{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت 13:

قسمت 13:

-اسلحه ات رو بنداز پویان

با تعجب رد اسلحه رو دنبال کردم که...نه شما اینجا نه...

-گفتم اسلحه ات رو بنداز والا شلیک می کنم

پویان که همون اول متوجه شد کیه یه پوزندی زد

-به به..جمعتونم که جمعه ،اتفاقا انتظار رسیدن شما رو هم داشتم ،مگه میشه قضیه انتقام از من باغشه و شما پاتون به ماجرا کشیده نشه با نفرتی که شما از من دارید بعید هم نیست که روی نوه خودتون اسلحه بکشید .

به آقابزرگ نگاه کردم نمی تونستم معنای این نگاهش رو متوجه بشم ، پشت سر آقا بزرگ پریا با اون نگاه نگرانش وایساده بود ، اینا چطور متوجه شدن ما اینجاییم یا نه اصلن از کجا متوجه شدن پویان الان تو چینه هنوز تو شوک بودم همونطور گیج به منظره روبه روم نگاه می کردم ، پویان با خونسردی به من خیره بود و انگار سعی نداشت حالتش رو تغییر بده منم همونطور مثل خودش بهش خیره شدم می خواستم ببینم تا چه اندازه یه آدم می تونه تغییر کنه . تو این مدت خیلی به این موضوع فکر کردم که اگه دوباره ببینمش باز هم با نگاهش آروم میشم بازم از خنده هاش شاد میشم ، اما الان می فهمم حس من هم نسبت به پویان عوض شده دیگه با نگاهش دلم نمی ریخت ، نگاه منم مثل نگاه اون سرد شده بود ، با صدای آژیر پلیس نگاهم رو از پویان برداشتم و به مامور های پلیس که داشتن به سمت پویان می اومدن ، انداختم . پویان هنوز هم حالتش رو تغییر نداده بود ، مامور های پلیس فقط چند قدم با ما فاصله داشتن که پویان اسلحه رو گذاشت رو سر خودش صدای جیغ پریا اولین عکس العمل بود و صدای سیلی محکمی که آقابزرگ به پویان زد دومیش بود ، اسلحه از دست پویان افتاد و مامورهای پلیس هم از فرصت استفاده کردن و به پویان دستبند زدن ، من هنوز تو شوک بودم چرا چرا کار پویان به اینجا کشید ....

آقابزرگ بعد از اینکه ماشین های پلیس دور شدن نفسش رو بیرون داد ، رنگش سفید شده بود ، حلقه اشکی که تو چشمای آقابزرگ جمع شده بود نشون می داد که تا چه اندازه از اینکه پویان به این روز افتاده ناراحته ،تنها چیزی که تو صورت این مرد مشخص نبود ، نفرت بود .

تو دادگاه معلوم شد که جرم پویان فقط کلاهبرداری نبوده بلکه اون تو این مدت عضو یه باند قاچاق مواد مخدر بوده تمام عضو باند به جز رئیسش دستگیر شدن اونم با کمکای پویان واسه همین پلیس بین المللی قول یه تخفیف بزرگ رو به پویان داده البته بازم این به تصمیم پلیس های ایران بستگی داره فردا قراره پویان رو ببرن به ایران تا تو دادگاه های اونجا محاکمه بشه .پریا و خانم جون تو این دو سه روزه خیلی خسته شدن آقابزرگ حتی یه سر هم به پویان نزد .پریا نشست کنارم تو همین دو روزه نصف شده بود

-بلاخره گذاشتن ببینیش

-آره ، کلی باهاشون کلنجار رفتم تا گذاشتن هم من و هم خانم جون ببینیمش الان هم نوبت توئه

-نوبت من؟

-آره ، نگو که اصلا نمی خواستی باهاش حرف بزنی پس به خاطر کی این همه راه رو تا کره اومدی می خوای بگی واسه ادامه تحصیل بوده

با تعجب به پریا نگاه کردم یعنی این همه وقت خبر داشته

-یعنی تو میدونستی من واسه چی اومدم اینجا ؟

-از همون اول ، از همون لحظه ای که گفتی واسه ادامه تحصیل می خوای بیای کره

-پس چرا چیزی نگفتی؟

-می خواستم بهت کمک کنم این حداقل کاری بود که می تونستم برات بکنم

سوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود رو به زبون آوردم

-شما از کجا متوجه شدید پویان تو چینه یا اینکه ما کجا هستیم؟

-از همون وقتی که اومدم کره آقابزرگ به شرکاش تو چین و ژاپن و خیلی از کشور های این اطراف سپرد تا یه ردی از پویان پیدا کنن ، همین یه هفته پیش بهمون خبر دادن که پویان رو تو چین دیدن وقتی رسیدیم اینجا کلی پرس و جو کردیم تا تونستیم پاتوق پویان رو پیدا کنیم و بعد هم که تعقیبش کردیم فهمیدیم که تو هم دنبال پوبان هستی تا اینکه به اینجا رسیدیم ، دیدم که می خواستی از پویان انتقام بگیری اما نمی دونم چی شد که پشیمون شدی به هر حال دلیلش هر چی که هست ازت ممنونم

-باید از سوکی ممنون باشی اون بود که من رو به خودم آورد

تا می خواست جواب بده خانم جون از اتاق بیرون اومد

-طفلی بچم نی قلیون شده

- این رو نگو خانم جون اون حقشه بعدشم اونی که من الان دیدم نی قلیون نبود تنه درخت صد ساله بود

-تو مثلا خواهرشی ، پویان یکی مثل تو رو داشته باشه نیازی به صد تا دشمن نداره ،دخترم حالا نوبت توئه برو تو

با تردید جلو رفتم وقتی رفتم تو اتاق فقط من بودم و پویان و یه سرباز که جلوی در ایستاد ، وقتی نشستم سرش رو از رو میز بلند کرد تا من رو دید یه لبخند زد منم جوابش رو با یه لبخند دادم ، دیگه هیچ حسی به گذشته نداشتم انگار یکباره خالی شده بود . پویان یهو مثل اینک بخواد از خودش دفاع کنه گارد گرفت

- یه اسلحه دیگه که مخفی نکردی با خودت بیاری اینجا آره ، اون بنده خدایی که اون پشت سرته رو نگاه کن اشار
دیدگاه ها (۶)

قسمت 14: -ما هم می خوایم بیایم عروسی این رو باز همه با هم گ...

قسمت 15: صدای فلش یه دوربین که انگاری نزدیک هم بود باعث جلب...

قسمت 12: برگشتم پشت سر که ببینم کیه که....واااااااای خدایا ا...

قسمت11:-کسی اینجا نیست؟کسی صدام رو می شنوه؟بعد از چند دقیقه ...

پارت: 20 (بخش3) **زاویه دید: زین**«عصر بخیر، خانم‌ها!» تایلر...

پارت اول : یه برخورد غیر منتظره

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

شاهکاری به نام دروغ

____[The Forbidden Crossing]____

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

رمان خبر ممنوعه پارت چهارم ۴

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط