دوست دختر بامزه من
دوست دختر بامزه من
پارت سه
ویو سائه:
خدایا این دختر... محشره...!
البته خب از دوست دختر ایتوشی سائه کمتر از اینم انتظار نمیرفت.
نیمه اول تموم شد و وقت استراحت ات اومد پیش من، با لبخند همیشگی کنارم نشست و گفت:«حالت چطوره؟بهتری؟»
با دوتا از انگشتام چونهش رو گرفتم و صورتش رو کمی نزدیکتر کشیدم.
گفتم:«مگه میشه وقتی تو کنارمی بد باشم؟مخصوصا وقتی دارم همچین بازیِ عالیای رو ازت میبینم»
خندید... خندهش واقعا غیر قابل توصیفه و خیلی زیباست...
اروم نزدیک اومدم تا ببوسمش ولی وقتی فقط چند سانت بین لبهامون فاصله مونده بود با شیطونی انگشت اشارهش رو روی لبم گذاشت و منو عقب برد.
با شیطونی گفت:«نه نه نه!الان نه!»
با ی حالت پوکر بهش نگاه کردم و گفتم:«ولی من دلم میخواد الان ببوسمت...»
خندید و بلند شد؛ وایستاد و گفت:«اخ اخ دیدی چی شد؟نیمه دوم شروع شد فکر کنم باید برممم!»
ای خدا از دست این شیطونِ کوچولو...
تک خندهای زیر لب کردم، راستش این اتفاق جدید نبود.
خیلی کم پیش میاد بزاره ببوسمش و همیشه از دستم فرار میکنه.
نیمه دوم هم همینقدر قوی شروع کردن و دوباره ات رو هدف گرفتن... عوضی ها چیکارش دارین اخه...
ولی ات خیلی راحت از دستشون فرار میکنه.
تازه دارم دقت میکنم اون نه تنها از بازیکن های تیم حریف برای گل زدن استفاده میکنه بلکه حتی تو تیم خودمون هم داره فرمانروایی میکنه.
نیمه دوم با اعلام برنده شدنمون تموم شد و میخواستیم برگردیم خونه.
تو راه به ات گفتم:«دیدی؟اگه نمیومدی میباختیم!من که اونجا نبودم تیمشون هم راه جلوگیری از پاسکاری رین و تیساگی رو میدونست،ناگی و رئو هم حتی نمیتونستن همکاری کنن کلا اونارو از هم دور نگه میداشتن.دلیل برد تیم تو بودی ات»
خندید و با شیطونی گفت:«الان داری ازم تعریف میکنی؟ممنون...ولی وقتی رسیدیم خونه من واقعا باید بخوابم خیلی خسته شدمممم...!»
اخرش لحنش غرغر کننده بود.
چیزی نگفتم.
(پرش زمانی،خونه)
ات تا رسیدیم پرید رو کاناپه و چشماشو بست.
تقریبا بیست دقیقه داشتم سرش فر میزدم که لباسات رو عوض کن و برو رو تخت بخواب ولی بلاخره راضی شد.
منم لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم واقعا مچ پام داشت عصابم رو بهم میریخت خیلی اذیت کننده بود البته فقط وقتی راه میرفتم دردش رو حس میکردم.
داشتم فکر میکردم که دیدم ات اومد تو بقلم و با چشمای بسته و ی حالت خیلی بامزه که انگار کاملا خواب بود گفت:«سائه...میشه نازم کنی...؟»
اه... مقاومت جلوی این چهره و صدا؟ غیر ممکنه...
منم اروم متقابل بغلش کردم و دستم رو روی موهاش گذاشتم و اروم نوازشش کردم.
پایان
پارت سه
ویو سائه:
خدایا این دختر... محشره...!
البته خب از دوست دختر ایتوشی سائه کمتر از اینم انتظار نمیرفت.
نیمه اول تموم شد و وقت استراحت ات اومد پیش من، با لبخند همیشگی کنارم نشست و گفت:«حالت چطوره؟بهتری؟»
با دوتا از انگشتام چونهش رو گرفتم و صورتش رو کمی نزدیکتر کشیدم.
گفتم:«مگه میشه وقتی تو کنارمی بد باشم؟مخصوصا وقتی دارم همچین بازیِ عالیای رو ازت میبینم»
خندید... خندهش واقعا غیر قابل توصیفه و خیلی زیباست...
اروم نزدیک اومدم تا ببوسمش ولی وقتی فقط چند سانت بین لبهامون فاصله مونده بود با شیطونی انگشت اشارهش رو روی لبم گذاشت و منو عقب برد.
با شیطونی گفت:«نه نه نه!الان نه!»
با ی حالت پوکر بهش نگاه کردم و گفتم:«ولی من دلم میخواد الان ببوسمت...»
خندید و بلند شد؛ وایستاد و گفت:«اخ اخ دیدی چی شد؟نیمه دوم شروع شد فکر کنم باید برممم!»
ای خدا از دست این شیطونِ کوچولو...
تک خندهای زیر لب کردم، راستش این اتفاق جدید نبود.
خیلی کم پیش میاد بزاره ببوسمش و همیشه از دستم فرار میکنه.
نیمه دوم هم همینقدر قوی شروع کردن و دوباره ات رو هدف گرفتن... عوضی ها چیکارش دارین اخه...
ولی ات خیلی راحت از دستشون فرار میکنه.
تازه دارم دقت میکنم اون نه تنها از بازیکن های تیم حریف برای گل زدن استفاده میکنه بلکه حتی تو تیم خودمون هم داره فرمانروایی میکنه.
نیمه دوم با اعلام برنده شدنمون تموم شد و میخواستیم برگردیم خونه.
تو راه به ات گفتم:«دیدی؟اگه نمیومدی میباختیم!من که اونجا نبودم تیمشون هم راه جلوگیری از پاسکاری رین و تیساگی رو میدونست،ناگی و رئو هم حتی نمیتونستن همکاری کنن کلا اونارو از هم دور نگه میداشتن.دلیل برد تیم تو بودی ات»
خندید و با شیطونی گفت:«الان داری ازم تعریف میکنی؟ممنون...ولی وقتی رسیدیم خونه من واقعا باید بخوابم خیلی خسته شدمممم...!»
اخرش لحنش غرغر کننده بود.
چیزی نگفتم.
(پرش زمانی،خونه)
ات تا رسیدیم پرید رو کاناپه و چشماشو بست.
تقریبا بیست دقیقه داشتم سرش فر میزدم که لباسات رو عوض کن و برو رو تخت بخواب ولی بلاخره راضی شد.
منم لباسام رو عوض کردم و دراز کشیدم واقعا مچ پام داشت عصابم رو بهم میریخت خیلی اذیت کننده بود البته فقط وقتی راه میرفتم دردش رو حس میکردم.
داشتم فکر میکردم که دیدم ات اومد تو بقلم و با چشمای بسته و ی حالت خیلی بامزه که انگار کاملا خواب بود گفت:«سائه...میشه نازم کنی...؟»
اه... مقاومت جلوی این چهره و صدا؟ غیر ممکنه...
منم اروم متقابل بغلش کردم و دستم رو روی موهاش گذاشتم و اروم نوازشش کردم.
پایان
- ۴.۹k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط