پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد
پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مهربونی، چه پدر خوبی.
جونگ کوک با دخترش حرف میزد. "سلام کوچولو. من بابام. میدونم قیافهم ممکنه بترسونتت. ولی نترس. من دیوونهام، ولی برای تو دیوونهترم. برای تو و مامان، هر کاری میکنم."
بچه چشماشو باز کرد. نگاه کرد بهش. جونگ کوک لبخند زد. اولین بار بود کسی بهش اینجوری نگاه میکرد. بدون ترس. بدون قضاوت. فقط نگاه.
ات که بیدار شد، جونگ کوک رو دید که بچه رو بغل کرده، خوابش برده. هر دو توی صندلی لم داده بودن، آروم.
اشک ریخت. از خوشحالی.
پرستار اومد تو، خواست بچه رو ببره برای آزمایشا. جونگ کوک پرید بیدار. "کجا میبرینش؟"
پرستار ترسید. "فقط... فقط برای معاینات معمول... برمیگردونیمش..."
جونگ کوک نگاه کرد به ات. ات سر تکون داد. "بذار ببرنش. درست میشه."
جونگ کوک بچه رو داد. ولی نگاهش تا در رفت دنبالش.
برگشت نشست کنار ات. دستش رو گرفت. "خوبی؟ درد داری؟"
ات لبخند زد. "خوبم. وقتی تو پیشمی، همیشه خوبم."
جونگ کوک خم شد بوسیدش. "قول میدم همیشه پیشت باشم. برای تو و دخترمون."
ات دست کشید رو صورتش. "اسمش چی میذاریم؟"
جونگ کوک فکر کرد. "نمیدونم. تو بگو."
ات به سقف نگاه کرد. "سارا. اسم سارا رو دوست دارم."
جونگ کوک لبخند زد. "سارا. سارای قشنگ من. ساراکوچولوی من."
بعد یه لحظه مکث کرد. نگاهش عوض شد. اون نگاه... ات ترسید.
"جونگ کوک؟"
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش خیس بود. "من لایق این خوشبختی نیستم. اینقد بد کردم به تو. اینقد اذیتت کردم. چطور میتونم پدر این بچه باشم؟"
ات دستش رو گرفت. "چون دوستم داری. چون میخوای بهتر شی. چون هر روز داری تلاش میکنی. واسه من، واسه سارا."
جونگ کوک گریه کرد. بغلش کرد. محکم. "قول میدم. قول میدم بهترین آدم دنیا بشم. برای شما دوتا."
چند روز بعد، مرخص شدن. جونگ کوک با ماشین اومد دنبالشون. صندلی مخصوص بچه گذاشته بود عقب، با کلی کوسن و پتو. ات رو سوار کرد، بچه رو بست، رفت.
توی راه، مدام از آینه عقب نگاه میکرد به سارا. لبخند میزد.
رسیدن خونه. خونه عوض شده بود. همه جا تمیز و مرتب. یه گوشه مخصوص بچه درست کرده بود با تخت و کالسکه و هر چی لازم بود. دیوارا رنگ روشن زده بود، پرده عوض کرده بود.
ات باورش نمیشد. "این کار توئه؟"
جونگ کوک سر تکون داد. "آره. خواستم براتون قشنگ باشه."
ات بغلش کرد. "دوستت دارم."
سارا رو گذاشتن توی تختش. هر دو ایستادن نگاهش کردن. اینقدر کوچولو بود، اینقدر بیدفاع.
جونگ کوک دست انداخت دور کمر ات. "میترسم."
ات نگاهش کرد. "از چی؟"
"از خودم. از اینکه یه روز نتونم کنترل کنم خودمو. به تو صدمه بزنم. به سارا."
ات دست کشید رو صورتش. "نمیذارم. من پیشتم. همیشه یادت میارم کی هستی. چقدر دوستمون داری."
جونگ کوک بوسیدش. بوسه آرومی بود. مثه یه قول.
اون شب، هر سه توی یه تخت خوابیدن. ات وسط، جونگ کوک یه طرف، سارا توی یه سبد کنار تخت. جونگ کوک دستش رو گذاشته بود روی شکم ات، جای زخم سزارین رو نوازش میکرد.
"درد داره؟"
ات سر تکون داد. "یه کم. ولی ارزشش رو داشت."
جونگ کوک بوسیدش رو شونه. "میخوام همیشه مواظبت باشم. میخوام همه دردات رو کم کنم."
ات لبخند زد. چشماشو بست. آرامش عجیبی بود توی خونه. انگار بالاخره، بعد از این همه طوفان، یه کم آفتاب اومده بود.
سارا توی خوابش صدا داد. هر دو برگشتن نگاهش کردن. لبخند زدن.
زندگی داشت از نو شروع میشد.
the end...
جونگ کوک با دخترش حرف میزد. "سلام کوچولو. من بابام. میدونم قیافهم ممکنه بترسونتت. ولی نترس. من دیوونهام، ولی برای تو دیوونهترم. برای تو و مامان، هر کاری میکنم."
بچه چشماشو باز کرد. نگاه کرد بهش. جونگ کوک لبخند زد. اولین بار بود کسی بهش اینجوری نگاه میکرد. بدون ترس. بدون قضاوت. فقط نگاه.
ات که بیدار شد، جونگ کوک رو دید که بچه رو بغل کرده، خوابش برده. هر دو توی صندلی لم داده بودن، آروم.
اشک ریخت. از خوشحالی.
پرستار اومد تو، خواست بچه رو ببره برای آزمایشا. جونگ کوک پرید بیدار. "کجا میبرینش؟"
پرستار ترسید. "فقط... فقط برای معاینات معمول... برمیگردونیمش..."
جونگ کوک نگاه کرد به ات. ات سر تکون داد. "بذار ببرنش. درست میشه."
جونگ کوک بچه رو داد. ولی نگاهش تا در رفت دنبالش.
برگشت نشست کنار ات. دستش رو گرفت. "خوبی؟ درد داری؟"
ات لبخند زد. "خوبم. وقتی تو پیشمی، همیشه خوبم."
جونگ کوک خم شد بوسیدش. "قول میدم همیشه پیشت باشم. برای تو و دخترمون."
ات دست کشید رو صورتش. "اسمش چی میذاریم؟"
جونگ کوک فکر کرد. "نمیدونم. تو بگو."
ات به سقف نگاه کرد. "سارا. اسم سارا رو دوست دارم."
جونگ کوک لبخند زد. "سارا. سارای قشنگ من. ساراکوچولوی من."
بعد یه لحظه مکث کرد. نگاهش عوض شد. اون نگاه... ات ترسید.
"جونگ کوک؟"
جونگ کوک نگاهش کرد. چشماش خیس بود. "من لایق این خوشبختی نیستم. اینقد بد کردم به تو. اینقد اذیتت کردم. چطور میتونم پدر این بچه باشم؟"
ات دستش رو گرفت. "چون دوستم داری. چون میخوای بهتر شی. چون هر روز داری تلاش میکنی. واسه من، واسه سارا."
جونگ کوک گریه کرد. بغلش کرد. محکم. "قول میدم. قول میدم بهترین آدم دنیا بشم. برای شما دوتا."
چند روز بعد، مرخص شدن. جونگ کوک با ماشین اومد دنبالشون. صندلی مخصوص بچه گذاشته بود عقب، با کلی کوسن و پتو. ات رو سوار کرد، بچه رو بست، رفت.
توی راه، مدام از آینه عقب نگاه میکرد به سارا. لبخند میزد.
رسیدن خونه. خونه عوض شده بود. همه جا تمیز و مرتب. یه گوشه مخصوص بچه درست کرده بود با تخت و کالسکه و هر چی لازم بود. دیوارا رنگ روشن زده بود، پرده عوض کرده بود.
ات باورش نمیشد. "این کار توئه؟"
جونگ کوک سر تکون داد. "آره. خواستم براتون قشنگ باشه."
ات بغلش کرد. "دوستت دارم."
سارا رو گذاشتن توی تختش. هر دو ایستادن نگاهش کردن. اینقدر کوچولو بود، اینقدر بیدفاع.
جونگ کوک دست انداخت دور کمر ات. "میترسم."
ات نگاهش کرد. "از چی؟"
"از خودم. از اینکه یه روز نتونم کنترل کنم خودمو. به تو صدمه بزنم. به سارا."
ات دست کشید رو صورتش. "نمیذارم. من پیشتم. همیشه یادت میارم کی هستی. چقدر دوستمون داری."
جونگ کوک بوسیدش. بوسه آرومی بود. مثه یه قول.
اون شب، هر سه توی یه تخت خوابیدن. ات وسط، جونگ کوک یه طرف، سارا توی یه سبد کنار تخت. جونگ کوک دستش رو گذاشته بود روی شکم ات، جای زخم سزارین رو نوازش میکرد.
"درد داره؟"
ات سر تکون داد. "یه کم. ولی ارزشش رو داشت."
جونگ کوک بوسیدش رو شونه. "میخوام همیشه مواظبت باشم. میخوام همه دردات رو کم کنم."
ات لبخند زد. چشماشو بست. آرامش عجیبی بود توی خونه. انگار بالاخره، بعد از این همه طوفان، یه کم آفتاب اومده بود.
سارا توی خوابش صدا داد. هر دو برگشتن نگاهش کردن. لبخند زدن.
زندگی داشت از نو شروع میشد.
the end...
- ۱.۳k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط