم...انقدر بامزه نباش باعث میشی قلبم ی ضربه جا بندازه...قول میدم زودبرگردم باشه؟»
و خم شد و بوسه ای نرم و عمیق روی لب های ات گذاشت.
وقتی عقب رفت ات اروم زیر لب گفت:«باشه...ولی قول دادیا!»
سائه که کم پیش میومد بخنده تک خنده ای زیر لب کرد و گفت:«باشه باشه کوچولوی تنبل من»
و بلند شد، اماده شد و رفت سمت در تا بره بیرون...
پایان
ببخشید اگه دیر و بد شد...
- ۱.۸k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط