{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دختر خاص پارت 22

رمان دختر خاص پارت 22



صبح روز بعد، ات با یه احساس عجیب از خواب بیدار شد. چیزی بین هیجان و دلهره. تهیونگ هنوز کنارش خواب بود، دستش مثل همیشه دور کمرش. ات آروم دستش رو برداشت و از تخت پایین اومد.

واقعیت این بود که... دیشب با جیمین کلی حرف زده بودن. جیمین گفته بود امروز یه جلسهٔ مهم با مدیر دانشگاه داره و شاید تا دیروقت بیاد خونه. ات این رو یک فرصت دید. نه که از جیمین خسته شده باشه، نه. ولی یه کم آزادی می‌خواست. یه شب بدون اون نگاه‌های کنترل‌کننده و عمیقش.

---


ات و وونی روی نیمکت نشسته بودن. وونی با ذوق گفت: «ات! امشب یه بار جدید باز شده تو شمال شهر. خیلی لوکس و پرانرژیه. بیا بریم!»

ات اول مردد بود. «نمی‌دونم وونی... جیمین امشب نیست ولی...»

وونی دستش رو زد روی شونه ات. «دقیقاً به خاطر اینکه نیست، بیا! یه کم خوش باشیم. تو که انقدر زیر نظر این پسرا زندگی کردی. یه شب برات ضرر نداره.»

ات داشت فکر می‌کرد که تهیونگ و جونگ‌کوک از راه رسیدن.

تهیونگ: «درباره چی حرف می‌زنین؟»

وونی با ذوق: «بار! امشب! می‌ریم!»

جونگ‌کوک نگاهی به ات کرد. «جیمین چی می‌گه؟»

ات گفت: «جیمین امشب جلسه داره. تا دیروقت میاد. ما می‌تونیم بریم و برگردیم قبل از اون.»

تهیونگ لبخند شیطونی زد. «من مثبتم.»

جونگ‌کوک ابروهاشو بالا انداخت. «منم. ولی اگه جیمین بفهمه...»

وونی پرید وسط: «نمی‌فهمه! ما هوا تون رو داریم.»

ات نفس عمیقی کشید. «باشه. ولی همه با هم باشیم. من تنها نمی‌رم هیچ‌جا.»

همون موقع، جی‌هوپ از دور پیداش شد. آروم اومد و کنار وونی ایستاد. نگاهش به ات نرم و پر از مهر بود، ولی دیگه اون حسرت قبلی رو نداشت. «چیزی شده؟»

وونی گفت: «امشب می‌ریم بار. تو هم بیا.»

جی‌هوپ نگاهی به ات کرد. اگه ات حرفی می‌زد که نیاد، نمیومد. ولی ات فقط گفت: «به شرطی که وونی رو مست نکنی.»

جی‌هوپ خندید. «قول.»

طرح ریخته شد. ساعت ۸ شب، جلوی در خونه جمع بشن و با ماشین جی‌هوپ برن.

---


ات تو اتاقش (اتاقی که جیمین بهش داده بود) ایستاده بود جلوی آینه. کمد رو باز کرد و کلی لباس وارسی کرد. می‌خواست امشب یه جوری باشه که... نه برای بقیه، که برای اون سه نفر. می‌خواست ببینه عکس‌العملشون چیه.

بالاخره انتخاب کرد: یه تاپ مشکی یقه‌آمریکایی خیلی باز که تا نافش می‌اومد، ترکیب با یه دامن چرمی کوتاه مشکی. جوراب شلواری بدن‌نما. موهاش رو ول کرد باز. یه کم رژ قرمز زد. توی آینه به خودش نگاه کرد. دلش می‌زد.

«ببینم جی‌هوپ و اون دوتا... چی می‌گن؟»

---


وقتی ات از پله‌ها پایین اومد و در رو باز کرد، سه نفر یهو ساکت شدن.

وونی که کنار جی‌هوپ بود، دهنش باز موند. «ات... تو... وای خدای من...»

جی‌هوپ نگاهش رو دوخت به یقهٔ باز و پوست سفید و لطیف ات. گلوش یه تلاقی افتاد. خوب بود که دیگه عاشقش نبود، ولی مرد بود دیگه.

تهیونگ... تهیونگ که تا حالا ات رو تو خونه با لباس راحت دیده بود، یهو نفسش گرفت. چشمانش از روی خط گردن ات به سمت یقه رفت و بعد سریع برگردوند بالا. «ات... این... این برا چیه؟»
جونگ‌کوک عقب رفت یه قدم. صورتش سرخ شده بود. «تو می‌خوای با این لباس بری بار؟ تو فکر کن مردم چطور نگاهت می‌کنن؟»
ات خندید. «همونطوری که شما دارین نگاه می‌کنین. بسه دیگه. دیرمون شده. بریم.»
و سوار ماشین شدن. تهیونگ جلو نشست کنار جی‌هوپ. جونگ‌کوک و وونی و ات صندلی عقب. جونگ‌کوک پهلوی ات بود. دستش رو یه جا نمی‌دونست بذاره.
---
محل شلوغ و پر از آدمای خوشحال بود. یه بار حرفه‌ای با دی‌جی و میزهای نورانی.
وونی فوری رفت سمت میز و سفارش داد. جی‌هوپ همراهش بود.
تهیونگ، جونگ‌کوک و ات روی یک مبل بزرگ نشستن.ات دقیقاً بین دو تاشون بود.
نوشیدنی‌ها رسیدن. ات اول یه شات تکیلا زد که تهیونگ گفت: «واه... آروم تر عزیزم.»
ات فقط خندید و یه شات دیگه. تا ساعت ۱۱، ات حسابی حسابی مست شده بود. گونه‌هاش گل انداخته بود، چشم‌هاش برق می‌زد، خنده‌هاش بلندتر و بی‌پرواتر شده بود.
وونی و جی‌هوپ هم برگشتن، هر دو مست. وونی خودش رو انداخت روی شونهٔ جی‌هوپ و جی‌هوپ مات و مبهوت موند که چی کار کنه.
تهیونگ و جونگ‌کوک هم مشروب خورده بودن، اما نه به اندازه ات.
ات بلند شد و گفت: «بیاین برقصیم!»
جونگ‌کوک کشیدش پایین: «نه ات. بشین تو. زیادی خوردی.»
ات غر زد: «نهههه... من خوبم... بذار برم» و بعد با یه حرکت ناگهانی، خودش رو بنداخت بغل جونگ‌کوک و صورتش رو تو گردنش فرو کرد.
جونگ‌کوک یخ زد. «ات... تو مستی...»
ات پچ پچ کرد: «میدونم... خوشم میاد... بوی تو...»

تهیونگ از اون سمت نگاه می‌کرد، با چشمانی که سوخت. مستی ات داشت یه چیزایی رو روشن می‌کرد که تهش خیر نبود.
دیدگاه ها (۱۲)

هشت ماه و نیم گذشته بود. شکم ات حالا بزرگ و سنگین شده بود، م...

پرستارا اومدن رفتن. همه تعجب کرده بودن از این پدر. چه مرد مه...

چشماش افتاد به اونجا. همیشه ازش می‌ترسید. ولی این بار می‌خوا...

ات برگشته بود خونه. یه هفته توی بیمارستان بود، تزریق خون گرف...

پیشت اومدم...۳

شب تولدم پارت 5ات: بریم پایین نیلا: بریم جونگ کوک رو ببینیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط